گل مینا در بیمارستان_۵
مادر تلفن را به گل مینا داد. گل مینا بریدهبریده و بیرمق حرف میزد. آنقدر که تشخیص برخی کلماتش برای شنونده دشوار بود. اما میفهیدم که دارد از وضعیتی که در آن قرار گرفته است، ناله میکند. گفتم: دوستت دارم. گفت: منم...دوس...ست...دارم. دُ...عام کن. گفتم: دعایت میکنم قربانت روم.
تلفن را که قطع کردم خواهرم چهره گرفتهام را دید و پرسید: چه گفت؟ بغض در گلویم سدّ راه کلمات شده بود.
یکی دو ساعت بعد، از درمانگاه برگشته بودم که مادرم دوباره زنگ زد تا ببیند دکتر رفتم یا نه. بعد آرام گفت: این بندهخدا حالش اصلا خوب نیست. دوباره صدای مادربزرگ را شنیدم که با ناله مادرم را صدا میزد.
خانواده که از ملاقات مادربزرگ برگشتند مادرم را خسته دیدم. خسته جسمی و روحی. گفت صبح فیزیوتراپ آمد. دو قدم راهش برد که ناگهان نفستنگی گرفت و برش گرداندند روی تخت. میگفت صبح حمد و سوره میخواند و میگفت: یا فاطمه! خسته شدم. یا شفا یا مرگ.