مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۲ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

سه شنبه, ۱۷ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۳۳ ق.ظ

که همین دوست‌داشتن زیباست

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی، نه پیامی، نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زانکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی

 

فروغ می‌خوانم. و رمان‌های نوجوان‌ را.

برگه‌ها را تصحیح می‌کنم. سطح دشواری هر سوال را مشخص می‌کنم‌. دانشی، استدلالی یا کاربردی بودن آن را‌. و در آخر درصدی ارائه می‌دهم که چند نفر از دانش‌آموزان به هر سوال پاسخ داده‌اند و چند نفر نه. این کارها را دیگر‌دوستانِ معلمم در مدارس دیگر انجام نمی‌دهند. یعنی مدرسه از آن‌ها چنین گزارشی نمی‌خواهد. اما مدرسه ما چرا. نرگس در سه مدرسه تدریس می‌کند. دیشب می‌گفت تو به اندازه کاری که من در سه مدرسه انجام می‌دهم داری برای مدرسه‌ات کار می‌کنی. باید حقوق بیشتری بگیری.

انجام این کارها وقت‌گیر است. با این همه هنوز جوانم و اگرچه حقوقم فعلا چیز دندان‌گیری نیست اما از مسیری که در آن هستم لذت می‌برم و تجربه می‌اندوزم.

پس از مدت‌ها به خواندن نمایشنامه اسب‌ها بازگشته‌ام. خواندن این کتاب از محمد رحمانیان را چند ماه پیش رها کرده بودم. چون بررسی آن بخشی از یک کار پژوهشی بود و بنا به دلایلی رهاشده ماند.

اما دیشب بالاخره سراغش رفتم. نثر آن را بسیار دوست دارم.

مادیان نوسال: فردای قیامت تو را کجا جویم و به چه نشان بشناسم؟

اسب قاسم: به نشان اسب تشنه‌ای که هیچ عاشق نشد تا شب آخر که دانست عشق و مرگ دو سوارند که سَبَق از هم برند.

دلم برای دانش‌آموزانم تنگ شده.

دیشب یکی از بچه‌ها پیام صوتی فرستاد و با صدایی که حس کردم سرماخورده است، گفت: نه فقط دل من که دل همه بچه‌ها برای شما تنگ شده.

شاید بعضی از پیام‌های صوتی‌شان را برای خودم دخیره کنم تا سال‌ها بعد_ اگر عمری باشد_ باز هم به این صداهای دلگرم‌کننده گوش کنم و خاطرات خوش این سال‌ها را مرور کنم.

آن‌ها را دوست می‌دارم. 

دوستشان دارم.

۶ نظر ۱۷ دی ۰۴ ، ۱۱:۳۳
یاس گل
دوشنبه, ۲ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۳۷ ق.ظ

همچون غباری در باد

نوجوان بودم.از ده سالگی به نجوم علاقه زیادی پیدا کرده بودم. می‌رفتم کتابخانه مدرسه و هر کتاب مرتبطی که پیدا می‌کردم، امانت می‌گرفتم.

آن زمان سریالی برای گروه سنی کودک و نوجوان پخش می‌شد به نام: مسافری از گورونگول. سریال محبوب من بود. هنوز که هنوز است گاهی ترانه تیتراژش را با خود زمزمه می‌کنم: از وقتی این مهمون ناخونده اومده خونه‌مون، پر شده از شادی و شور این خونه کوچیکمون...

یک روز که در ماشین کنار پدر نشسته بودم، رادیو موسیقی آشنایی پخش کرد. موسیقی تیتراژ همان سریال را، اما چیزی که می‌شنیدم با آنچه شنیده بودم تفاوت داشت. متوجه شدم آن کار از روی یک قطعه دیگر ساخته شده بوده است. اما نمی‌دانستم نام قطعه اولیه چیست.

گذشت و گذشت تا دیشب. رادیو آوا ویژه‌برنامه شب یلدا را پخش می‌کرد که دیگربار همان موسیقی آشنا را شنیدم. این‌بار به سراغ گوگل رفتم و از بخش جست‌وجوی آهنگ کمک گرفتم. موسیقی را زمزمه کردم تا ببینم آیا گوگل می‌تواند آن را تشخیص دهد یا نه.

نتیجه مثبت بود. بالاخره آن قطعه را پیدا کردم: Dust In The Wind

متوجه شدم این اثر یکی از ماندگارتدین ترانه‌های تاریخ موسیقی راک است با موضوعی هستی‌شناسانه و فلسفی که در آن به ناپایداری و گذرا بودن همه‌چیز در اطرافمان و حتی خودمان می‌پردازد.

حالا دوست دارم شما را هم به شنیدن هر دو کاری که از آن صحبت کردم دعوت کنم.

مسافری از گورونگول

Dust In The Wind

۴ نظر ۰۲ دی ۰۴ ، ۱۰:۳۷
یاس گل