مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
شنبه, ۲۵ اسفند ۱۴۰۳، ۰۷:۱۸ ب.ظ

غروب بود

عصر راه می‌افتم می‌روم کتابخانه. سه کتابی که امانت گرفته بودم، پس می‌دهم. این‌بار یک رمان از ادگار آلن‌پو می‌گیرم و سه نمایشنامه. پنج کتاب دیگر هم سفارش داده‌ام و منتظرم به دستم برسند تا در تعطیلات بخوانمشان.

تعطیلاتِ من از سه‌شنبه شروع می‌شود. فردا و پس‌فردا مدرسه‌ام. دانش‌آموزان فعلا سرِ کلاس‌ها می‌آیند.

روی پل کمی درنگ می‌کنم و به غروب خورشید و خودروهای در حرکت نگاه می‌کنم:

غروب بود، تو بودی، تو مهربان بودی

برای مرگ خیالم چقدر راحت بود

این مطلع شعری است از محمدسعید میرزایی که در لحظه یادم می‌آید.

سوار بی‌آرتی می‌شوم و می‌روم شهر کتاب‌. برای یکی از شاگردانم یک جاکلیدی چوبی می‌خرم، با طرح شخصیت محبوبش. جلسه پیش وقتی همه رفته بودند، دفترش را آورد، کنارم نشست و من دیدم در صفحه اول نوشته است: به خانم مجیدی که در سال هفتم یاد داد چطور یک کتاب خوب بنویسم.

برای خودم هم یک تقویم بوکمارکی می‌خرم.

اذان می‌دهند. روی نیمکت می‌نشینم و چیزی در دهان می‌گذارم. حالا بیرون تاریک است. دلم می‌خواست دلتنگی‌ام را بردارم ببرم مسجد.

وسایلم را جمع می‌کنم و دوباره به سوی بی‌آرتی می‌روم. دوباره زیر لب می‌خوانم:

غروب بود، تو بودی، تو مهربان بودی

برای مرگ خیالم چقدر راحت بود

غروب بود و تو نبودی.

تو مهربان هم نبودی.

و اتفاقا برای مرگ خیالم هیچ راحت نبود...

 

بهار دلکش

۰۳/۱۲/۲۵
یاس گل

نظرات  (۲)

فضاسازی قوی و حس و حال شاعرانه‌ای داره. انگار نویسنده داره با لحظه‌ها زندگی می‌کنه و از جزئیات ساده، معنا می‌سازه. یه نوع آرامش و تأمل توی نوشته حس می‌شه که زیباست.

پاسخ:
این نظر خیلی برام دلگرم‌کننده بود. واقعا متشکرم. و خوشحالم که از نگاه شما این‌طوره.

حس می‌کنم خانم گل مینا، توی ژن‌های که بهت هدیه داده نور و آرامش جا ساز کرده بوده!!

+یه بار برای دانش‌آموزم یه کتاب کادو گرفتم. رفتم مدرسه دیدم کلاس من رو پیچونده رفته به معاون مدرسه کمک کنه :) منم بهم بر بخورد کتابه رو بهش ندادم و گفتم اصن چه معنی داره آدم بین دانش‌آموزاش فرق بذاره!!!

پاسخ:
نور و آرامش...
حس می‌کنم بیشتر آدم‌ها من رو بهتر از چیزی که هستم می‌بینن. البته جوری می‌بینن که من هم دوستش دارم. این‌ها همه از درون خودتون سرچشمه می‌گیره. چه سعادتی.
خب البته حق هم داشتی. 😄 این دانش‌آموزم کلاس نگارش رو خیلی دوست داره. نه به خاطر من. مادرش می‌گفت از وقتی کوچیک بوده داستان‌پردازی رو دوست داشته. و خب علایق مشترکی داریم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">