مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
جمعه, ۱۶ آذر ۱۴۰۳، ۰۷:۰۵ ب.ظ

گل مینا در بیمارستان_۴

خواندن کتاب شبح اپرا، مرا از غصه‌خوردنِ پیوسته و گریستن نجات داد. در طول روز، چنان در فضای داستان غرق شدم که کمتر به اتفاقات بیمارستان فکر کردم. اما یکی دو مرتبه‌ای که مادر از آنجا زنگ زد ناآرامی‌ها و بی‌قراری‌های مادربزرگ را شنیدم.

تحرکی ندارد و با فیزیوتراپ همکاری نمی‌کند. بهیارها گفته‌اند بعد از ترخیص به تنهایی از پس انجام کارهایش برنمی‌آیید. حتما پرستار بگیرید. شرایط سختی دارد.

پاهایش ورم کرده و از کمر به پایین کبود است. فردا جراحش به او سر می‌زند. یک روانشناس هم قرار است بیاید و وضعیتش را بررسی کند.

راستش در این یکی دو روز دلم می‌خواست از دوستی محترم پیامی دریافت کنم. دلم می‌خواست بیاید و بعد از فهمیدن ماجرا جویای حالمان شود. فقط بپرسد اوضاع چطور است. یا بگوید دعاگو هستم. همین. توقع زیادی از او نداشتم و فکر می‌کردم کیفیت ارتباطمان در این چند ماه آن‌قدری هست که در این مورد کمی واکنش عاطفی و کلامی نشان دهد. اما ظاهرا انتظار بی‌جایی بود. دوست دیگری هم اگرچه گفت هروقت خواستی بیا و درموردش درددل کن، اما حس کردم کمی که درددل‌هایم بیشتر شد(فقط در حد چمد جمله بیشتر) او هم بی‌حوصله شد. این را از طرز پیام دادنش فهمیدم و دیگر چیزی نگفتم.

اما خوب است که اینجا را دارم. اینجا حرف‌هایم را برای شما می‌نویسم، بدون انتظار دریافت نظری از شما. همین که در دلتان هم دعایی بکنید قدردانتان هستم. خیلی زیاد.

۰۳/۰۹/۱۶
یاس گل