مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۱۳ مطلب در فروردين ۱۴۰۳ ثبت شده است

دوشنبه, ۲۷ فروردين ۱۴۰۳، ۰۵:۱۸ ب.ظ

جنازه‌ای کنار دیوار

به کتابخانه رفته بودم و داشتم از میان قفسه‌ها، رنج‌های ورتر جوان و دو کتاب دیگر را برمی‌داشتم که تلفنم زنگ خورد. پدرم بود. برداشتم و با صدای آهسته گفتم: بله. پدرم گفت: کتابخونه‌ای؟ گفتم: آره. گفت: کار خاصی نداشتم. و خداحافظی کرد.

کتاب‌ها را که گرفتم آمدم بیرون و به او زنگ زدم. خواستم بدانم آیا کاری داشته یا همین‌طوری زنگ زده بوده است. پدرم گفت: کاری نداشتم. از خیابون صدای تصادف وحشتناکی اومد و یه نفر شروع کرد به جیغ کشیدن. نگرانت شدم. خیالم راحت شد که کتابخونه‌ای.

کمی روی نیمکتِ پارکِ نزدیک کتابخانه نشستم تا خواهرم هم از سر کار برگردد و با هم برویم. همان‌طور که منتظر بودم دیدم کارت کتابخانه‌ام نیست. کیفم را گشتم و محتویات ساکم را خالی کردم اما نبود. برگشتم به کتابخانه و دیدم جا گذاشته بودمش.

خواهرم که رسید سوار بی‌آر‌تی شدیم و برگشتیم.

در کوچه بالایی خانه‌مان، مردم جمع شده بودند. اولش هرچه نگاه کردم چیزی ندیدم تا اینکه ناگهان دیدیم جنازه‌ای را کنار دیوار گذاشته‌اند و رویش را پوشانده‌اند. یک کوله‌پشتی کنار جنازه بود و پلیسی هم داشت آنجا شماره‌ای را می‌گرفت. مردم می‌گفتند: زد و رفت.

نیم ساعت بعد از کوچه پشتی صدای گریه و فغان خانواده‌ای به گوش می‌رسید که بالای سر جنازه ایستاده بودند و خدا را می‌خواندند و تکرار می‌کردند: بدبخت شدیم. بدبخت شدیم...

وقتی پدر به خانه برگشت گفت: یه دانش‌آموز چهارده‌ساله بوده. داشته از روی گاردریل می‌پریده بیاد این‌ور خیابون که یه ماشین هم همون لحظه از خط ویژه‌ی بی‌آر‌تی با سرعت رد می‌شه و می‌زنه بهش و می‌ره. می‌گفتن گرفتنش و کلانتریه. ولی دیگه چه فایده. پسره مرد.

۲ نظر ۲۷ فروردين ۰۳ ، ۱۷:۱۸
یاس گل
چهارشنبه, ۱۵ فروردين ۱۴۰۳، ۰۵:۵۲ ب.ظ

روزهای پرکاری

چند روزِ گذشته روزهایی پر از قرص ژلوفن بود. روزهایی پُرِ درد. اما خب همه‌اش این نبود. مثلا بر تنبلی‌ام هم تا حدودی غلبه کردم و به جستجوی مقالات علمی-پژوهشیِ مرتبط با موضوعِ انتخابی‌ام پرداختم. برای به دست آوردن پیشینه پژوهش دو تا از مقالات را خواندم و چند خطی درباره‌شان نوشتم. از استادم هم سوالی در همین رابطه پرسیدم و فهمیدم می‌توانم پیشینه را محدودتر کنم. رتبه‌بندی مجلات علمی زبان و ادب فارسی را هم بررسی کردم. اما تا خواستم کمی بیشتر ادامه دهم، کار مجله فشرده‌تر شد. درواقع ما بالاخره حمایت یک سازمان دولتی را به دست آوردیم و همین موضوع حجم کارمان را بیشتر کرد. چون باید به جای یک شماره، دو شماره مجله را آماده می‌کردیم‌. فعلا مشغول آماده‌سازی‌اش هستیم.

پریروزها به کتابخانه هم رفتم تا کتاب‌های قبلی‌ام را پس دهم. این‌بار نخستین عشق تورگنیف را امانت گرفتم. کتابی که از مدت‌ها پیش قصد خواندنش را داشتم. وقتی خواستم شروعش کنم تصویر آن را در یکی از پیام‌رسان‌های اجتماعی به اشتراک گذاشتم و یکی از هندوستانیان هم راغب شد ترجمه فارسی آن را بخواند.

دقایقی پیش خواندنش را تمام کردم. داستانی نبود که بگویم تکانم داد. روایتی از تجربه‌ی عشق در سنین نوجوانی بود. تقریبا از جایی به بعد می‌شد رقیب عشقی راوی داستان را زودتر از خودش شناسایی کرد. من صفحات پایانی کتاب را بیشتر دوست داشتم. شاید چون راوی بزرگتر و پخته‌تر شده بود و می‌توانست به نتایج و نگاه تازه‌تر و جامع‌تری برسد. راستش خیلی وقت بود که دلم تنگ شده بود دوباره رمان یا داستانی به دست بگیرم و بخوانم. درست است که موضوع پایان‌نامه‌ام هم بررسی ۴۰ داستان کوتاه بود اما من دلم لک زده بود برای خواندن این دست رمان‌ها. کتاب بعدی‌ام ترانه کافه غم‌زده خواهد بود. از معرفی پشت جلد کتاب خوشم آمد و خریدمش.

گاهی که فرصت کنم برنامه سرزمین شعر را هم می‌بینم. دیروز هم به تماشای نویسنده مرده است اثر شهاب حسینی نشستم. مقیمانِ ناکجای او را بیشتر دوست داشتم. اما این فیلم هم بد نبود. پر دیالوگ با دو شخصیت.

فعلا همین.

۰ نظر ۱۵ فروردين ۰۳ ، ۱۷:۵۲
یاس گل
سه شنبه, ۱۴ فروردين ۱۴۰۳، ۱۱:۲۹ ق.ظ

جسورتر از بیداری

خواب دیدم جایی هستم و احسان علیخانی دارد با من درباره برنامه جدیدی که قصد ساختنش را دارد صحبت می‌کند. از پروژه عظیمی می‌گفت که برای بخش‌بخش آن افراد متعددی با او همکاری می‌کردند. او برای من هم یک پیشنهاد کاری داشت، اینکه نویسندگی یکی از بخش‌ها را به عهده بگیرم. برخلاف بیداری که معمولاً در برابر پیشنهادهای جدید دست و پایم می‌لرزد و به این فکر می‌کنم که آیا این پیشنهاد را قبول کنم یا نه، آیا از پس آن برمی‌آیم یا نه و ... خیلی سریع و به راحتی گفتم: باشد. انجامش می‌دهم. بعد گفت تا زمانی که قصد ساختن آن پروژه را دارند می‌توانم نویسندگی برنامه‌هایی درباره افطار و ماه رمضان را هم برایش انجام دهم. در این مورد هم باز بی‌معطلی گفتم: باشد. آن را هم انجام می‌دهم!

البته می‌توانستم احساس کنم که آنجا هم اندک دلهره‌ای تهِ دلم بود اما آن‌قدری نبود که جلوی پذیرش چنین پیشنهادی را بگیرد یا مانعش شود.

 

من در خواب‌هایم پر دل و جرئت‌تر از بیداری‌ام هستم.

۱ نظر ۱۴ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۲۹
یاس گل
دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۴۰۳، ۰۵:۰۳ ب.ظ

نامت شِکَرین است

گاهی تلخی‌‌ِ روزگار ذائقه‌‌‌ام را به هم می‌ریزد. زندگی برایم خالی از طعم و مزه می‌شود و لقمه‌های کوچکِ شادی از گلویم پایین نمی‌رود.

سفره‌ای برابرِ من باز است و من به جای خوردن و نوشیدن از آن، به همان یک اتفاقی می‌اندیشم که این همه رنگ را در نظرم بی‌رنگ کرده است. این‌طور وقت‌ها فراموش می‌کنم سپاس‌دارِ تو باشم.
وقتی دچار این گرفتگیِ خاطر می‌شوم باید پیش از خوردن هر چیز، با بامیه‌ی نامِ تو افطار کنم. 
باید بخوانمت.

نامت شکرین است. بر لب که می‌نشیند کامم را شیریت می‌کند.

《یا من ذِکرُهُ حُلْوٌ》

۱ نظر ۱۳ فروردين ۰۳ ، ۱۷:۰۳
یاس گل
شنبه, ۱۱ فروردين ۱۴۰۳، ۱۱:۲۷ ق.ظ

اگر سالمندی همین باشد

- الان به پلیس خبر می‌دم. خفه شو. به پلیس می‌گم بیاد.

با شنیدن صدایش از خواب بیدار می‌شوم. دیشب هم خوب نخوابیدم. خوابم نمی‌برد. دیدم حوالی یک بیدار شده بود و توی پذیرایی راه می‌رفت. بلند شدم بروم ببینم چه می‌کند. وانمود کردم بیدار شده‌ام تا به سرویس بهداشتی بروم. نگاهش کردم و گفتم: چرا نخوابیدین؟ گفت: صدای سیس می‌اومد. اومدم ببینم چیه. می‌شنوی؟ گفتم: صدا نمیاد. بیایین بریم بخوابیم. گفت: می‌بینی چه گرفتاری شدم؟

ساعت نزدیک ده بود که دیدم دمِ در یکی از اتاق‌ها ایستاده و دارد با کسی صحبت می‌کند. هی خواهرم را صدا کردم که بیاید و ببیند اما توجهی نکرد. داشت آشپزخانه را تمیز می‌کرد.

دمِ در اتاق رفتم. داشت همان حرف‌ها را می‌زد: خانم محترم بیا از اینجا برو وگرنه به پلیس می‌گم بیاد. من آبرو دارم. گفتم: هیچ‌کس اینجا نیست. گفت: اینجان. شما هم حرف‌های من رو باور نمی‌کنین؟ گفتم: آخه کجان؟ کدوم اتاقن که ما نمی‌بینیم؟ عصبانی شد. قسم خورد که دو نفر اینجایند. ماه‌هاست که اینجایند. می‌گفت پسر جادوگر است. بعد شروع کرد به بحث کردن با آن‌ها. من و خواهرم نمی‌دانستیم چه باید بکنیم. خواهرم دستش را گرفت و گفت بیا بریم حموم. قرار بود حموم کنی. بیا. گفت: اینا اینجان. اگر بریم حموم یاسمن باید بشینه جلوی اون اتاق و کشیک بده.

صندلی را برداشتم و گذاشتم جلوی در.

آمد و یواشکی گفت: از اینجا بلند نمی‌شی! مراقب باش.

گفتم: باشه. نشستم اینجا.

خواهرم نگاهم کرد و آرام گفت: باید دوباره بره دکتر داروی جدید بدن.

واقعا این چیزها با دارو حل می‌شود؟

چه سالمندی ترسناکی است که به جز بیماری‌های جسمی، توهمی را با تمام وجودت واقعی بینگاری و چنان باورش داشته باشی که بخواهی با قسم و آیه به دیگران بقبولانی که مریض نیستی و چیزهایی می‌شنوی که واقعی هستند و وجود دارند.

اگر سالمندی همین است که من می‌بینم، دلم نمی‌خواهد عمر درازی داشته باشم. دلم نمی‌خواهد به پیری برسم.

۱ نظر ۱۱ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۲۷
یاس گل
جمعه, ۱۰ فروردين ۱۴۰۳، ۱۲:۳۶ ب.ظ

من هنوز همانم، همان که بودم.

از پله‌‌برقی ایستگاه مترو هفت‌تیر بالا می‌روم و به آدم‌ها نگاه می‌کنم. چقدر آدم با قیافه‌ها و پوشش‌های مختلف اینجاست. دخترها و پسرهایی با موهای رنگی، با آژین‌کاری ابرو و بینی. آدم‌های ندار، آدم‌های اتوکشیده و شیک‌پوش. مترو انگار برای خودش شهری است با آدم‌هایی دیگر. یا شاید هم این خودِ خودِ تهران است. تهرانی که گاه می‌شناسمش و گاه در آن شبیه مسافری هستم که برای نخستین بار می‌بیندش.

در راه برگشت از نمایشگاه زنی که کنارم نشسته به آویز کوله‌پشتی‌ام نگاه می‌کند و می‌گوید: چه قشنگ است. نماد چیست؟ می‌گویم نقاب یا همان برقع زنان جنوبی.

وقتی نزدیک خانه می‌شویم، می‌بینم مادرم تا وسط‌های کوچه آمده و منتظرمان است. عادت ندارد 9 شب به خانه برگردیم. به گمانم هیچ‌وقت هم به این موضوع عادت نخواهد کرد و شاید برای همین است که من هم دیگر از گشت و گذارهای شبانه واهمه دارم. یاد روزهای کارشناسی‌ام می‌افتم که وقتی کلاس‌هایمان تا 7 ادامه داشت و پس از پشت سر گذاشتن یک ترافیک طولانی حوالی 8 و نیم به خانه می‌رسیدم، می‌دیدم پدر سر کوچه ایستاده است.

می‌دانم که هیچ‌وقت نمی‌توانم مثل بسیاری از دوستانم از ایران مهاجرت کنم. هیچ‌وقت توانایی این را نخواهم داشت که تک و تنها زندگی مستقلی داشته باشم. همیشه باید یک نفر باشد. کسی که مادر باشد، پدر باشد، خواهر باشد. این هم یکی دیگر از ترس‌های زندگی‌ام است.

این روزها دلم می‌خواهد تلفن همراهم را روی حالت هواپیما بگذارم. دلم می‌خواهد در دسترس نباشم. هنوز همانم که بودم. فراری از تماس‌های تلفنی به ویژه گفتگوهای طولانی. پریروزها سردبیر زنگ زده بود و گفته بود خاموش بودی. گفتم خیلی حال روحی‌ام برای گفتگو مساعد نیست. همین‌جا در شبکه‌های اجتماعی در دسترسم. گفته بود اگر خواستی می‌توانی زنگ بزنی و تلفنی در مورد حالت صحبت کنی و من رویم نمی‌شد بگویم برخلاف شما من حالم با تماس تلفنی خوب نمی‌شود. حتی گاهی بدتر هم می‌شود. یک بار هم رویم نشد به دوستی بگویم لطفا ویس‌های 40 دقیقه‌ای برایم نفرست. من درونگراتر از چیزی هستم که همه فکر می‌کنند. من همزمان که از تنهایی می‌ترسم انرژی ارتباطات گسترده و متعدد را هم ندارم.

می‌خواستم امروز هم تلفنم را روی حالت هواپیما بگذارم اما بی‌خیالش شدم و فقط روی حالت سکوت بردمش.

امسال چه سال پر هدفی دارم. چقدر کار برای انجام دادن هست. و چه اندازه به نظم نیازمندم.

 

+ پیانونوازی با صدای باران

۰ نظر ۱۰ فروردين ۰۳ ، ۱۲:۳۶
یاس گل
چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۴۰۳، ۰۹:۳۳ ق.ظ

شبی که از هراس گم شدن آن سوسک خوابم نبرد

دیشب شب جالبی نبود. بعد از چند مرتبه بیرون آوردنِ کشوهای زیر تخت بالاخره آن سوسک موذی را دیدم و تا خواستم چیزی بردارم تا روی سرش بزنم در رفت. کاملا آشفته شده بودم و به خواهر و مادرم گفتم باید تشک را بلند کنیم. با اینکه کاملا مخالف بودند اما همین کار را کردند. تشک واقعا سنگین بود. کفی‌ها را هم برداشتیم اما نبود که نبود. سوسک‌کش را زیر تخت پخش کردیم و همه چیز سر جای اولش برگشت جز اعصابمان. همه از دست من شاکی بودند. همه بر من خرده می‌گرفتند و احساس تاسف می‌کردند که از یک بچه سوسک این‌قدر می‌ترسم و خانه را به هم ریخته‌ام. هیچ‌کس هراس بیمارگون مرا درک نمی‌کرد. هیچ‌کس ضربان قلبم را نمی‌شنید. کسی نمی‌خواست باور کند که من واقعا فوبیا دارم و دست خودم نیست اگر این همه می‌ترسم.

شب در اتاقم نخوابیدم. حتی در پذیرایی هم خوابم نمی‌برد و مدام به این فکر می‌کردم که سوسک‌ها در تاریکی از مکانشان خارج می‌شوند. که اگر غذایی نخورده باشند بدشان نمی‌آید سراغ مو و ناخن و پوست مرده بروند. به این فکر می‌کردم که آن اتاق دیگر برایم امن نیست تا وقتی که جسد سوسک را ببینم.

من برای شما آرزو دارم هیچ‌وقت در اتاقتان یک سوسک کثیف را گم نکنید.

۵ نظر ۰۸ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۳۳
یاس گل
سه شنبه, ۷ فروردين ۱۴۰۳، ۰۷:۱۶ ب.ظ

پیرمرد خنزرپنزری

توی مترو پیرمردی با لباس‌های کاملا مندرس و پاره و با زنبیلی زهواردررفته که پر از طناب و کش و نخ و امثال آن بود جنس می‌فروخت. وضعیتش به قدری نامناسب بود که هرکس دلش می‌خواست از او چیزی بخرد. مادرم از او طناب خرید، زنی یک بسته دستمال کاغذی جیبی، یک نفر هم چیزی نخرید و پولی دستش داد.

وقتی به خانه برگشتیم مادرم طناب را از کیسه درآورد و ناگهان انگار که چیزی دیده باشد رفت طرف جارو شارژی و اطراف تخت را جارو کشید. گفتم چیزی شده؟ گفت: نه. ولی مطمئن بودم چیزی دیده است. گفتم: جانوری چیزی دیدی؟ گفت: طناب را که درآوردم انگار چیزی به زیر تخت رفت. شبیه بچه سوسک.

جاروبرقی را برداشتیم و کشوهای تخت را درآوردیم و زیرش را جارو زدیم. اما تخت دونفره بود و به قسمت‌هایی از آن دستمان نمی‌رسید.

هرچه به خواهرم گفتم بیا کمک کن تشک را بلند کنیم و زیرش را ببینیم جدی نگرفت. گفتم من از تصور اینکه چیزی زیر تخت زنده باشد و راه برود خوابم نمی‌برد. گفت: لابد مادر اشتباه دیده. ولش کن‌.

خواستم تنهایی تشک را بردارم اما دیدم خیلی سنگین است و کمرم درد گرفت. تازه فقط تشک نبود. باید کفی تخت را هم بلند می‌کردم.

با خودم فکر کردم کاش آن طناب را از پیرمرد نمی‌خریدیم یا کاش چیز دیگری خریده بودیم.

وقتی می‌خواستم شام بخورم دیدم که مادرم یواشکی توی اتاق رفت و سوسک‌کش زد. این ایده به ذهن خودم هم رسیده بود اما فکر کردم اگر سوسک‌کش بزنیم چطور با بوی آزاردهنده آن بخوابیم. وارد اتاق که شدم دیدم بویش پخش شده.

حالا مشکل دو تا شد: آیا آن سوسک مرده است؟ و آیا ما می‌توانیم با بوی سوسک‌کش بخوابیم؟

۱ نظر ۰۷ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۱۶
یاس گل
دوشنبه, ۶ فروردين ۱۴۰۳، ۱۰:۱۵ ق.ظ

برخی از محدودیت‌هایی که در مجله با آن مواجهیم

به گمانم قبلا درباره صفحه خبرهای مجله‌مان چیزهایی نوشته بودم. در هر شماره، در صفحه‌ای به نام بَلالِ خبربیار سه یا چهار خبر جالب، آموزنده یا انگیزشی را از خبرگزاری‌های داخلی و خارجی پیدا می‌کنم و آن‌ها را خلاصه‌ و بازنویسی می‌کنم. این خبرها یا درباره کودکان است یا اتفاقی است که به دست کودکان رقم خورده است. معمولا خبرهای خارجی راحت‌تر پیدا می‌شوند و عکس‌های باکیفیتی هم دارند. اما خبرهای داخلی اندکند یا عکس مناسبی ندارند. مثلا دیروز خبری را از سایت اداره میراث فرهنگی و گردشگری یکی از استان‌ها پیدا کردم. در واقع قبل از آن در استوری یکی از کاربران اینستاگرامی از این رویداد باخبر شده بودم و مدام صفحه‌ها را بررسی می‌کردم تا ببینم چه کسی خبرش را کار می‌کند. خبر پیدا شد اما عکس آن واقعا مناسب چاپ نبود. صفحات افرادی که نامشان در خبر آمده بود گشتم. سایت‌های دیگر را جستجو کردم و متاسفانه آنچه می‌خواستم نیافتم. نمی‌توانم و نمی‌خواهم خبر را حذف کنم چون مفهوم و محتوای خوبی دارد اما یا باید از همان عکس کوچک و تیره استفاده کنیم یا باید به طریقی با یکی از حاضران در مراسم ارتباط بگیرم و ببینم آیا عکس بهتری دارد که در اختیارم بگذارد یا نه.

وقتی سایت‌های خبری خارجیِ ویژه کودکان را نگاه می‌کنم واقعا افسوس می‌خوذم که چرا در ایران خودمان چنان خبرهایی کار نمی‌شود. یا چرا مجلاتی مثل ما با محدودیت جدیِ بودجه مواجهند و سود که نمی‌کنند هیچ، گاهی ضرر هم می‌کنند و در نهایت تعطیل می‌شوند.

۰ نظر ۰۶ فروردين ۰۳ ، ۱۰:۱۵
یاس گل
يكشنبه, ۵ فروردين ۱۴۰۳، ۰۲:۱۸ ب.ظ

دید و بازدیدها

شاید نوروز امسال یکی از متفاوت‌ترین نوروزهای زندگی‌ام در چند سال اخیر باشد که تصمیم گرفتم پس از سال‌ها در خانه نشستن و به عید‌دیدنی اقوام نرفتن، اوضاع را تغییر دهم و در دید و بازدیدهای فامیلی همراه شوم.

بله‌. پریروز بود که به خانه عموی دیگر مادرم رفتیم. در خانه عموی مادرم هم باز خبر از پخت آش دوغ برای افطار بود. آن‌ها هم یک قابلمه آش دوغ برایمان کنار گذاشتند تا با خود به خانه ببریم. از آنجا هم به خانه پسرعموی مادرم که دو طبقه پایین‌تر از خانه عمو می‌نشست، رفتیم.

مهمانی که تمام شد تصمیم گرفتم به یکی از شعبه‌های وستای که حوالی همان منطقه بود سر بزنم. آنجا روسری‌ها را نگاه می‌کردم و چشمم از تماشای این همه طرح و رنگ غیر تکراری به نشاط می‌آمد. از همان‌جا برای سردبیر مجله‌مان یک روسری کوچک به همراه جاکارتیِ هم‌طرح آن خریدم.

به خانه برگشتیم و دیگر آن روز خبری از مهمانی نبود تا فردا. فردا شد و خاله تصمیم گرفت مادربزرگ را به خانه‌مان بیاورد. مادربزرگ من چند سال بود که نمی‌توانست به خانه‌مان بیاید. پادردش آن‌قدر پیشرفت کرده بود که دیگر بالا آمدن از این همه پله برایش مقدور نبود. اوضاع پاهایش تغییری نکرده بود اما خاله تصمیم گرفته بود به کمک یکی از ما آرام آرام او را از پله‌ها بالا بیاورد. مادربزرگ آمد و به همه چیزهایی که در این چند سال در خانه‌مان تغییر کرده بود و او ندیده بود، نگاه کرد. اگرچه بیشتر ساکت بود اما حضورش برایم بسیار لذت‌بخش، خواستنی و خوشایند بود. عصر که شد تصمیم گرفتیم با خواهرم به تماشای فیلم تمساح‌خونی برویم. سانسی را انتخاب کردیم که به افطار بخورد. مادربزرگ و خاله هم به همان‌جا آمدند و ساعات دیگری را کنار یکدیگر بودیم.

امروز هم تصمیم گرفتم به اداره پست بروم و هدیه سردبیرمان را برایش ارسال کنم. بی‌آرتی و اداره پست تقریبا خلوت بود. از آنجا هم به کتابخانه رفتم تا کتاب‌های قبلی‌ام را تحویل دهم و کتاب‌های جدید امانت بگیرم.

در بیست و پنج دقیقه‌ای که داخل کتابخانه دنبال کتاب می‌گشتم مدام بوی سیگار پسرهایی که جلوی در کتابخانه ایستاده بودند توی بینی‌ام بود و اذیتم می‌کرد.

یک پسر هم کمی آن‌طرف‌تر داشت به دختری یک شاخه گل هدیه می‌داد.

۰ نظر ۰۵ فروردين ۰۳ ، ۱۴:۱۸
یاس گل