مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
پنجشنبه, ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۲۴ ب.ظ

روزگاری دیگر

حالا سراغ مجموعه آثار شاملو رفته‌ام.

آن را روز تولدم از ثنا هدیه گرفته‌ بودم، از شاگردم.

مجموعه اشعار شاملو قطور است. به زحمت می‌توانم آن را با یک دست نگه دارم. این یعنی برای روزهای دراز و طولانی، به قدر کفایت شعر برای خواندن دارم. و شعر برای زیستن. شاملو می‌گوید: شعر برداشت‌هایی از زندگی نیست؛ بلکه یک‌سره خودِ زندگی‌ست.

همین‌طور که مطالب مجله را آماده می‌کنم، خبرها را از نظر می‌گذرانم. تهدیدها را.

پشت پنجره می‌روم و با دیدن گلدسته‌های کاج و ابرهای تکه‌پاره‌ی غروب، شعر جنبش واژه زیست از سهراب سپهری‌ را مرور می‌کنم:

یک نفر دیشب مرد

و هنوز، نان گندم خوب است.

و هنوز، آب می‌ریزد پایین ، اسب‌ها می‌نوشند.

قطره‌ها در جریان،

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

هنوز زنده‌ام و پر از شور زندگی. اما عزیز دلم!

اگر روزگاری دیگر بر ما گذشت و جنگ شد، اگر روزگاری‌ دیگر‌ بر ما گذشت و صلح شد، اگر من و تو باز هم یکدیگر را در آمد و شد فصل‌ها باز نیافتیم، به خاطر بیاور که من بسیار منتظرت بودم و بسیار دوست می‌داشتمت. بی‌که نامی از تو بدانم یا دیده باشمت.

عشق من نسبت به تو همیشه ورای دیدن‌ها و شنیدن‌ها بود...

+ بذار عاشقت بمونم

۰۴/۱۱/۱۰
یاس گل