مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
شنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۳، ۰۲:۱۶ ب.ظ

گل مینا در بیمارستان_۵

مادر تلفن را به گل مینا داد. گل مینا بریده‌بریده و بی‌رمق حرف می‌زد. آن‌قدر که تشخیص برخی کلماتش برای شنونده دشوار بود. اما می‌فهیدم که دارد از وضعیتی که در آن قرار گرفته است، ناله می‌کند. گفتم: دوستت دارم. گفت: منم...دوس...ست...دارم. دُ...عام کن. گفتم: دعایت می‌کنم قربانت روم.

تلفن را که قطع کردم خواهرم چهره‌ گرفته‌ام را دید و پرسید: چه گفت؟ بغض در گلویم سدّ راه کلمات شده بود.

 

یکی دو ساعت بعد، از درمانگاه برگشته بودم که مادرم دوباره زنگ زد تا ببیند دکتر رفتم یا نه. بعد آرام گفت: این بنده‌خدا حالش اصلا خوب نیست. دوباره صدای مادربزرگ را شنیدم که با ناله مادرم را صدا می‌زد.

 

خانواده که از ملاقات مادربزرگ برگشتند مادرم را خسته دیدم. خسته جسمی و روحی. گفت صبح فیزیوتراپ آمد. دو قدم راهش برد که ناگهان نفس‌تنگی گرفت و برش گرداندند روی تخت. می‌گفت صبح حمد و سوره می‌خواند و می‌گفت: یا فاطمه! خسته شدم. یا شفا یا مرگ.

۰۳/۰۹/۱۷
یاس گل