مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
سه شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۹، ۰۳:۳۷ ب.ظ

و من به خواندن یک کتاب الکترونیک روی آوردم

پس از چند روز بالاخره به اینستاگرام سر زدم.آن هم فقط برای دیدن پیام هایی که مدام اعلان دریافت آن ها می آمد.پیام ها را خواندم.بیشترشان استوری هایی بود که چند روز پیش برایم فرستاده بودند و چون دیر به آن ها رسیده بودم دیگر اثری از آن ها باقی نمانده بود.یکی از بچه ها در یک استوری از من نام برده بود و من فقط توانستم از او عذرخواهی کنم.عذرخواهی بابت اینکه به موقع به استوری او نرسیدم.

با اینکه نمی دانستم آن استوری از چه قرار بوده اما حس کردم باید به گونه ای از دوستم تشکر کنم.دنبال شعری،جمله ای،چیزی می گشتم تا برایش ارسال کنم.

به سراغ کتاب بسیار کوچکی که در کشوی دوم میزتحریرم داشتم رفتم.توی آن کتاب همیشه جملاتی در باب دوستی پیدا میشد.صفحه های کوچکش را ورق زدم و از یکی از آن ها خیلی خوشم آمد.شروع کردم به نوشتنش:

او پرسید:چرا این کار را برای من انجام دادی؟من شایسته اش نبودم.هیچ وقت کاری برایت انجام ندادم.
شارلوت جواب داد:تو دوست من هستی.این خودش فوق العاده است.

به اسم نویسنده رسیدم: ای بی وایت. با خودم گفتم:یعنی این گفت و گوی کوتاه مربوط به کدام کتاب از این نویسنده بوده است؟

نام نویسنده را در فضای مجازی جستجو کردم: ای بی وایت

از روی عناوین کتاب ها توانستم حدس بزنم آن جمله متعلق به کتاب شارلوت عنکبوته بوده است.

سپس نام کتاب را جستجو کردم و نتایج باز شده مرا به سمت نرم افزار طاقچه هدایت کردند.

آن جا پر بود از تخفیفات.تخفیف های روزانه،عیدانه و ... .

ناگهان یکی از این تخفیف ها مرا به ذوق آورد.می توانستم تا 13 فروردین یکی از کتاب های گروه کودک-نوجوان را به رایگان بخرم.چه چیز می توانست بهتر از این باشد؟

هم اکنون که این پست را برای شما می نویسم،شارلوت عنکبوته را بارگیری کرده ام و در داخل تلفن همراهم به تصاحب آن رسیده ام.

هیچ وقت تمایلی به خواندن کتاب های الکترونیک نداشتم اما قرنطینگی مرا به خواندن نسخه الکترونیک از کتاب ای بی وایت هدایتکرد.

این کتاب،پرفروش ترین رمان کلاسیک کودک نوجوان بوده است.

۷ نظر ۱۲ فروردين ۹۹ ، ۱۵:۳۷
یاس گل
چهارشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۹، ۱۱:۲۶ ب.ظ

تالکین

یک جا هست که تالکین(نویسنده ی ارباب حلقه ها و هابیت) قبل از نوشتنِ یکی از مشهورترین آثارش،با کمی کلافگی به همسرش میگوید:امروز نتونستم هیچی بنویسم.
و همسرش پاسخ می دهد :قبلا فقط برای سرگرمی می نوشتی!کاش تصمیم می گرفتی از نوشتن چی می خوای یا اینکه کاملا رهاش می کردی.

۳ نظر ۰۶ فروردين ۹۹ ، ۲۳:۲۶
یاس گل
جمعه, ۱ فروردين ۱۳۹۹، ۰۱:۲۱ ب.ظ

ونگوگ وارد می شود

همین روز اولی به نظرم می آید که 99 برایم پیام هایی دارد.روزی که برای خرید تقویم بوک مارکی به شهرکتاب رفته بودم،در ابتدا قصد داشتم مانند پارسال،طرح شخصیت های فانتزی را انتخاب کنم.اما با دیدن طرح نقاشی های ونگوگ نظرم عوض شد.

به خاطر مطالعه ی رشته ی انتخابی کنکورم،توجه ام نسبت به نقاشی و موسیقی دچار تغییر شده بود و حالا حس می کردم دوست دارم پای تماشای نقاشی های معروف بنشینم.

دیروز هم مردد شدم که تصویر پروفایلم را تغییر دهم به یکی از نقاشی های ونگوگ.

اما حضور ونگوگ فقط در تقویم سال جدید و عکس پروفایلم خلاصه نشد.بلکه امروز حوالی ساعت 10 ، به طور اتفاقی پای تماشای فیلمی به نام "بر دروازه ی ابدیت" نشستم.فیلمی درباره ی زندگی ونسان ونگوگ که از شبکه ی چهار سیما پخش شد و دوستش داشتم.

به نظر شما پیام سال جدید به من چیست؟

 

۱ نظر ۰۱ فروردين ۹۹ ، ۱۳:۲۱
یاس گل
جمعه, ۱ فروردين ۱۳۹۹، ۱۰:۱۲ ق.ظ

بهار همیشه سبز،شاد،سرخوش

حالا بهار اینجاست.
آن بهارِ همیشه سبز،شاد،سرخوش،
که شبی از شب های سرد و تیره ی اسفندماه،کدخدا نوید آمدنش را به اهالی دِه داده بود.
نوید صبح روشنی که پس از آن،جهان مُشت مُشت شکوفه و گل بر زمین می ریخت و آبادی،عطر نوروزی به خود زده و لباس نو به تن کرده،به درخت ها صبح بخیر می گفت.
درخت ها دیگر،از خواب بلند خود برخاسته اند و خمیازه ی اول صبحی شان را هم کشیده اند.
و بهار،بر فراز زمین،چایش را روی اجاق خورشیدِ اول فروردین ماه دم کرده است و حالا،دارد به جهان شاد باش می گوید.

۰ نظر ۰۱ فروردين ۹۹ ، ۱۰:۱۲
یاس گل
جمعه, ۱ فروردين ۱۳۹۹، ۰۹:۰۹ ق.ظ

عهد

به سال 1399 قول میدهم به نسخه ی شگفت انگیزی از خودم تبدیل شوم.

۱ نظر ۰۱ فروردين ۹۹ ، ۰۹:۰۹
یاس گل
پنجشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۸، ۰۷:۴۱ ب.ظ

بهار،آن بهارِ پشت زمستان ها

بهار،برای دیگربار،بر شاخسار جوان درخت ها خواهد شکفت،
و امید،از پنجره های بازِ رو به بهار،به خانه هامان سر خواهد کشید.
آنگاه طبیعت،با شُکوهِ هرچه تمام،به هم آوازی با چلچله ها برخواهد خاست و خورشید،صمیمی تر از پیش،بر سردیِ کم رمقِ آخرین روزهای سال خواهد تابید.
آن سوی تمام زمستان ها هنوز،بهار پشت در است...

۱ نظر ۲۹ اسفند ۹۸ ، ۱۹:۴۱
یاس گل
چهارشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۸، ۱۲:۰۰ ب.ظ

رویای بهار

خواب دیدم تنم گرم است.
خورشید،بُلند قَد است،
و پس از عبورِ یک زمستان سرد و چموش،
پیکر درخت ها دوباره معطر.
پلک های من سنگین شده بود.
بهار،پشت چشم هام،خوابیده بود.
و کسی،از آن سوی خواب من می گفت:
تعبیر بهار مگر جز بهار خواهد بود؟

۲ نظر ۲۸ اسفند ۹۸ ، ۱۲:۰۰
یاس گل
سه شنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۸، ۱۰:۱۷ ق.ظ

فکرهای بیهوده و بحث هایی که درگیرت می کنند

این روزها ویژه برنامه های نوروز را هم کم و بیش دنبال می کنم.

دیشب در شبکه ی پنج،حمید هیراد میهمان محمد علیزاده بود و من به این موضوع فکر می کردم که کسی شبیه به هیراد چطور توانسته است بیش از دو سال،با مردم حرفی از بیماری اش نزند.

دیشب داشتم به خنده های او فکر می کردم و به استقامت و صبوری اش.به اخلاق خوشش.

بعد از آن منتظر میهمانان برنامه ی فرمول یک شدم.وقتی امیرحسین رستمی و امیرکاظمی وارد صحنه شدند با خودم گفتم قرار است به خنده دعوتمان کنند.چه چیز از این بهتر؟اما این اتفاق نیفتاد و آن ماجراهای جنجالی شب گذشته پیش آمد و امروز هم دست به دست در استوری ها چرخید.

خواستم در جواب به همه ی آن هایی که کار امیرحسین رستمی را تحسین کرده بودند نظر خودم را هم بنویسم و جنبه های دیگر قضیه را هم که به چشم آن ها نیامده بود و منِ محاطب را رنجانده بود مطرح کنم اما دیدم الکی الکی باید وارد بحث کردن با دیگران شوم در حالی که کارهای بسیار واجب تری در زندگی دارم.

در کل هرچه بیشتر می گذرد بیشتر می فهمم که حضور در اینستاگرام چقدر در زندگی ام غیرضروری است و چقدر الکی ذهنم را درگیر می کند.ذهنی که باید آرام و خالی از فکرهای بیهوده باشد تا بتواند روی موضوعات مهم ترِ در پیش رو تمرکز کند و انرژی اش را پای آن ها بگذارد.

۱ نظر ۲۷ اسفند ۹۸ ، ۱۰:۱۷
یاس گل
دوشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۱۰ ب.ظ

ما؛میراث داران آن تمدن کهن

هربار که می رسم به جملاتی که از آغاز تمدن دنیا سخن می گویند و در میان نام سرزمین هایی که تمدن از آن ها آغاز شده است نام ایران را می بینم،در ابتدا دچار غرور می شوم.می بالم.ذوق می کنم و به یاد می آورم همیشه باید نام ایران را با افتخار بر زبان بیاورم.

اما کمی بعد افسوسی درونم می پیچد و تکثیر می شود و سوالی از خودم می پرسم : هر یک از ما به تنهایی تا چه اندازه میراث دار این تمدن کهنیم؟

تا چه اندازه نماینده ی آن؟

 

براده های یک ذهن:

آن سوی دنیا هرکس از او پرسید از کدام سرزمین می آیی به دروغ جواب داد:یونان. اما شما بدانید:ایرانی بود.

۲ نظر ۲۶ اسفند ۹۸ ، ۱۸:۱۰
یاس گل
يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۱:۴۰ ب.ظ

واژگان زبان و مرور خاطرات عید آن سال

بخش واژگان زبان را که باز میکنم و شروع می کنم به حفظ کردن،یاد "او" می افتم.

کوچک بودم که برای اولین بار دیدمش.

تعطیلات نوروز بود و رفته بودیم خانه شان برای عیددیدنی.

او از من کوچکتر بود اما با اعتماد به نفس تر و شاید مغرور تر از من.

با احتساب بر نمرات مدرسه،درس من از او بهتر بود اما او زبانش از من قوی تر بود.زبانش فراتر از آنچه که در مدرسه می آموختم بود.

یادم هست توی اتاقش نشسته بودم و او برایم یک انشای انگلیسی می خواند و من چیز زیادی از حرف هایش نمی فهمیدم.احساس ضعف می کردم.حتما از نظر او یک بچه ی خنگ بودم.

بعد هم بازی سیمس لایف استوری را در رایانه باز کرده بود و من باید از او در مورد کلمات انگلیسی که در بازی بود سوال می کردم و او هم جوری که انگار از ندانستن من کلافه شده باشد پاسخم را می داد.

چند سال بعد از آن،من هم به کلاس زبان رفتم.من هم بازی سیمس لایف استوری را نصب کردم و انقدر بازی اش کردم که خسته شدم.

چند سال بعد زبان را رها کردم.سیمس لایف استوری را هم از کامپیوتر حذف کردم.

حالا خیلی از آن سال ها گذشته است.

دوباره واژه های انگلیسی جلوی رویم است و این ها تصویرهایی است که من به یاد می آورم.تصویرهایی که شاید از نگاه کودکی ام بوده باشد و چندان هم درست نبوده باشد.

هنوز هم دلم می خواهد زبانم را تقویت کنم و جلوتر بروم.

۲ نظر ۲۵ اسفند ۹۸ ، ۱۳:۴۰
یاس گل