حالا خیلی چیزها دیگر شبیه سابق نیست
بیش از یک روز، با لولهای که وارد ریه مادربزرگ شده بود، آب ریهاش را تخلیه کردند. مادربزرگ، مادر و خاله، از حضور در بیمارستان خسته، کلافه و عصبی بودند. خاله از محیط بیمارستان آنفولانزا گرفته بود و پزشک گفته بود تا چند روز نباید به گل مینا نزدیک شود. مادر هنوز کارهای درمانی خودش تمام نشده بود که این اتفاق افتاد. اوضاع جالبی نبود.
پزشکان گفتند ریههای مادربزرگ حساس شده است و ممکن است بعد از این هم آب بیاورد. گفتند از نظر ما بهتر است یکی دو روز دیگر هم در بیمارستان بماند، اما در نهایت تصمیم خانواده بر این شد که ترخیصش کنند. آن هم در شرایطی که هنوز پرستار و نیروی کمکی برای رسیدگی به مادربزرگ در منزل نگرفته بودند. یعنی پرستار گفته بود من از اول دیماه میآیم.
آمبولانس مادربزرگ را به خانهاش برگرداند. مادر و خواهرم با هم پیشش ماندند و همان شب اول فهمیدند مراقبت از سالمندی که دیگر قادر نیست سادهترین کارهایش را خودش انجام دهد تا چه اندازه سخت است.
فکر میکنم حالا دیگر باید بپذیریم زندگی ما از این تاریخ به بعد شکل و شمایل دیگری پیدا کرده است و خیلی چیزها مثل سابق نیست. نگرانیهای مداوم، خستگی، دنبال مقصر گشتن، بحث و کجخلقی، گریه، کمرنگشدن لبخندها و ... چیزهایی است که این روزها داریم تجربهاش میکنیم.
سلام
پذیرفتن واقعیت یه بحثه، امید داشتن و یا ناامیدی نسبت به آینده و تحلیل نسبت به وضعیت موجود یه بحث دیگه است.
سخته؟! قطعا
اما تا می تونید بنظرم امید رو توی خونه پررنگ کنید و نگذارید این ناامیدی و غر زدن به مادربزرگ سرایت کنه... و البته از فردی به فرد دیگه :)
پای خدا رو هم بیشتر از قبل به مسائل باز کنید :) خدا کمک می کنه