مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۱۰:۰۶ ق.ظ

کاش می‌شد دست در توشه‌هایشان کنم

-: «ایستگاه تربیت مدرس»

از قطار پیاده می­‌شوم. کوله­ را از دوشم برمی­‌دارم و روی نیمکت می‌نشینم. قرارمان همین‌جا و از همین ایستگاه است.

صبح جمعه است و متروها خلوتند. آن­‌سو، مسافری به یک موسیقی قدیمی گوش می‌دهد، با صدای بلند.

قطار اول می‌رسد و بی­‌من می­‌رود. با رفتن قطار و مسافران، ایستگاه در سکوت فرو می­‌رود. می­‌دانم که تا آمدنِ فاطمه و فریده نباید بروم، باید همین­‌جا منتظر بمانم اما باز هم حس یک جامانده را دارم. حس کسی که آمادۀ رفتن است اما در برابر چشم خود می­‌بیند که دیگران زودتر از او به مقصد می­‌رسند.

بیست و پنج دقیقۀ بعد فریده و فاطمه هم از راه می‌­رسند. از دور برایشان دست تکان می­‌دهم. به یکدیگر که می‌­رسیم فاطمه ساکِ توی دستشان را نشان می­‌دهد و می­‌گوید مشغول پخت وعده­ای برای ناهار امروزمان بوده‌­اند که آمدنشان طول کشیده. آن­ها با یک غذای افغانستانی به دیدنم آمده‌­اند. با هم سوار قطار می­‌شویم.

به مصلی که می­‌رسیم تصمیم می­‌گیریم تا چهره‌­هایمان شاداب و سرزنده­ است عکس­‌هایمان را بیندازیم و بعد وارد شبستان عمومی شویم. گوشی فاطمه را به پله­‌ها تکیه می­‌دهیم، دوربین را روی ثانیه­‌شمار می­‌گذاریم، خودمان دو متر عقب­‌تر می­رویم و رو به دوربین لبخند می­‌زنیم. ما لبخندهای بیست و یکم اردیبهشت­‌ماهمان را توی عکس­‌ها ذخیره می­‌کنیم برای روز و روزگاری دیگر، برای سال­‌هایی که دوشادوش هم نیستیم. کاش می‌­شد دست در توشه­‌هایشان کنم و کلمه هجرت را دور بیندازم.

فهرست کتاب­‌ها و ناشران را از کیفم درمی‌­آورم و حرکت خود را آغاز می­‌کنیم. همان­جا متوجه می­‌شوم بچه­‌ها خریدی ندارند و بیشتر به خاطر من آمده‌اند. پس اول می­رویم سراغ ناشرانی که از آن­ها قصد خرید کتاب­‌های درسی‌ام را دارم.

قیمت­ این دست کتاب­‌ها هرسال و با هر نوبت چاپ بالا و بالاتر می‌رود و دست ما از چیدنشان کوتاه‌تر می‌شود. دست‌های ما در طلب چیدنشان دراز می‌شود. هی روی پنجۀ پاهایمان می‌ایستیم تا بلکه نوک انگشتانمان به جلد آن‌ها برسد و فقط لمسشان کنیم. اما کم­‌کم مجبور می­‌شویم به جای مالکیت پیدا کردن بر آن­ها و تصاحبشان، به امانت گرفتنشان-از کتابخانه­‌ها-رضایت دهیم.

از خرید کتاب­‌های درسی منصرف می­‌شوم، چون می­‌دانم -و قبل از آمدن به نمایشگاه بررسی کرده‌­ام- که از کدام کتابفروشی­‌ها­ می­توان چاپ قدیم آن­ها را با قیمتی کمتر خریداری کرد. پس می­‌روم سراغ کتاب­‌های غیردرسی هرچند که برای دانشجویان ادبیات فارسی، شعر و داستان نیز به منزله درس است. به غرفه مهرا سر می‌­زنم تا بن تخفیف سی درصدی­‌ام را بگیرم. فریده و فاطمه هم به دعوتِ غرفه­‌دار بن­‌هایشان را می­‌گیرند.

راهرو 23، غرفه 558، نشر موسسه شاعران پارسی زبان. سال گذشته سه کتاب از همین نشر خریده بودم، مجموعه شعرهایی از شاعران معاصر هندوستان. این بار نگارخانه گنگا و نوای شرق را برمی­‌دارم و وقتی با تخفیف چهل هزار تومانی غرفه‌­داران مواجه می­‌شوم یک کتاب دیگر هم برمی­دارم: شیراز هند. از آنجا به شهرستان ادب می­رویم. از بن تخفیفم استفاده می­کنم و چهار کتاب شعر برمی‌­دارم. حس می­‌کنیم دیگر وقتش رسیده که گوشه‌­ای، سفره­‌ای بیندازیم و غذایمان را بخوریم.

این اولین‌بار است که می­‌خواهم یک غذای افغانستانی امتحان کنم: بولانی به همراه چتنی. جلوی صندوق‌­های اخذ رأی روی زمین می­نشینیم و مشغول خوردن می­‌شویم. بچه‌­ها توضیح می‌­دهند که لای برخی نان­‌ها سیب‌­زمینی است و برخی دیگر را با تره یا به قول خودشان با گندنا پر کرده‌­اند. از هردو طعمش خوشم می‌­آید و برخلاف آن­ها اغلب بدون چتنی می­‌خورمش.

بعد از صرف غذا دوباره به شبستان برمی­‌گردیم. یکی از دخترها بن تخفیفش را به من می‌بخشد و من از غرفه کانون کتابی پژوهشی برمی‌دارم. کیفم سنگین شده است و کتاب دیگری نمی‌­خواهم. نه اینکه نخواهم، فقط سعی می‌­کنم با گام‌­هایی تندتر از کنار غرفه­‌ها عبور کنم.

از شبستان بیرون می‌­زنیم و به بچه­‌ها می‌­گویم روزی دلم برای چنین روزی تنگ می­‌شود، وقتی دیگر اینجا نیستید. می­‌گویند می­‌رویم اما بالاخره برای سفر که برمی­‌گردیم. و با خنده ادامه می­‌دهند: با یورور برمی‌­گردیم.

پاهایم خسته است. ایستگاه شلوغ است. جای نشستن نیست. وارد قطار می­‌شویم و لاجرم همان­‌جا دم در می‌­ایستیم. ایستگاه هفت­‌تیر پیاده می­‌شوم تا خط را عوض کنم. فریده و فاطمه می­‌روند سوی دروازه دولت.

از توی قطار در میان جمعیت، برایم دست تکان می­‌دهند. قطار می­‌رود. نگاهم دنبالشان کشیده می­‌شود و از ادامه همراهی با آنان باز می­ماند. کاش می‌­توانستم دست در توشه‌­هایشان کنم و کلمه هجرت را دور بیندازم...

۰۳/۰۲/۲۷
یاس گل

نظرات  (۴)

:""""")

دوستاتون میخوان کجا مهاجرت کنن ؟

پاسخ:
احتمالا فرانسه

عجب قشنک بود

ایران با این که امنیت داره برای مهاجران افغانستانی نفطه مطلوبی نیست

یکی از علتهاش 

با عرض معذرت 

خود ما مردمیم

ولی احسنت به شما که چنین دوستی عمیقی با دوستان همسایه به هم زدید

و چه روایت نازکی از نمایشگاه کتاب رفتنتون

برقرار باشید 

پاسخ:
ممنونم از مهرتون
همین‌طوره متاسفانه. اینجا می‌تونه براشون مثل یه پله‌ برای بالاتر رفتن و نزدیک‌تر شدن به اهدافشون باشه اما نه به عنوان مقصد یا پایان سفر. و خب چون برادر یکی از همین دوستانمون هم چند سالی به فرانسه مهاجرت کرده و از وضعیتش راضیه، این دوستان هم ترغیب شدن که برای مهاجرت اقدام کنن. البته این موضوع که می‌گم عموما برای اون دسته از مردم افغانستانه که آرزوهای بزرگتری دارن یا به هر صورت محقق شدن آرزوهاشون رو در جای دیگری می‌بینن.

سلامت باشین بانو جان
۲۷ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۹:۴۷ حاج‌خانوم ⠀

سلام

همه آدم ها می‌روند. هر کدام سمتی، هیچ‌کسی برای آدم نمی‌ماند. ما می‌مانیم و خاطراتمان. تلخ و شیرین...

پاسخ:
سلام حاج‌خانوم
بله. ما می‌مونیم و خاطراتمون و دلتنگی‌هامون

با این پست یه سفر منو بردی نمایشگاه و حس و حالش و دوره دانشجویی و برگردوندی

پاسخ:
خوشحالم که تداعی‌کننده خاطرات دوران دانشجویی‌تون بوده

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">