در خیابان لبخند
پدر میگوید: خب حالا کدام سمت برویم؟ میگویم: لبخند.
آنجا که میرسیم از ماشین پیاده میشویم. آرام و قدمزنان از کنار ساختمانها میگذریم و در مورد خانهها با هم حرف میزنیم.
هوا ابری است و از لابهلای ساختمانها برج میلاد را میبینم. کمی جلوتر به خانهای چهار طبقه میرسیم که قبلا هم از کنارش گذشتهام اما در این هوای ابری فکر میکنم این خانه برایم جور دیگری آشناست. انگار آن را یا چیزی شبیه آن را در خیال دیدهام و تصورش کردهام.
از آنجا سری به شهرکتاب میزنم. نه به قصد خرید. مدتی است دارم قیمت برخی کتابها و سال چاپشان را بررسی میکنم تا در فرصت مناسب انتخاب درستی داشته باشم. غزلهای شمس را برمیدارم و میبینم اینجا هم مثل کتابفروشی قبلی، یک میلیون و ششصد هزار تومان است. آن را سر جایش میگذارم.
در راه بازگشت، چندباری سرم گیج میرود. سرگیجههای وضعیتیام دوباره شروع شده. دقیقا بعد از تماشای فیلم مست عشق، به خاطر صدای بسیار بلند بلندگوهای سالن. باید چیزی در گوشم میگذاشتم و نگذاشتم. دکتر چند سال پیش گفته بود نباید به جاهای پر سر و صدا بروی. حالا سفارشِ محافظ گوش دادهام تا لااقل از دفعات بعد در سالنها انقدر اذیت نشوم.
به خانه که برمیگردم قرص بتاهیستینم را میخورم و فکر میکم تا وقتی بهتر نشوم نمیتوانم برای جراحی دندان عقلم هم اقدام کنم. سرم را که عقب میبرم سرگیجه شروع میشود و نمیشود وسط جراحی هی وضعیت سر را تغییر داد. چاره نیست. باز هم صبر میکنم.
غزلیات سعدی را برمیدارم: به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم * ز من بریدی و با هیچکس نپیوستم...
آن بیرون دیگر دارد باران میبارد.
چه ترکیب دلنشینی بود این شعر و این موسیقی ، ممنون :)
+ بر دیدهی صاحبنظران، خواب ببستى
ترسى که ببینند خیال تو، به خوابى...