میان کتابها در ترددم
پشت پیشخوان میایستم و دو کتابِ دیروز میشوم که بیایی و در بندر آبی چشمانت را به کتابدار میدهم. اینها کتابهای جدیدی است که با خود میبرم. در عوض کتابِ زنگها برای که به صدا در میآید و غمنامهای برای یاسمنها را که پیش از این برده بودم، پس میدهم.
مقصد بعدیام شهرکتاب است. از بیآرتی پیاده میشوم و به میدان میروم. در میدان، وارد شهر کتاب میشوم و چهار صندوق بهرام بیضایی را میخرم. صندوقدار وقتی دارد حسابش میکند از همکارش میپرسد: از این کتاب نسخه دیگری هم داریم؟ همکارش میگوید نه. صندوقدار میگوید: من هم میخواستمش. همکارش به مزاح میگوید: صندوقِ طلا نیستها!
به خانه که برمیگردم میبینم سردبیر پیام داده شاید برای زمستان، مجله را چاپ نکنیم. فعلاً این هفته باید مطالب پاییز را جمع و جور کنیم و به دست ویراستار بسپاریم.
چهار صندوق را برمیدارم و میخوانم. آثار نمادگرایانه را دوست دارم. از یادداشت کردن معانی برخی کلمات و اصطلاحات لذت میبرم. و از تصور اینکه شاید او این کتاب را از من... . نه. نباید خیالبافی کنم.
چهار صندوق را که به نیمه میرسانم، سراغ محمد سعید میرزائی میروم. غزلغزل شعر میخوانم:
چه خوشبختی کوتاهی: کنارت بودن و رفتن
کنار چشمهای بیقرارت بودن و رفتن
فقط یک قطعه عکس یادگاری در کنار تو
برایم از تو تنها یادگارت بودن و رفتن...
دارم در کتابها زیست میکنم. میان آنها در ترددم. از این کتاب به آن یکی، از آن یکی به این یکی. و در این میان چیزهایی هم هست که مرا به زندگیِ واقعی وصل میکند. مثل نوشتنِ همین پست یا صدای در زدن. بله انگار در میزنند. میروم در را باز کنم...
سلام
و در این میان چیزهایی هم هست که مرا به زندگی واقعی وصل میکند...
و این اتصال معمولاً خیلی قشنگه.
زنده باشید.