چهارشنبه, ۱۴ آذر ۱۴۰۳، ۰۹:۵۲ ب.ظ
گل مینا در آیسییو_۲
حالا نشستهام و دوباره گریه میکنم. از تصور وضعیت فعلی تو در بیمارستان یک تکه ابر بهاری شدهام. میبارم و میبارم. از تصور پیرزنی که حالا دستهایش را به تخت بستهاند تا به خودش آسیب نزند و سرمها را از دستش نکند. پیرزنی که روی تخت افتاده است و به او خون تزریق میکنند. سالمندی که پس از عمل، دمانسش تشدید شده. راه نمیرود و با فیزیوتراپ همکاری نمیکند و اگر اینگونه ادامه دهد ادامه این زندگی برایش عذابآور خواهد شد.
نشستهام و عکسهایت را نگاه میکنم گل مینا. یادت هست بعد از دفاع ارشدم به رستوران رفتیم و با اینکه بیرون آمدن از خانه سختت بود اما به هر سختی آمدی و حال روحیات خوب بود؟ یادت هست که گفتم پایاننامهام را به تو تقدیم کردهام؟
نوشته بودم: تقدیم به مادربزرگم، این هنر میناکاری خداوند روی زمین.
گل مینای من! خوب شو.
۰۳/۰۹/۱۴
سلام رفیق عزیز
چقدر غمگین شدم از این خبر:( دیدن درد کشیدن عزیزان خیلی سخته، خیلی سخت ... الهی که خدا آسون کنه براشون شرایط رو:(