مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
جمعه, ۹ فروردين ۱۴۰۴، ۰۱:۴۶ ب.ظ

ترفیع

خواب می‌بینم تعطیلات تمام شده. در مدرسه هستم و مشغول گفت‌وگو با یکی از دانش‌آموزان. ناگهان تو را در انتهای سالن می‌بینم. کسی به من می‌گوید: جایگاهش بالا رفته. ترفیع گرفته‌.

از جایت بلند می‌شوی و همراه مردی که کنارت نشسته به سمتی دیگر می‌روی. پیش از خروج، یک لحظه سر برمی‌گردانی و من از دور برایت دست تکان می‌دهم. انگار که یک آن آشنایی را میان جمع دیده باشی دوباره سر برمی‌گردانی و نگاهم می‌کنی، اما بی‌آنکه جوابی دهی یا حتی لبخندی ریز روی صورتت بنشیند به راهت ادامه می‌دهی و می‌روی.

کمی بعد یک هواپیمای جنگی در آسمان ظاهر می‌شود. با دانش‌آموزانم پناه می‌گیریم. می‌گویند: جنگ است. جنگ...

۰۴/۰۱/۰۹
یاس گل