مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
شنبه, ۱۱ اسفند ۱۴۰۳، ۱۱:۵۷ ق.ظ

فرصتی دیگر

شب روی پوست شهر دراز کشیده بود و لحاف پرزرق و برقِ ستاره‌نشانش را دورش پیچیده بود.

ساعت یک بامداد بود. سایۀ خواب از سرم کم شده بود و ذهنم بیدارِ بیدار بود. فرصت را غنیمت شمردم و شبانه، در پیشگاه خدا، دادگاهی تشکیل دادم. پس از یک سخنرانی فرضی، پرونده‌ای را مختومه اعلام کردم. این فرآیند دو ساعت به طول انجامید! ساعت سه بامداد که شد بالاخره خواب به چشمان من برگشت و آرام گرفتم.

صبح بیدار شدم و  ایمیلی از طرف یکی از مجلات علمی‌پژوهشی دریافت کردم. داوری مقاله ارسالی‌مان تمام شده بود و نیازمند بازنگری کلی تشخیص داده شده بود. نوعی بازنگری که بیشتر شبیهِ نوشتن مقاله از اول بود. اولش دلم می‌خواست انصراف بدهم. اما بعد به این فکر کردم که چرا باید از تلاش دست بکشم؟ چرا باید از این مجله بگذرم؟ درخواست زمانِ بیشتر می‌کنم. با برنامه‌ریزی روی آن کار می‌کنم و بعد نتیجه را به خدا می‌سپارم.

این مقاله می‌توانست رد شود. اما فرصتی دیگر به من داده شده.

یاد آیه‌ای از سوره طور می‌افتم که همین دیشب می‌خواندمش:

إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِیم

که او بر بندگانش بسیار نیک‌خواه و مهربان است.

۰۳/۱۲/۱۱
یاس گل

نظرات  (۶)

انه هو البر الرحیم

پاسخ:
🙂

این آیه چقدر به دلم نشست 

خیلی به موقع بود 😍😍😍

پاسخ:
🙋‍♀️ الحمدالله

چه دلنشین...احسنت به تلاش مستمر

پاسخ:
ممنون از مهرتون مهربانو

چون من وبلاگم تو بلاگفاست، از آپدیت کردن‌های تو باخبر نمیشم، و گهگداری میام خودم سر میزنم ببینم چیز جدیدی نوشته‌ی یا نه. و این دومین باره که این پست رو می‌خونم، دفعه‌ی پیش به گفتگوی شبانه‌ت با خدا و ارتباطش با ماجرای مقاله توجه کردم. 

این بار اما رفتار کارشناسای مجله برام جالب توجه شد، چه عجیب که مقاله رو برای چاپ میخوان تغییر بدن... اینکه یک موضوعی موافق طبع‌شون نباشه قابل پذیرشه، اما این مدل تعلیق بین اشتیاقِ پرداختن به موضوع شما و نخواستن مقاله‌ی فعلی برام جالبه، هم امیدوارانه به نظر میاد هم جسورانه هم صادقانه... نمی‌دونم... تازگیا حرف زدن برام سخت شده، شاید دارم چرت و پرت میگم و نمی‌تونم منظورم رو برسونم. 

شاید بهتر بود فقط می‌نوشتم "جالب بود" و این همه توضیح و تفضیل غیر قابل فهم نمی‌دادم.

پاسخ:
نه آبان. خوبه که زیاد می‌نویسی. واقعا هم این شکلیه که با خودم می‌گم بر فرض نظر دو تا داور رو تونستم جلب کنم تا حدودی. اما با داور سوم چه کنم. به هر حال باید شانس خودم رو امتحان کنم.

این رویکرد همدلی و اصلاح کردن تا رسیدن به پذیرش اثر عالیه. امیدوارم آخرش  نتیجه خوشحالت کنه و کارت منتشر بشه 

پاسخ:
وای آره واقعا. پذیرشش خیلی می‌تونه خوشحالم کنه.

زیاد مذهبی نیستم ولی این آیه به دلم نشست حقیقتش...

من همیشه به مهربونی خدا باور داشتم.... همیشه معتقد بودم و هستم که خدا، حواسش به تک تک بنده هاش هست. 

پاسخ:
بله.
همه اون لحظاتی که هیچ‌کس ما رو نمی‌بینه و نمی‌دونه درونمون چه خبره، فقط خداست که از همه‌چی باخبره.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">