حال خوبم
دیدمت
باز هم در همان لباس
باز هم در همان مکان
براده های یک ذهن:
آهنگ اولین لبخند شهاب رمضان
دیدمت
باز هم در همان لباس
باز هم در همان مکان
براده های یک ذهن:
آهنگ اولین لبخند شهاب رمضان
اینکه تو در روشنایی روز،دلت روشن باشد به نور،به طره های پریشان آفتاب،چندان شگفت نیست!
تو در برابر خورشید به تماشای جهان ایستاده ای و زنده از آنی به زندگی.
اما اگر هر بار با رسیدنِ به شب،دچار تاریکی آن شوی و در برابر خود،جز نمایش ممتد سیاهی شب،هیچ نبینی،اگر هر بار با رسیدنِ سیاهه ی لشکر شام از راه،طلوع دوباره ی خورشید را از خاطر ببری و ناامید از تابش دیگربار آن شوی،معنایش این است که تو حقیقت نامیرای روشنایی را باور نکرده ای!
تو به خورشید ایمان نیاورده ای و به این آگاهی نرسیده ای که ندیدن خورشید برابر با نبودن آن نیست.
فراموش نکن که چه شب باشد،چه روز،نه فقط زمین،که یک منظومه به نور و حرارتِ آن زنده است.همیشه و در همه حال...
وقتی دچار تشویش می شوم،به حرف زدنِ با تو نیازمندم.
وقتی نگرانی های به جا و نابه جا از چپ و راست بر من هجوم می آورند،به گم شدنِ در آغوش تو محتاج می شوم.
و تو فکر کن که جهان پر از تشویش ها و نگرانی های هر روزه است و این یعنی من در همه حال به سوی توام.
وقتی آشفتگی ها سراغم می آیند حس می کنم تمام سلول های بدنم دچار نوعی بی نظمی شده اند و سر جای همیشگی شان نیستند.
در چنین زمان هایی صحبت کردن با تو می تواند آرام آرام مرا به جای اولم بر گرداند.
هر کلمه از این گفت و گو،یکی از آن سلول های دچار آشفتگی را سر جای اولش بر می گرداند و دوباره نظم در بدنم بر قرار می شود.
بذری از دست هایت می روید،رشد می کند،بزرگ می شود.
هزار هزار شاخه از آن،به این سو و آن سوی جهان اطرافت سرک می کشد
و هر برگ از آن را،
به دست های کودکی می رساند،
که امید به آینده ای سبز را انتظار می کشید.
امیدی که روزی از دست های بخشنده ی تو برخاسته بود...
شبیه به ویروسی،
میان مسلمانان جهان انتشار می یابی ،
و هیچ ملت دیگری را به کام انتقام خود نمی کشانی.
هیچ دانشمند،حکیم یا که فیلسوفی،تا یافتن راه حلی برای درمان نهایی تو،درهای چهاردیواریِ تحقیق و بررسی را به روی خود نمی بندد و ساعت ها به تو نمی اندیشد.
تو تنها در برابر چشم مردم دنیا،از میان تیترهای ریز و درشت روزنامه ها عبور می کنی و بی آنکه صدایت به گوش کسی-جز خودمان-رسد دوباره خاموش می شوی تا انتشاری دیگر و کشت و کشتاری دیگر.
با توام ای مظلومیت ممتد و گریبانگیر مسلمانان در تاریخ این عالم!
دنیای بزرگِ تصورهای دیروزم،حالا پیش چشم هایم هی کوچک و کوچک تر می شود وقتی که می بینم یک ویروس تاجدار کووید نوزده ای می تواند از یک سوی دنیا به راحتی به سوی دیگر آن منتقل شود.
وقتی در برابر این انتقال،دیگر فلات ها،قاره ها، اقیانوس ها و جنگل ها به عظمت دیروزشان نیستند.
وقتی که دیگر،دورها،چندان هم دور نیستند.
روی زمینی به این کوچکی،جزئی ترین اتفاقات و رفتارهای زندگی یک نفر می تواند روی اتفاقات و رفتارهای زندگی انسان هایی دیگر در فاصله های دور از او نیز تاثیر بگذارد.
زندگی آدم ها به راستی همواره به هم متصل و برخوردارِ از نوعی اشتراک است.
گویی که زندگی هیچکس تنها در انحصار خودش نیست...
مادرم هرشب برایم قصه ای می خواند،که میگفت:
با به دنیا آمدن کودکی جدید،زن نیز،برای دیگربار،در جهانی دیگر،متولد می شود.موطن جدیدش می شود بهشت...
من شناسنامه ی مادرم را دیده بودم.
مادرم اهل هیچ کجا نبود!
جای محل تولد در شناسنامه اش خالی بود.
بهشت را که دیگر در شناسنامه نمی نویسند...
یک روز می رسد که به جاهای خوبی می رسم.
صبح،یک جور خوبی هوا خوب بود.
از طلوع آفتاب گذشته بود اما،گنجشک ها درست شبیه به دقیقه های پیش از طلوع آفتاب،غوغا می کردند و در هیاهو بودند.
آسمان،ابری-آفتابی بود و تا ابرها کنار می رفتند،آسمان تمامیتِ آبی خود را به نمایش می گذاشت.از آن آبی های پررنگ و پاک.
حس می کردی،انگار بهار فقط دو کوچه با خانه تان فاصله دارد.
حالا ساعت حوالی 15 است و دارد برف می بارد ...