مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
جمعه, ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۲۲ ق.ظ

نجات هیولا

خواب می‌دیدم...

خواب می‌دیدم در تاریکیِ شب‌ها یک هیولا از ما قربانی می‌گیرد. کسی شب‌به‌شب به ما حمله می‌کند و یک نفر از میانِ ما کم می‌شود.

آسمان که تاریک می‌شد انگار که سرپرستی این گروه از جوانان و نوجوانان را عهده‌دار باشم و در برابر آن‌ها احساس مسئولیت کنم، آن‌ها را به جای امنی هدایت می‌کردم. هرچند که آشکار بود خودم هم مضطربم.

در تاریک و روشن یکی از همان شب‌ها بود که ناگهان چهره هیولا را دیدم. هیولا را می‌شناختم! یکی از همکارانمان بود. (نمی‌دانم در خواب چه کاره بودم.) او صبح‌ها آدمیزاد بود و شب‌ها هیولا. او هم مرا می‌شناخت. نور توی صورتش خورده بود و من چشم‌هایش را می‌دیدم؛ چشم در برابر چشم. درست مقابل او ایستاده بودم. همزمان که او حریصِ به حمله بود، چیزی از درون بازش می‌داشت که از من تغذیه کند. فرار کرد.

فردای دیگری آمد و باز شب بود. نزدیکش رفتم. انگار می‌دانستم نیاز او چیست. شبیه خون‌آشامی بود که هر شب به خون نیاز دارد. البته که نیاز او خون نبود، نمی‌دانم دقیقاً چه می‌خواست و برای ادامه حیات در شبانه‌های خود از چه تغذیه می‌کرد. (البته این را الان نمی‌دانم وگرنه در خواب فهمیده بودم.) به او گفتم بر خود غلبه کند تا من آنچه نیاز دارد برایش تهیه کنم. بعد گوشه‌ای نشستم و مشغول آماده کردن آن ماده شدم. یادم است شعر هم می‌خواندم. وقتی آن ماده آماده شد، به او گفتم حتی بیشتر از نیازت تهیه کرده‌ام که به کسی حمله نکنی. من هر شب به تو آنچه نیاز داری می‌رسانم. نفس‌نفس می‌زد. ماده را گرفت و رفت.

چرا به هیولا کمک می‌کردم؟ خودم را قهرمان می‌دیدم؟ یا دوستش داشتم؟

او چرا به من حمله نمی‌کرد؟ از من شرم‌آگین بود که می‌شناختمش؟ یا او هم در دل تعلق خاطری داشت؟ نمی‌دانم!

هر چه بود او یک هیولای ترسناک نبود که می‌توانستم به او نزدیک شوم و با او حرف بزنم...

 

 Are you Saved

۰۴/۱۱/۲۵
یاس گل

نظرات  (۴)

۲۵ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۴۲ زری シ‌‌‌

چه خواب نمادینی بود :))))))

پاسخ:
☺️ 

سلام

واقعاً کلی رمان تخیلی می‌تونی با ایده‌های خواب‌هات بنویسی...

عاشق خواب‌هات هستم😅

پاسخ:
اتفاقا این‌بار گفتم یه تلاشی بکنم ببینم می‌تونم داستانش کنم یا نه. اگر‌ تنبلی نکنم. 😅

فقط تو می تونی چنین کارهایی بکنی و چنین خوابهایی ببینی البته فقط تو و کسایی که قراره کاری بکنن

و فقط توی خوابهای تو هیولاها این همه کف نفس دارن و آدمهای ترسیده این همه تدبیر

 

تو آدم موفقی هستی و ماجرای سنگینی به دست تو قراره حل و فصل بشه

این خواب بارقه ای غیبی داشت

پاسخ:
این نظر چه دل و جرأتی بخشید به من!
به منی که فقط توی خواب‌هام انقدر شجاعم و رفتارهای قهرمانانه نشون می‌دم.
خیر باشه.

یاد دراکولای برام استوکر افتادم.

پاسخ:
یکی از کتاب‌هایی که دوست دارم بخونمش و توی فهرستم نوشتم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">