روی صندلی کوچکی کنار تخت مادربزرگ
حالا اینجا نشستهام. روی صندلی کوچکی کنار تخت مادربزرگ. ماسک زدهام. یک هفته از مریضیام گذشته و تقریبا خوب شدهام. اما برای احتیاط ماسک زدهام.
یک ربع پیش خوابش برد. به تنفسش چشم میدوزم و به لبهایی که از فرط خشکی زخمی شده است.
صبح یک پرستار آمد کیسه ادرار مادربزرگ را عوض کرد و مُسکن به او تزریق کرد. الان هم یک نفر آمده تا با مادر دستی به سر و روی خانه بکشند. خواهر و پدرم رفتهاند از رستورانی که مادربزرگ دوست دارد برایش غذا بخرند.
دوست و آشنا پشت هم زنگ میزنند و جویای حالش هستند.
چند لحظه پیش مادربزرگ چشمش را باز کرد و دوباره خوابید. پهلویش را دیدم. هنوز کبود است. به او گفتم دیدی برگشتی به خانه؟ حالا روی تخت خودت هستی. آرام آرام بهتر میشوی. فیزیوتراپ میآید. با واکر راه میروی. درست میشود. گفت: خدا کند.
چقدر دلم برای دیدنش تنگ شده بود. آن هم در این اتاق. نه در بیمارستان. به صورتش نگاه میکنم و آرام میگویم: دوستت دارم.
کمی که میگذرد همانطور که در خواب است مادر خدابیامرزش را صدا میزند. چشمهایش را باز و بسته میکند و با سردرگمی میگوید: من الان کجا هستم؟
_ روی تختت.
_ دارم میافتم.
_ نمیافتی. روی تختی. سرت گیج رفته.
_ دستم را بگیر نیفتم.
دستش را میگیرم. بعد با کمک مادر زاویه بالشهایش را جوری تنظیم میکنیم که کمی هم بنشیند.
اندکی غذا میخورد.
کمکم باید برگردم. وقتی میخواهم از کنارش بلند شوم میگوید نرو. مراقب باش که یکوقت نیفتم.
میگویم: الان مادرم میآید کنارت. من میروم دوباره فردا میآیم پیشت.
از خانه بیرون میآیم و ماسکم را درمیآورم. این بیرون هوا خیلی کثیف است. خیلی.
خط به خط نوشتهات نشان دوستی و محبتیه که نسبت به مادربزرگت داری. خدا حفظش کنه براتون.