مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۷۷ مطلب با موضوع «زندگی یعنی : ...» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۲۸ ب.ظ

جام جهانی چشم هات

« در دنیا همواره کسی هست که انتظار دیگری را می کشد،چه در وسط صحرا و چه در قلب شهرهای بزرگ.و وقتی این دو نفر با هم رو به رو می شوند و نگاهشان به هم گره می خورد،همه گذشته ها و آینده ها،اهمیت خود را از دست می دهد و تنها آن لحظه وجود دارد و این یقین باورنکردنی،که همه چیز زیر این آسمان کبود،توسط دستی واحد رقم خورده است.دستی که عشق را می آفریند و ... »

کیمیاگر-پائولو کوئیلو



به من بگو چه کسی،چه کسی بر سر تصاحب چشم هایی که آنِ هیچ بنی بشری-جز من-نیست،جام جهانی به راه انداخته است و رقابت آفریده است؟چه کسی برای خارج کردن مالکیت چشم های تو از دست های من،رقیب می طلبد و به این کری خواندن ها افتاده است؟

اصلا مگر چشم های تو جای این شرط بندی هاست؟

من نمیفهمم که چرا هیچکس از تعلق ازلی دو نفر به یکدیگر هیچ نمی داند؟!من نمیفهمم که چرا هیچ کس نمی داند که این تو،که این آبی ناتمام چشم های تو،در ابتدای زمان و مکان،تنها به نام یک نفر دیگر در جهان در آمده است و نه میلیون ها میلیون آدم دیگر!

این مردم خیال میکنند که من دروغ می گویم،دروغ می گویم وقتی به گواه آیه های نادر ابراهیمی در کتاب مقدس بار دیگر شهری که دوست می داشتم،برایشان از امکان آمدن حرف زده ام و از کسی که امکان آمدن را زنده نگه داشته است.

این مردم گمان می کنند که تجرد،که فردیت،آن هم در دنیای پرهیاهوی زوجیت ها،به طور حتم تنها، دارای یک معنای واحد است و آن نابلدی در دلدادگی است!

حتی به مخیله ی این جماعت سر سوزنی هم نمی رسد که شاید این وسیع تنهای سر به زیر و سخت،در انتظار آمدن یک نفر،تنها یک نفر در جهان باقی مانده است.کسی که از ازل به عقد وی در آمده است و عاشقانه ترین حالت زندگی اش تنها در کنار او شکل خواهد گرفت،معنا خواهد گرفت و تعریف خواهد شد.

جام جهانی چشم هات!...مضحک است.

این چه رقابتی ست بر سر چشم های تو؟

چشم های تو جام جهانی نیست.

چشم های تو جام جهان نمای من است.

اصلا من،

 از چشم های توست،

که به این جهان بینی ها رسیده ام... .


براده های یک ذهن:

+نوشتن از چشم های تو برای من سخت بود.هنوز هم سخت است.سخت است که آدم از چشم هایی تویی بنویسد که هنوز نیامده است.که هنوز نمی شناسدش.

+فرصت برای پیوستن به چالش جام جهانی چشم هایت اندک است.اگر خواستید،غنیمت شمرید  و استفاده کنید.

دعوت میکنم از اسما،از لانه زنبوری،از آرام  برای پیوستن به این چالش.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۸
یاسمن مجیدی
دوشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۰ ب.ظ

من می توانم هنوز،احساس خوشبختی کنم وقتی...

من،در نهایت،طی یک تفکر منطقی با خودم،به این نتیجه رسیدم،که تاهل ،می تواند،خیلی چیزها را در زندگی آدم تغییر دهد.آنقدر که دیگر، نه از زینب باید توقع آن همیشگی بودن هایش را داشته باشم و نه از الهام.

من در نهایت،طی یک تفکر منطقی با خودم،به این نتیجه رسیدم، که با تمام شدن دوره هایی خاص از زندگی که آدم ها را به هم ربط می دهد،سلسله ی روابط نیز می تواند،تا حد زیادی تحت تاثیر آن قرار بگیرد و بنابراین،همیشگی بودن های فاطمه ها نیز با فاصله گرفتنِ هر چه بیشتر از دوران کارشناسی،به پایان رسیده بود.

من،درباره ی اتمام دوستی ها حرف نمی زنم،بلکه از کاستی ها و خلل های ناگزیر و احتمالی در دوستی ها حرف می زنم.

از اینکه تو،ممکن است در روزهایی از زندگی،وقتی که در کنار صمیمی ترین رفیقت نشسته ای،وقتی که از یک دورهمی دوستانه و جانانه در کنار بهترین دوستانت در حال بازگشتی،وقتی که پس از یک مکالمه ی طولانی با رفیق ترین رفیقت احساس سبکی کرده ای،در تمامی آن لحظه ها تصور کرده باشی، چنین دوستی هایی هرگز دچار آسیب نخواهند شد و به پایان نخواهند رسید چرا که معنای حقیقی دوستی را از رفاقت با فلانی بود که دریافته بودی.حتی از فکر کردن به اینکه شاید روزی همین بهترین ها،دیگر در زندگی ات چندان هم نقش پررنگی نداشته باشند،خنده ات می گرفت.

اما چه بخواهی و چه نه،بالاخره روزی می رسد که تو، باید باور کنی،دوستی های دنباله دار و تا همیشه،برای تک تک آدم های دنیا قابل پیشامد نیست.

باید بپذیری که در نهایت، حتی اگر تو صاحب یک زندگی مستقل نشوی،هر یک از آن ها حق تشکیل زندگی،همسرداری،بچه داری و خیلی کارهای دیگر در زندگی را دارند.

می دانی تنها کاری، که تو در این شرایط می توانی انجام بدهی چیست؟اینکه مثل من،در شبی از شب های تنهایی ات در خرداد ماه،آنجا که یاد تنهایی جودی افتاده ای،کمی برای خالی شدن خودت از این اندوه،در خلوتت اشک بریزی و از فردای آن روز،از خداوند بخواهی که تو را بی نیاز از رفاقت های گاه و بیگاه دوستانت کند.

و بعد برای ساختن یک زندگی مستقل(حتی تو فکر کن که اصلا یک زندگی همیشه مجردانه)،دست به کار شوی.

روی پاهای خودت بایستی و بگویی:من،به تنهایی،توانایی رقم زدن یک خوشبختیِ به دور از وابستگی را دارم.به یاری او...

و آن وقت است که می توانی به روزهایت لبخند بزنی و بی آنکه منتظر دریافت سلام و چه خبر های دوستانت باشی،هنر جدیدی یاد بگیری،آشپزی کنی،کتاب های بیشتری بخوانی،بنویسی و هنوز احساس خوشبختی کنی... در کنار خانواده ات.

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۴۰
یاسمن مجیدی
جمعه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ

میلیاردها میلیارد انسان عاشق!

کسی که قسمت تو از زندگی باشد،با گریه و  التماس تو،به تو باز نمی گردد.با پای خودش دوباره از آن تو خواهد شد،با خواست خدا.

پس اگر در جایی از زندگی،کسی را که فکر میکردی دوستش داری،از دست دادی-خصوصا اگر آن شخص با پای خودش از زندگی ات رفته بود-خودت را به هر دری برای بازگشت مجدد او نزن!الکی خودت را زخم و زیلی نکن.

اتفاقا بعد از کمی اندوه و زاری بنشین و به خودت فرصت فکر کردن بده.فکر کن و ببین اصلا آیا او واقعا همانی بود که تو تصورش را داشتی؟اصلا به خودت و زندگی ات می آمد؟تو را که از خود واقعی ات دور نکرده بود؟

بنشین و به تمامی  این ها فکر کن.سعی کن احساس واقعی ات را از لا به لای تمامی احساس های موجود در دنیا نسبت به او ،پیدا کنی.شاید یک آن به خودت بیایی و بگویی اتفاقا او اصلا هم جنس من نبود!پس چرا فکر میکردم که خوشبختی من در دست های کسی جز او نیست؟

می دانی؟من از سال های دور و سال های خیلی خیلی پیش از این، چیز زیادی نمی دانم اما امروز،دنیا، دنیایی است که خیلی ها در آن مدعی عاشقی اند.انگار تک تک آدم ها درگیر از دست رفتگی یک معشوق،یک دلبر،دچار یک جور شکست عاطفی دمادم اند.اما راستش را بخواهی،من احساس میکنم،خیلی از این آدم ها دارند حتی به خودشان هم دروغ می گویند!نه آنکه کسی را دوست نداشته اند،نه!اما همه ی این آدم ها نمی توانند عاشق بوده باشند که اگر چنین بود من ایمان داشتم دنیا،دنیای بهتری می بود.

اگر واقعا به اندازه ی تمام آدم هایی که پست های عاشقانه می گذارند و در رفتن عزیزی زانوی غم به بغل گرفته اند و شعر می گویند،عاشق وجود داشت،دنیا،دنیای این چنینی نمی توانست باشد.

این آدم ها،فقط از آنجایی که همه را،دست در دست یک معشوق دیده اند،احساس کرده اند حرف نزدن از این مقوله،از نگاه دیگران می تواند،یک جور عیب و عار محسوب شود و به دم دسترس ترین آدمی که در زندگی شان سراغ داشته اند،رجوع کرده اند تا سعی در تولد یک عاشقانه داشته باشند.

و خب البته...به چنین چیزی هم نخواهند رسید.آن ها فقط احساس دوست داشتن و خوش آمدنشان از دیگری را تفسیر به عشق کرده اند.

کاش میشد که بفهمی از میان این میلیارد ها میلیارد آدمِ روی کره ی زمین،واقعا چند نفرشان یک عاشق واقعی بوده اند و مبتلا به یک عاشقانگی درست...

که واقعا چند نفر در کنار آنی هستند که باید باشند...که جفت و جور همند...

به یقین این کار،کار سختی است اما تو درمورد خودت،همیشه سعی کن که عشق را به این دوست داشتن های معمولی و رایج،ترجیح دهی.

سعی کن احساس های مشابه خودت را به قداست عشق ربط ندهی.

حتی اگر توانستی سعی کن اصلا با کسی که از آن تو نیست وارد یک ارتباط عاطفی نشوی.می پرسی من از کجا می توانم تشخیص دهم که او آن من است یا دیگری؟

خب این هم کار خیلی خیلی سختی است اما تفکر مداوم تو درباره ی چند و چون این آدم و بستن دریچه ی قلبت تا زمان اطمینان،تا حد زیادی می تواند به تو کمک کند.

هر وقت دچار احساسی نسبتا خوب نسبت به کسی شدی با خودت هرچه سریع تر خلوت کن و فکر کن چقدر از چیزهایی که تو دنبال آن هستی در این فرد وجود دارد و چقدر چیزهایی که تو بیزار از آنی؟

زمان،راهنمای فوق العاده ای است.به او اعتماد کن.

گذشت زمان همه چیز را برای تو روشن خواهد کرد...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۴
یاسمن مجیدی
پنجشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۳۸ ق.ظ

بابالنگ دراز با ریش دراز!!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۳ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۸
یاسمن مجیدی
شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۱۲ ب.ظ

خوش به حال حسن یوسف ها!

سر ظهری که در خانه تنها می شوم می روم سراغ حسن یوسف ها.چند وقتی می شود که به ایجاد تغییراتی در فضای بالکن فکر میکنم.به ایجاد فضایی مطبوع و دل انگیز برای عصرهای طولانی تابستان.
به سرسبزی پیش رویم که نگاه می کنم می بینم با تکثیر پی در پی حسن یوسف ها به گلدان های بیشتری نیاز دارم.بعضی هایشان زیادی قد کشیده اند و در این میان حسن یوسف های گلدان بنفش بیش از باقی،دراز شده اند.
روزنامه ای کف زمین پهن میکنم و می نشینم روی آن.
گلدان بنفش را هم بر می دارم و به آرامی خالی میکنم روی روزنامه تا ساقه های مربوط به حسن یوسف های کوتاه تر را از باقی جدا کنم و به گلدان دیگری انتقالشان دهم،اما با دیدن انبوه ریشه های در هم تنیده،از این تصمیم منصرف می شوم.ساقه های کوتاه و بلند در طی این مدت به سوی یکدیگر ریشه دوانیده اند و به هم خو گرفته اند.
حالا دیگر،جدایی آن ها از یکدیگر امکان ناپذیر است.این جدایی می تواند منجر به آسیب رسیدن به ریشه هایشان شود.
تنها کاری که در این شرایط منطقی به نظر می رسد،انتقال آن ها به گلدانی بزرگتر یا کوتاه کردن شاخه های بلندتر آن ها است.
گلدان بزرگتری در اختیار ندارم.بنابراین دوباره حسن یوسف ها را به همان گلدان بنفش بازمی گردانم.
بیلچه را بر می دارم.سرم تیر می شکد.از دیروز ظهر درد می کند.ساعدم را روی پیشانی می گذارم و سرم را رو به بالا می گیرم.
کمی بعد دوباره به ریختن خاک داخل گلدان ادامه می دهم   و کار را تمام می کنم.
داخل که می آیم می بینم همه به خانه برگشته اند.
سرم که خلوت می شود فکرهایی دوباره به ذهنم هجوم می آورند:واقعا دیگر کسی برای کافه رفتن ها با تو همراه نمی شود؟
به او-به خودم-پاسخ می دهم:من می توانم هر زمان که بخواهم روی خواهرم حساب کنم.روی خاله،روی پدر و مادرم حتی.
-سایه شان بالای سرت.از میان دوستانت چطور؟
سکوت می کنم.او هم سکوت می کند.
مخاطبین تلفن همراهم را که نگاه می کنم می بینم برخی ازدواج کرده اند،درگیر چه کنم چه کنم های زندگی اند.برخی حرف هایشان با من جور در نمی آید.برخی صمیمیت ها را کمرنگ کرده اند،برخی... .
بالاخره پاسخش را می دهم:نه...کسی باقی نمانده است.
لبخند می زند.می گوید:چیز مهمی نیست.
سرم را به نشانه تایید تکان می دهم.
بعد با خودم فکر میکنم دقیقا دچار چه احساسی هستم؟نامش تنهایی نیست.از این حس های مزخرف نیست که بگوید ای کاش جنس مذکری در کنارت بود یا ای کاش به ازدواج فکر می کردی.هیچ یک از این ها نیست.حتی حسی نیست که به من بگوید روی پیدا کردن یک رفیق تازه حساب باز کن.
در واقع نه فرصتی برای شروع یک رفاقت و آشنایی و شناخت تازه دارم و نه به ازدواج فکر میکنم.
راستش را بگویم ممکن است هیچ وقت هم به ازدواج فکر نکنم(منظورم تصمیم جدی ست نه صرفا فکر کردن).بالاخره هرکس خودش را بهتر می شناسد.ازدواج برای آدم هایی شبیه به امروز من مناسب نیست.مگر اینکه روزی روزگاری پای یک عاشقانه ی واقعی به زندگی ام باز شود.یک عاشقانه ی واقعی،نه هیچ احساس مشابه دیگری.
حالا که به نظر می رسد،در روزهای تکرارِ 《دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد》قرار گرفته ام،بهترین کار آن است که به خودم و زندگی ام فکر کنم.به کارهایی که می توانم مشتاقانه انجامشان دهم،به رویاهایم،مهارت هایی که باید یاد بگیرم،کتاب هایی که باید بخوانم و ... .
من کارهای زیادی برای انجام دادن دارم.
باید بروم.
راستی!
خوش به حال حسن یوسف ها.حسن یوسف هایی که ریشه در هم دوانیده اند...

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۲
یاسمن مجیدی
چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ

تا حل کنم این مشکل...

الهه پیام می دهد که:در برنامه ی مشاعره ی رادیو ایران شرکت میکنی؟

در جا می گویم:نه!

همیشه از شرکت در مشاعره ها واهمه داشته ام.همیشه فکر میکنم باید آنقدر روی حفظیات خود کار کرده باشم تا بتوانم مقتدرانه در چنین مجالسی شرکت کنم و یک وقت در دور سوم چهارم کم نیاورم.

دوچرخه را تا صفحه ی 18 ورق می زنم تا ببینم این بار کدام خوانش به من افتاده است.داستانی است از رفیع افتخار.همین را باید بخوانم.

به صفحه ی 19 دوچرخه هم نیم نگاهی می اندازم.همین که عکسی از سعدی می بینم،همین که اسم فرناز را پای مطلبی به مناسبت روز بزرگداشت سعدی می خوانم،حالی به حالی می شوم.

به فرناز پیامی می فرستم و اظهار شوق می کنم.

بعد یک آن حس میکنم لازم است از دل آشوبی این روزهایم برایش بنویسم.هرچه که باشد در تمام این مدت او راهنمای من بوده است.

مثل همیشه به من روحیه می دهد و می گوید تو زحمت کشیده ای و مطمئنا جواب خواهی گرفت.

خودم هم به همین ها فکر میکنم.به اینکه خداوند کوشش آدمی را بی پاسخ نمی گذارد.

دوباره روزها را می شمارم.

بعد با خودم فکر میکنم این چند روز که تمام شود تازه یک دوره ی یک ماه و نیم،دو ماهه ی دیگر را باید به انتظار بنشینم.

بعد این بیت حافظ در ذهنم به تکرار می افتد:

زین دایره مینــــا خونین جگـرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی


مدت هاست که به حافظ تفال نزده ام.

شاید همین روزها به سراغش روم.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۵۴
یاسمن مجیدی
دوشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۲۸ ب.ظ

چوب خط

هر یک روز را که پشت سر می گذارم،با انگشت های دست،تعداد روزهای باقی را می شمارم تا آن روز.

هر روز نزدیک تر می شوم و در عین حال نمی دانم که دقیقا چقدر نزدیک!

این روزها روزهای بیم و امید است برای من.روزهایی که گاه سرشار می شوم از اطمینان و رسیدن.گاه دلم خالی می شود از تصور نرسیدن...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۲۸
یاسمن مجیدی
شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۱ ب.ظ

کلک خیال انگیز

نشسته ام و گنجور را زیر و رو میکنم.

فرقی هم نیست که به پای حافظ بنشینم یا مولوی.سعدی را از نظر رد کنم یا ناصر خسرو را،وحشی بخوانم یا بیدل دهلوی.

اما به غزل شماره ی صد و شصت و یک که می رسم،از خوانش سهیل قاسمی که می گذرد،محسن هاشمی شروع به خوانش "کی شعر تر انگیزد" حافظ می کند با موسیقی لطیفی که روی خوانشش سوار شده است.

یک آن احساس میکنم که من نیز بر واژه واژه ی این شعر سوار شده ام...در دریای آن غوطه ور...:


غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل 
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد


همین جا کلیک کنید و پس از خوانش اول،به روایت دوم گوش بسپارید

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۲۱
یاسمن مجیدی
شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۲۳ ب.ظ

چمدان،کاشی و چیزهای دیگر!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۲۳
یاسمن مجیدی
دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ب.ظ

آن مرد،آن کلاس،آن روزها

موی سرش سفید بود.سبیل هایش نیز.اینکه چند سال و چند ماهش بود، به خاطر نمی آورم.اما هرچندسال اش هم که بود کاملا قبراق بود و شاداب.زاویه ی قامتش به هیچ وجه تغییری نکرده بود.انرژی بالایی داشت و دانش آموزان خود را مانند دختر خودش دوست می داشت.ما هم او را شاید مانند پدربزرگمان.استاد زبان مقطع پیش دانشگاهی ما بود.

همان اول سالی توصیه کرد که اگر می خواهید درست و حسابی و کنکوری درس بخوانید،تلفن همراه خود را کنار بگذارید.تعریف می کرد حتی پیش آمده که بعضی دانش آموزان بیایند و با رضایت خود،تلفن همراهشان را تا زمان کنکور تحویل او دهند.

در اواسط آن سال بود که احساس کردم لازم است با او صحبت کنم.به خصوص به این خاطر که چند جلسه ای میشد که از درسم راضی نبود و معمولا این نارضایتی خود را با بی محلی نشان می داد.

بالاخره رفتم و با او صحبت کردم.به نظر خوشحال بود از اینکه تصمیم گرفته ام تغییری در شیوه ی درس خواندنم به وجود بیاورم.حرف هایش جوری بود که انگار داشت از من قول می گرفت تا در جلسات بعدی دوباره او را به رضایت برسانم.

از جلسات بعد مهربان تر شده بود.سر کلاس صدایم می زد، لبخند می زد، از حالات و رفتارش این جور می فهماند که میان من و تو قول و قراری است،یادت که نرفته و سارا این جور وقت ها به من می خندید و متلک می گفت.

اما واقعیت این بود که پس از گذشت مدتی،من پای قول خود نماندم.این شد که کم کم همان نارضایتی قبل-حتی بدتر از قبل-در چهره اش نمایان شد.فکر میکنم جوری شده بود که حتی دیگر از من درس هم نمی پرسید و نارضایتی کامل خود را اعلام می کرد.

من هیچوقت نتوانستم رضایت او را سر کلاس زبان به دست بیاورم.هیچ وقت آن دانش آموز خوب او نبودم.

 چند سال بعد خیلی خیلی اتفاقی او را نزدیک دانشگاهم دیدم.البته از دور.ترسیدم که جلو بروم.می رفتم و چه می گفتم؟می گفتم:سلام.من همانم که زیر قول و قرار درس خواندنش سر کلاس شما زده بود؟همان که دیگر کار به کارش نداشتید؟

فقط از دور نگاهش کردم.همان قامت بدون تغییر در زاویه اش،همان سبیل ها همان موی سفید و همان قبراقی و سرحالی...


حالا تقریبا هربار که از کنار پیش دانشگاهی خود رد می شوم،نگاهی به نمایشگر تبلیغاتی آن می اندازم و عکس و نام استادهای هر ترم را می خوانم.هر بار دلم می خواهد بروم پیدایشان کنم و بگویم سلام.من همانم.

اما یک نفر از درون به من می گوید موفقیت های بهتری کسب کن و بعد با خبرهای خوشحال کننده تری نزد آن ها برو.نزد آن ها که هنوز در همان پیش دانشگاهی درس می دهند.نزد استاد ادبیاتت،استاد ریاضی،زیست شناسی،مشاور و استاد زبانت اگر که هنوز هم همان جا باشند...

برو و بگو که بعدتر،قول های دیگری به خودت دادی و این بار زیر قول هایت نزدی... ایستادی...پای تمام قرارهایت!


براده های یک ذهن:

شاید نتوانم تلفن همراه خود را کنار بگذارم اما باید بتوانم این وابستگی را تنزل دهم.باید بتوانم.من به این مهم در سال 1397 نیازمندم.نه فقط من که همه ی ما؛اگر که اهداف بزرگی در سر داریم.

نوروزتان مبارک

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۸
یاسمن مجیدی