مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
يكشنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۴، ۰۶:۴۳ ب.ظ

مرا به خاطرت نگه دار

برای دانش‌آموزانم تعدادی کتاب «شعر نوجوان امروز» با قیمت قدیم پیدا کرده‌ام‌.

برنامه‌ام این است که از داخل همین کتاب‌ها، شعرهایی را انتخاب کنم و به عنوان تکلیف درسی در اختیارشان بگذارم تا آرایه‌هایی که آموخته‌اند در آن پیدا کنند. سپس بر اساس پاسخ‌های دریافتی به هرکس امتیازی تعلق می‌گیرد. در آخر هم یک قرعه‌کشی صورت می‌گیرد و کتاب به اسمی که از داخل قرعه بیرون می‌آید، تقدیم می‌شود.

ابتدا می‌خواستم قرعه‌کشی را فقط بین پاسخ‌های برتر انجام دهم، اما بعد به این فکر کردم که در این صورت، هدیه فقط به بچه‌های ممتاز کلاس می‌رسد. باقی دانش‌آموزان شانسی ندارند. و مگر نه اینکه تلاش هم مهم است، نه فقط نتیجه. پس تعداد نفرات بیشتری را در قرعه‌کشی شرکت می‌دهم. مثلا می‌گویم افرادی که دست‌کم ۵ امتیاز کسب کرده باشند اسمشان توی ظرف انداخته می‌شود. دارم دنبال بهانه‌های کوچک می‌گردم برای هدیه دادن.

مادر امروز می‌گفت حالا چقدر حقوق می‌گیری که بخواهی برای بچه‌ها هم از جیبت هدیه تهیه کنی! می‌گویم عیبی ندارد.

عیبی ندارد چون دلم نمی‌خواهد آن دبیری باشم که فقط می‌آید از روی کتاب، درسی می‌دهد و از کلاس می‌رود.

می‌خواهم در زندگی آن‌ها جاری باشم. در ساعات پس از کلاس. می‌خواهم همیشه یک‌جا ردی از من باشد. نامی از من. یادی از من.

شاید از فراموش شدن می‌ترسم، شبیه پروانه...

 

«آه، مدیای غمگین، آه، من از یاد می‌روم. وای بر من، وای...! من با نیستی درآمیخته می‌شوم و واژه‌هایم نیز مانند خودم، با نبودن در می‌آمیزند.» ترس بزرگ زندگی‌اش این بود که از یادها برود، همانطور هم شد. 

غروب پروانه از بختیارعلی

۰۴/۰۹/۱۰
یاس گل

نظرات  (۷)

سلام

جلسه آخر دو کلاس اخیرم، بیست جلد تقریبا کتاب بردم سر کلاس. هر کلاس ده جلد تقریبا. دو تا کتاب بود که از هر کدوم ده جلد داشتیم. از پایین ترین نمره کلاس شروع کردم به خوندن. گفتم هرکی دوست داشت می تونه کتاب بگیره، ببره بخونه بیاره تا هفته بعد، نمره اش رو هم بگیره. کاملا اختیاری. فقط یکی دو نفر نه گفتن و بقیه کتاب رو گرفتن... گفتم هم که بعدش از محتوای کتاب سوال می پرسم... که مطمئن بشم خوندن... 

کتاب ها رو هم پس می گیرم و می چرخونم بین بقیه کلاس... 

کتابخوان کردن بچه ها اگه کار معلم نیست، کار کیه آیا؟

 

کار خوبی کردید...

خدا خیرتون بده... خدا برکت بندازه توی سفره تون... 

من وسعم به هدیه نمیرسه راستش... برای همین مدرسه رو مجبور می کنم بره بگرده دنبال کتاب نوجوان که بین بچه ها پخش کنم و دست گردان بشه... 

پاسخ:
همچنین خدا به شما خیر بده.
بله. من هم سعی کردم کتاب‌‌هایی رو تهیه کنم که چاپ چند سال پیش هستن و نسبت به چاپ فعلی قیمت کم‌تری دارن. و البته که به تعداد محدود می‌تونم این کار رو انجام بدم. مگر اینکه مدرسه حمایت کنه.

می‌خواهم در زندگی آن‌ها جاری باشم. در ساعات پس از کلاس. می‌خواهم همیشه یک‌جا ردی از من باشد. نامی از من. یادی از من.

برگرفته از ysmnmajidi.blog.ir

 

یاسی تو خیلی روح داری

پاسخ:
تو هم همیشه محبت داری. ممنونم ازت.
۱۳ آذر ۰۴ ، ۰۵:۳۴ حاج خانوم

سلام

چه کار خوبی!

موفق باشی خانوم معلم مهربون❤️

پاسخ:
سلام. ممنونم حاج‌خانوم. سلامت باشی. 🌷

چقدر وایب خانم استیسی تو آن شرلی رو میدین!

پاسخ:
😃🥹

آقا قالب شعرا رو هم باهاشون کار کن. من یه سری از این کتابا رو معرفی می‌کردم قالبشو تشخیص نمی‌دادم... چند باری پیام دادم از فرناز پرسیدم! 

پاسخ:
در حد کتاب درسی‌شون بد فکری نیست تمرین بشه. موافقم. اما برای بیشتر از این آمادگی کافی ندارن هنوز. بازم بستگی به سطح هر کلاس داره.

👏👏

پاسخ:
🙏
۰۲ دی ۰۴ ، ۱۵:۱۵ سایه های بیداری

با درود و احترام محضر معلم فرهیخته : 

 

« گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان

باش تا گوهر شناس کاملی پیدا شود » 

صائب تبریزی 

 

مطلب را که خواندم ، بسیار مشعوف شدم و نیز مملو از بینش تقدیر . 

منظورم  « دید و بینش » عمقی هست . 

 

دن خوان : دیدی ؟ 

کارلوس کاستاندا : بله دن خوان 

دن خوان : ندیدی ، نگاه کردی . 

بریده ای از کتاب کارلوس کاستاندا ( دن خوان ) 

 

آنچه اون سرخپوست ( دن خوان = با تلفظ ضمۀ حرف « دال »

و تلفظ « خو + آن »  ) در رابطه با « دیدن » و « نگاه » کردن بیان میکند ، 

در حقیقت بیان عمق مفهوم واژگان و فلسفۀ « فهم » می باشد . 

 

واژه های : دانایی ، فهم ، درک ، شعور ، بینش ، ... اگر چه در ظاهر 

مترادف و هم معنا هستند ، اما در حقیقت نیستند . 

خصوصا دو واژۀ « فهم و دانایی » . 

« دانایی » اکتسابی است 

اما 

« فهم » بیش از 90 درصد ذاتی ، 

و مابقی تحلیل و تفسیر درست از دانایی است . 

 

مثال قابل تطبیق : 

دیدار مولانا و شمس زمانی اتفاق افتاد که مولانا در چهل سالگی بود . 

هیچ سند تاریخی نداریم که نشان دهد مولانا پس از دیدار با شمس ، 

پای درس استادی نشسته باشد برای تحصیل یا به قولی : تلمذ . 

پس 

مولانای پس از دیدار با شمس ، 

همان دانش و دانایی را داشت که پیش از دیدار با وی . 

اما سوال این جاست که چرا مولانای قبل از دیدار با شمس ، 

یک فقیه احمق بود ، ولی پس از دیدار با شمس تبریزی ، 

یکهو « مولانا » شد ؟ 

آیا سالها پای درس شمس تبریزی نشست ؟ 

تاریخ میگوید : نه 

چون دیدار شمس و مولانا آنقدر کوتاه بود که بعدها خود مولانا 

با سرودن دهها غزل ، این حقیقت را اذعان می‌کند . 

پس چی شد که یک فقیه احمق معمولی ،

به یک عالم و عارف بی بدیل مبدل شد ؟ 

پاسخ فقط یک خط است : 

شمس ! تلنگری به مولانا زد که : ( تمام « دانایی »  تو ، 

وقتی به درد می خورد که در مسیر « فهم » هدایت شود . )

و مولانا به خوبی از عهده بر آمد . 

امروز نیز مولوی های زیادی ، از قبیل : 

عبدالکریم سروش ، بیژن عبدالکریمی ، انوشه ، الهی قمشه ای و

صدها از این احمق‌ها داریم که در همان حد ( مولوی ) می مانند 

و هرگز و هرگز ( مولانا ) نمی شوند . 

چون 

این احمق‌ها ! یارای تبدیل شدن ندارند . 

چون « فهم » ندارند . 

یک دانایی کذایی دارند که بدون فهم ، پشیزی ارزش ندارد . 

به مثال قاطری هستند که بار کتاب بر دوش می کشند .

 

خانم معلم گرامی و محترم ، 

کاری که کردید ( موضوع کتاب برای شاگردانتان ) بسیار پسندیده 

و نیک و خوش فرجام است . و این از عهدۀ هر کسی بر نمی آید 

که از عایدی زحمت خویش از تدریس ، بر دیگران بذل و بخشش کند .

اما یک « اما » دارد : 

وقتی از شمس تبریزی پرسیدند : چرا فقط یک مولانا ؟ 

شمس گفت : اولا من عمر نوح ندارم تا همۀ مردم دنیا را مولانا کنم . 

دوماً من یک مولانا می پرورم که او توان پرورش میلیونها انسان را دارد . 

و این از عهدۀ من بر نمی آید . 

معلم گرامی و بزرگوار ! 

شما نه عمر نوح دارید و نه زمان کافی برای ساختن میلیونها مولانا . 

یک مولانا پرورش دهید که مستعد مولانا شدن باشد . 

هر فقیه احمقی ، استعداد مولانا شدن را ندارد . 

وگرنه امروز اینهمه فقیه احمق و ابله نداشتیم ! 

 

و قطعا همان یک مولانای پرورش یافته به دست شما ، 

فردا ، دیوان شعری به نام « دیوان معلم » خواهد داشت که : 

نام گرامی شما را جهانی خواهد نمود . 

حتی اگر تبریزی نیز نباشید 

شمس دیگری خواهید بود در افق فهم و دانایی این سرزمین . 

 

   « گر راهزن تو باشی ، صد کاروان توان زد » 

حافظ 

 

ارادتمند شما : سایه های بیداری 

پاسخ:
سلام و سپاس از توجه و توصیه‌ شما. 🙏

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">