جمعه, ۹ فروردين ۱۴۰۴، ۰۱:۴۶ ب.ظ
ترفیع
خواب میبینم تعطیلات تمام شده. در مدرسه هستم و مشغول گفتوگو با یکی از دانشآموزان. ناگهان تو را در انتهای سالن میبینم. کسی به من میگوید: جایگاهش بالا رفته. ترفیع گرفته.
از جایت بلند میشوی و همراه مردی که کنارت نشسته به سمتی دیگر میروی. پیش از خروج، یک لحظه سر برمیگردانی و من از دور برایت دست تکان میدهم. انگار که یک آن آشنایی را میان جمع دیده باشی دوباره سر برمیگردانی و نگاهم میکنی، اما بیآنکه جوابی دهی یا حتی لبخندی ریز روی صورتت بنشیند به راهت ادامه میدهی و میروی.
کمی بعد یک هواپیمای جنگی در آسمان ظاهر میشود. با دانشآموزانم پناه میگیریم. میگویند: جنگ است. جنگ...
۰۴/۰۱/۰۹