غروب بود
عصر راه میافتم میروم کتابخانه. سه کتابی که امانت گرفته بودم، پس میدهم. اینبار یک رمان از ادگار آلنپو میگیرم و سه نمایشنامه. پنج کتاب دیگر هم سفارش دادهام و منتظرم به دستم برسند تا در تعطیلات بخوانمشان.
تعطیلاتِ من از سهشنبه شروع میشود. فردا و پسفردا مدرسهام. دانشآموزان فعلا سرِ کلاسها میآیند.
روی پل کمی درنگ میکنم و به غروب خورشید و خودروهای در حرکت نگاه میکنم:
غروب بود، تو بودی، تو مهربان بودی
برای مرگ خیالم چقدر راحت بود
این مطلع شعری است از محمدسعید میرزایی که در لحظه یادم میآید.
سوار بیآرتی میشوم و میروم شهر کتاب. برای یکی از شاگردانم یک جاکلیدی چوبی میخرم، با طرح شخصیت محبوبش. جلسه پیش وقتی همه رفته بودند، دفترش را آورد، کنارم نشست و من دیدم در صفحه اول نوشته است: به خانم مجیدی که در سال هفتم یاد داد چطور یک کتاب خوب بنویسم.
برای خودم هم یک تقویم بوکمارکی میخرم.
اذان میدهند. روی نیمکت مینشینم و چیزی در دهان میگذارم. حالا بیرون تاریک است. دلم میخواست دلتنگیام را بردارم ببرم مسجد.
وسایلم را جمع میکنم و دوباره به سوی بیآرتی میروم. دوباره زیر لب میخوانم:
غروب بود، تو بودی، تو مهربان بودی
برای مرگ خیالم چقدر راحت بود
غروب بود و تو نبودی.
تو مهربان هم نبودی.
و اتفاقا برای مرگ خیالم هیچ راحت نبود...
فضاسازی قوی و حس و حال شاعرانهای داره. انگار نویسنده داره با لحظهها زندگی میکنه و از جزئیات ساده، معنا میسازه. یه نوع آرامش و تأمل توی نوشته حس میشه که زیباست.