گمشدۀ نازنینِ من
من در سال 1403 یک چیز مهم را گم کردم. چیزی که برای رنگبخشیدن به روزهایم به آن نیاز داشتم.
من هدفم را گم کردم. کی و کجایش را نمیدانم. فقط یک روز به خودم آمدم و دیدم دیگر ندارمش.
همهچیز طبق روال جلو میرفت؛ کتاب میخواندم، برای مقالهنویسی تلاش میکردم، سرِ کار میرفتم و همچنان مینوشتم. اما چرا و برای رسیدن به کدام هدفش را دیگر نمیدانستم.
آدمِ بیهدف نمیفهمد روزش را چطور شب میکند. نمیداند به شوق کدامین فردا به بستر میرود و از آن برمیخیزد. یک چیزی در وجودش کم است: رغبت.
به همین خاطر تصمیم دارم در سال 1404 به دنبال این گمشده نازنینم بگردم. آنقدر بگردم تا بالاخره پیدایش کنم و یک روز بیایم همینجا و با شادمانی به شما نوید دهم که: یوریکا! یوریکا! یافتم! یافتم!
بهارتان فرخنده.
سال نو مبارکت باشه یاسمن🌷🙏🏻❤