از ساعت 10ونیم که از آنجا برگشتم تا ساعت 13،به تحلیل رفتارهای خودم پرداختم،به سرزنش و شماتت مدام خودم.به اینکه آنی نبودم که باید باشم.آنی نبودم که انتظارش را داشتند.بچه تر از این حرف هام که خیلی چیزها را یاد گرفته باشم و ... .یک رالف خرابکار درست و حسابی بودم.
اما بس است.اوضاع چنین نمی ماند.
باید به اصلاح خودم برخیزم...این یکی از مهم ترین رسالت های من برای سال98 باید باشد.
فعلا شناختن آن آدم را به آینده موکول کرده ام.دلیلش شاید این باشد که حس کردم تا همین جا هرچه از او دانسته ام کافی ست.بیشتر از این ها به کارم نمی آید.می خواهم چه کار؟
چیزی به آمدن بهار نمانده و من از اینکه در آخرین روزهای سال،رالف خرابکار 2 را دیده ام راضی ام.
از اینکه قرار است در روزهای عید،بالش های عمو پورنگ از تلویزیون پخش شود،خوشحالم.
خیلی چیزهای ریز و درشت دیگر هم هست که ترجیح می دهم ننویسم.
دانستن خیلی چیزها به هیچ درد دیگران نمی خورد.
حالا،تمام لذت زندگی برای من چیزهایی ست که نمی گوییم و آدم هایی که نمی شناسیم.چون این ها هستند که آدم را به تلاش برای شناختن و دانستن می اندازند.
من در این چندباری که از کنار او عبور کرده ام،هیچ وقت هیچ وقت بوی سیگار از لباس هایش به مشامم نرسیده است.هیچ وقت.
و با این همه توی آن وبلاگ می توان فهمید اهل سیگار است.مثل همه آن هایی که شبیه به اویند... .
نون می گوید این که چیز عجیبی نیست.دندان هایش قهوه ای ست.میشد حدس زد.
حالا راستی راستی سیگار می کشد یا الکی توی نوشته هایش دوست دارد از سیگار حرف بزند؟
راستی راستی معشوقش هم سیگار می کشیده است؟اینطور نوشته است...
یک نفر نیست بگوید : وای چه چیزهای شگفتی واقعا!
چقدر بیکارم که دارم او را کشف می کنم و تازه برای شما هم از اکتشافاتم می نویسم.
نمی دانم اینستاگرامم چه مرگش شده.لود نمی شود و هی خطا پشت خطا.
از وقتی که برگشته ام ذهنم درگیرش شده.نمی دانم چرا دلم خواست اسمش را توی نت جستجو کنم.گوگل برایم آدم های هم نام او را بالا آورد.آدم هایی که هیچ چیزشان شبیه او نبود.
اما درست لا به لای همین جستجوها بود که به یک وبلاگ متروکه رسیدم.اولش گفتم شاید نویسنده ی وبلاگ فقط هم نام او بوده باشد همین.اما...
مطمئنم که این وبلاگ مال خود خودش بوده.مطمئنم.تمام پست ها و چیزهایی که از آن ها نوشته با خود خودش مطابقت کامل دارد.
حس عجیبی دارم.
قرار است کسی را کشف کنم که خودش هیچ نمی داند.
حسم شبیه درناست توی کتاب "این وبلاگ واگذار می شود"
پریروز،گرگ و میش هوا بود که بیدار شدم.معده ام داشت سوراخ میشد.گرسنه ام بود اما حال پا شدن و چیزی توی دهان گذاشتن نداشتم.تازه اگر هم چیزی می خوردم با عذاب وجدان مسواک زدنش چه می کردم؟
همان طور در وضعیت قبلی باقی ماندم.از به مرور روشن تر شدن آسمان،حس معرکه ای داشتم.
تصور کردم سال 1399 رسیده است و باید بلند شوم بروم به دانشگاه.خودم را دیدم در رخت دانشجویی.
آنقدر هیجان زده بودم که از تخت برخواستم.رفتم پشت پنجره و دیدم چراغ رو به روی خانه ها هنوز روشن است.دیدم ماه توی آسمان هنوز هم پیداست.چقدر این زندگی لذت بخش است.
به روی آرزویم و چنین صبح دل انگیزی لبخند زدم و دوباره به تخت خواب برگشتم.
حس کردم حالا دیگر می توانم چشم هایم را ببندم و کمی دیگر بخوابم:
در دل من چیزی ست،مثل یک بیشه ی نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم،که دلم می خواهد،
بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه،
دورها آوایی ست،که مرا می خواند....
سهراب سپهری
عصری دلم خواست بروم بیرون.یکهو هوس کردم بروم و تقویم امسالم را بخرم.با خودم گفتم اصلا چرا دنبال تقویمی بگردم که حتما جای یادداشتی هم داشته باشد؟سال پیش اگر که آن تقویم دلبر را خریدم گمان می کردم دانشگاه قبول می شوم.حتی تصور کردم روزهایی را که سر کلاسم و استاد دارد تاریخ امتحان را می گوید و من کنار فلان تاریخ می نویسم امتحان کلاسی.امسال که دیگر به چنین چیزی نیاز ندارم.یک تقویم می خواهم دلبر اما بدون نیاز به جای یادداشت.
و یاد تقویم های نشر هیرمند افتادم.تقویم های بوک مارکی.
تصمیم گرفتم به مغازه ی نزدیک خانه مان بروم.
رفتم.دنبال دفتر لغت معنی هم می گشتم.شکر خدا داشت.
بعد رفتم سراغ همان تقویم بو ک مارکی ها و طرح های تک تک شان را بررسی کردم.طرح طبیعت،سفر،حیوانات،شازده کوچولو،کاراکترهای فانتزی،نقاشی و ... را نگاه کردم.
بین سفر و شازده کوچولو و کاراکترها سه دل شدم!
هی باز کردم نگاه کردم و انتخابم را کردم.کاراکترهای فانتزی.
وقتی از مغازه بیرون آمدم حس کردم حالم بهتر است.بهتر از دو سه ساعت قبل.
حالا باید بروم و به برنامه ریزی هایم برسم.
اولش کلی ذوق داشتم.بعد از دوسال داشتم می رفتم انقلاب.خرید داشتم.خرید کتاب.
وقتی رسیدیم آنجا به خواهرم گفتم:فکرش را بکن.دانشگاه تهران قبول شوم و هی تند تند بیایم اینجا.
خواهرم گفت:آن هم با این شلوغی.
برای پیدا کردن کتاب هایم به چند کتابفروشی سر زدم.دوتایش اصلا نبود.گفتند باید بروید کارگر.حوصله اش را نداشتم.آن یکی کتاب هم خدایی بود که پیدا شد.در مغازه ای که فکرش را نمی کردم.
به خواهرم پیشنهاد کردم یک بار دیگر برویم به اولین کتابفروشی.قصد داشتم به جای دو کتابی که پیدا نکردم چیز دیگری بخرم.رفتیم آنجا و دو کتاب دیگر برداشتم.اما در هیچ کدام از مغازه ها تقویمی که باب میلم باشد پیدا نشد.سال پیش هم کلی گشتم تا بالاخره چشمم یکی از آن تقویم ها را گرفت و عاشقش شدم.
در همان کتابفروشی بود که احساس کردیم گرسنه ایم.همانجا نشستیم و چیزی سفارش دادیم.پنینی اش تند بود.من از غذاهای تند خوشم نمی آید.با ذائقه ام جور نیست.یک سوم پنینی را خوردم و باقی اش را به خواهرم دادم.
دختر و پسر میز کناری در حال آشنایی با یکدیگر بودند.دختر داشت می گفت که اساسا آدم گشاده رویی است و آدم خیلی خوش اخلاقی ست و چرا پسر به جای عینک لنز نمی گذارد و خسیس است یا دست و دلباز و ... .صدای پسر را نمی شنیدم.شاید هم کلا زیاد حرف نمی زد.دختر هم انگاری متوجه شده بود دارد بلند حرف می زند که کمی صدایش را پایین تر آورد.
قصد برگشتن کردیم.کلی طول کشید تا بی آر تی به ما برسد.تا آزادی شبیه کنسرو شدیم.فشار ار هر جهت روی آدم بود.آنجا توی دلم گفتم:یعنی واقعا ارزش دارد دانشگاه تهران قبول شوم و هر بار اینطوری با سختی رفت و آمد کنم؟
صبر کردم تا ببینم ادامه ی ماجرا چطور می شود.رسیدیم به آزادی و منتظر رسیدن بی آر تی بعدی شدیم.باید خط عوض می کردیم.نمی دانم واقعا چند دقیقه توی سرما سرپا ایستادیم.چقدر طول کشید تا سوار شویم.فقط می دانم کم کم حالم بد شد.شلوغی آزادی داشت روی اعصابم می رفت.ماشین هایی که از هر طرف حرکت می کردند و بوق می زدند و ... .
سردردم شروع شد.بی آر تی بالاخره رسید و سوارش شدیم.از آنجا به بعد دیگر هیچ لذتی از این مسیر نبردم.فقط داشتم فکر می کردم تهران چقدر زیادی شلوغ است.
خانوم بغل دستی داشت برای دو نفر دیگر تعریف می کرد که بچه هایش رفته اند آلمان و آن یکی می گفت:کار خوبی کردند.
سرم درد می کرد و حوصله ی شنیدن قصه ی آدم ها را نداشتم.حتی با نگاه کردن به بیرون هم چشمم نوشته های روی تابلوها را کج و معوج می دید!
وقتی به ایستگاه خودمان رسیدیم به خواهرم گفتم:میگویم...ام...من حتی اگر رتبه ام خیلی خوب شود هم دیگر دلم نمی خواهد دانشگاه تهران را بزنم.نمیتوانم.اذیتم میکند این مسیر.
خواهرم گفت:چه برای کار چه تحصیل حتی ازدواج،طبیعی ست هرچه به محل زندگی خودت نزدیک تر باشی بهتر است.
تازه تازه یادم می آمد الهام که هر روز برای کار راهی انقلاب میشد و به قول خودش شب ها جنازه اش به خانه می رسید،دقیقا از چه حجم خستگی سخن می گفت.در انتشاراتی بنامی کار می کرد.ویراستار بود.نزدیک به تاریخ عروسی اش دست از کار کشید و به نظرم کار خوبی هم کرد.البته گفت فعلا سرکار نمی رود تا ببیند اوضاع چطور می شود.
وقتی رسیدم خانه به مادرم هم گفتم که دیگر برایم قبولی در آنجا شیرین نیست.
یادم آمد تا همین چند روز پیش می خواستم عکس دانشکده ادبیات دانشگاه تهران را روی کتابخانه ام بچسبانم!
اما حالا دیگر چنینی چیزی را دلم نمی خواهد.با همه اسم و رسم و جذابیت هایی که دارد.
حالا برایم اولویت ها عوض شده و روزانه بودن یا شبانه بودن دانشگاه مهم است و خوش مسیر بودنش.
به مدت یک سال و نیم شاید هم بیشتر میشد که کتاب دستش بود.به امانت.
خودش انقدری مشغله داشت که مادرش پس از این مدت زمان کتاب را پس آورد.
وقتی کتاب را گرفتم دیدم یکی کتاب دیگر هم برایم فرستاده.پیش خودم گفتم:حتما از بس طولانی شده گمان کرده این یکی کتاب را هم امانت داده بودم.
بعد بیشتر فکر کردم و گفتم:نه!شاید هم کتاب خودش باشد و فرستاده مدتی دستم امانت باشد و بخوانم.
دیدم سر در نمی آورم و پیام فرستادم.
برایم نوشت:شرمنده که بارگرداندن کتاب این قدر طول کشید.و اما آن یکی کتاب.راستش هدیه ای است برای تو.با امضای نویسنده.البته باید کادو می کردم اما نشد.
آن لحظه انگار از قرعه کشی بانک یک دستگاه خودرو برنده شده بودم.غافلگیر بودم و خوشحال.بی اندازه...
کاش همه ی امانت ها این طوری دست آدم برمی گشت.
براده های یک ذهن:
چقدر تایپ پست وبلاگی با تلفن همراه سخت است.
برایم سخت است با تلفن همراه پست بگذارم.اما نطقم گرفته.باید بنویسم.
داشتم فکر می کردم خوب است که هرکس در چیزی سر رشته داشته باشد.زیاد بداند.جوری که آدم ها وقتی در آن مورد خاص به سوال بر می خورند بیایند سروقت او.
دوست من داروساز است.هروقت سوالی دارم از او می پرسم و نگرانی هایم برطرف می شود.بعد غبطه می خورم به او.که چه خوب است این چیزها را می داند.
بعد فکر کردم من به چه دردی می خورم؟چی بلدم که آدم ها را برای حل مسئله بکشاند طرفم.که گره گشای معمایشان باشم.
خب راستش فعلا هیچی.فعلا.