مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
جمعه, ۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۴۹ ق.ظ

جوانه‌های امیدبخش

تماشای مجدد عامل ناشناخته پس از گذشت این همه سال (شاید قریب به ۱۷ سال)، احساساتی خفته را در من بیدار کرده است‌. هر چه می‌گذرد بیشتر می‌فهمم که چه نوجوانی دلپذیری داشته‌ام من!

عامل ناشناخته از محبوب‌ترین مجموعه‌های دوران نوجوانی من بود. من مجذوب تحقیقات این گروه علمی و کنجکاوی‌هایشان در پرده‌برداری از مسائل غیرعادی، ناشناخته و ماورایی بودم. میان همۀ پژوهشگرانِ آن گروه هم، کانر دویل شخصیت منتخب من بود.

دیشب حوالی ساعت نه و سی‌دقیقه یا کمی بعدتر از آن، کانر یک‌بار دیگر در مقابل چشمان من در قاب تلویزیون مرد. به خاطر دارم آن‌سال‌ها وقتی کانر حین انجام آخرین ماموریت به انگلی کشنده مبتلا شد و برای از بین‌بردن آن موجود، در حرکتی تحسین‌برانگیز، دنیا را از شر آن انگل نجات داد و خود نیز از دنیا رفت، رفتنش برایم بسیار غیرمنتظره بود.

نمی‌دانستم اگر او نباشد چگونه می‌توانم به تماشای عامل ناشناخته ادامه دهم. دلم می‌خواست کانر دوباره زنده شود. یا یک روز خبر بیاید که به طرزی معجزه‌آسا جان به در برده و صحیح و سلامت به تیم خود بازگشته است.

دلم می‌خواست بزرگ که شدم من هم عضو یک گروه تحقیقاتی شوم. من هم دانشمندی شوم که روی مسائلی شگفت‌انگیز کار می‌کند. شاید به خاطر همین چیزها بود که سراغ علوم تجربی رفتم. و شاید به خاطر همین چیزها بود که بعدتر شهادت دانشمندانی همچون داریوش رضایی‌نژاد هم برایم برجسته شد.

با گذشت زمان ادبیات جای بسیاری از علاقه‌مندی‌های پیشینم را گرفت و به رقابت با آن‌ها پرداخت. من تجربه کار‌ پژوهشی‌ را در رشته خود چشیدم و مزه‌اش برایم خوشایند بود.

یک ماهی می‌شود که دوباره جوانه‌های امیدبخشی خاک قلبم را شکافته‌اند و میل به رویش را در خود احساس می‌کنم.

دیشب تا ساعت یک و سی دقیقه بامداد به آینده فکر می‌کردم. به اینکه چگونه می‌توانم آرمان‌های رضایت‌بخشی بیابم که همچون آن دوره به من شوق دویدن دهد.

تا چه پیش آید زین پس.

 

+ در پست قبل گفتم که به دنبال کودکان و نوجوانانی هستیم که به زیارت حرم امام رضا (ع) رفته‌اند و خاطره جالبی از آن زیارت در یاد دارند. دو کودک و یک نوجوان پیدا شد و حالا به نوجوانی دیگر نیازمندیم. اگر سراغ داشتید همین‌جا برایم پیام بگذارید.

۰۴/۱۱/۰۴
یاس گل

نظرات  (۱)

سلام

تو پست قبل، فقط از نوجوان حرف زدی، وگرنه کودک سراغ داشتم😅 شرمنده نوجوان دور وبرم نیس...

پاسخ:
سلام. اِوا راست می‌گی. خیال کردم نوشتم کودک و نوجوان.
الان که برگشتم دیدم فقط نوجوان رو ذکر کرده بودم. 😅

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">