مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
سه شنبه, ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۳۸ ب.ظ

به جا نیاوردم

سجاد سامانی دو بیت از اشعارش را استوری گذاشته بود:

 

سلام کردم و گفتم مرا که یادت هست؟

جواب دادی و گفتی به جا نیاوردم

دلیل اشک مرا دوستان که پرسیدند

صبور بودم و نام تو را نیاوردم

 

برای بار نمی‌دانم چندم بود که به یاد آوردم خاطرۀ آن روزی را که پس از گذشت چند ماه می‌دیدمت و تو مرا به یاد نمی‌آوردی. سخنت برایم مثل یک شوخیِ کشنده بود اما تو مزاح نمی‌کردی. برایت آشنا می‌آمدم و یادت نمی‌آمد که هستم و نامم چیست.

آن روز گرم تابستانی وقتی به خانه برگشتم هم غمگین بودم هم عصبانی و نمی‌دانم چطور توانستم با اندوه خودم کنار بیایم. گفته بودی خیلی تغییر کرده‌ای. و من درباره ظاهرم به هزار و یک‌جور حدس و گمان رسیده بودم که یعنی دقیقا چه تغییری؟ خوب یا بد؟

بالاخره این فکر ناخوشایند را رها کردم و از آن گذشتم تا همین یک ماه پیش که نمی‌دانم چه شد دوباره به ذهنم هجوم آورد و بارها و بارها مرور شد. به این فکر کردم که چقدر عمرِ یادِ من در حافظه تو کوتاه است. شاید شبیه عمر خودم.

۰۳/۱۲/۱۴
یاس گل

نظرات  (۳)

یه ضرب المثل بین شریفیا هس که میگن اگه شک کردی که دوست داره یا نه بدون دوست نداره

 

ولی عمرت ایشالا خیلی بلند باشه

پاسخ:
تشکر می‌کنم.
سلامت باشید.

چه خوش بی مهربونی از دو سر بی... :(

پاسخ:
❤️‍🩹

سلام عزیزدل

والاع برام مهم نیست دیگه.

چون منم دیگه ادما رو به‌ذهنم نمی‌سپرم. اسما که هیچ...

حافظه داشتم در حد چی

اسمش یادم نمی‌اومد، چهره‌اش یادم بود. بعد اون وقت چهره طرف می‌رفت روی مخم و تا پیداش نمی‌کردم، نمی‌تونستم قضیه رو رها کنم.

گذشت

وقتی شدم خانوم جلسه‌ای، در حد همین دو سه جلسه ماهانه، خب تعداد چهره‌های جدید، زیاد شد.

بعد چون باهاشون مراوده نداشتم، اسم که هیچ فقط چهره خاطرم می‌موند و همون قضیه روی اعصاب ادامه داشت...

یه بار یکی رو نجف دیدم، خیلی آشنا،کشیدم پایین. اون منو با ذوق شناخت، اما من🤐🙄 خلاصه مجبور شدم لو بدم. کلا یادم نیومد.حتی آدرس داد که توی فلان‌جلسه، فلان‌جا می‌شینم. منو می‌گی...🧐🤔😬

کمی ناراحت شد و چند جلسه‌ای نیومد و واقعا فکر کردم ناراحت شده از دستم.

از طرفی شناختن یکی،باعث می‌شد عدالت در نگاه بین مستمعین رو رعایت نکنم.

خلاصه تصمیم گرفتم که دیگه چهره به ذهنم نسپرم.

بعد چون پوشیه می‌زنم، از یه جا به بعد هم تصمیم گرفتم که هر چهره‌ای که آشنا بود رو نرم سلام علیک کنم. اصلا الان انتخاب می‌کنم بعضاً حتی اگر طرف آشنا باشه، تصمیم بگیرم سلام نکنم.

طرف هم چون مطمئن نیست منو دیده، ناراحت نمیشه

خلاصه

 

این بود ماجراهای من

 

حق بده بهش به نظرم

ماچ

 

پاسخ:
سلام عزیزم. طاعاتت قبول.
عجب. پس این اتفاق رو بارها تجربه کردی و باهاش آشنایی.
ممنونم که تجربه خودت رو منتقل کردی حاج خانوم.
التماس دعا.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">