گل مینا در آیسییو
دیروز، صبح زود، خواهرم از مدرسه زنگ زد و گفت خاله زنگ زده و گفته مادربزرگ دیشب در خانه زمین افتاده است. او را شبانه به بیمارستان برده بودند. گفت فعلا به مادر چیزی نگو.
دو روزی میشد که به مادر هولتر فشار خون بسته بودند و ظهر میرفت تا بازش کند. برای همین نباید چنین خبری را تا قبل از باز کردن هولتر میدادیم.
ظهر که شد بالاخره به او گفتیم. خیلی به هم ریخت. با عجله آماده شد تا به بیمارستان برود.
خاله اول گفته بود دست مادربزرگ شکسته. کمی بعد گفت، دستش نیست ران پایش است. و در آخر فهمیدیم لگنش شکسته و باید به اتاق عمل برود. اما به خاطر شرایط جسمانیاش پزشکان او را عمل نکرده بودند.
حوالی ساعت سه به دیدنش رفتیم. در که باز شد و روی تخت دیدمش گفت: قربانت بروم. گفتم: من قربان شما بروم و دستهایش را توی دستم گرفتم. گفت: نه! من باید قربان شماها بروم... و این حرفش را یکجوری زد که یعنی منی که دیگر عمرم را کردهام باید فدای شما بشوم، نه شما فدای من.
یک وزنه سنگین به پای چپش وصل بود که کمکم داشت خستهاش میکرد. میتوانستم فشار آن را حس کنم. دکترها تصمیم گرفتند با وجود ریسک بالا حوالی ساعت ۸ شب عملش کنند. مادر و خاله پیشش ماندند.
ساعت یازده و نیم مادر زنگ زد و گفت عملش خوب انجام شده و به هوش آمده. فقط خیلی بیتابی میکند. انقدر دست و پا زده که دستشهایش زخم شده. داد و بیداد میکند که مرا به خانه برگردانید. باید به آیسییو برود.
صبح از بیمارستان زنگ زدند و گفتند هذیانگوییاش ادامه دارد و بخش را روی سرش گذاشته. گفتند کلیههایش خوب کار نمیکند و باید خون هم تزریق کنند.
خاله صبحی زد زیر گریه. پدر هم اشک ریخت. من هم مدام در خلوتم گریه میکنم.
خدا به این پیرزن رحم کند. خدا از عذابش بکاهد.
دلم برای گل مینایم خیلی تنگ شده.
ان شالله خدا لباس عافیت به تن گل مینای محبوبتان بپوشاند و صحت وسلامت در کنارتان باشند.