ماجراهای پس از پخش آخرین قسمت
احساس میکنم نتیجه ی تمام تلاش های این تابستانم را دیروز دیدم.دیروز بود که آدم های زیادی را کنار خود احساس کردم.
وقتی اسما در بیمارستان،سر شیفت پای تلویزیون نشسته بود و پیام می داد.وقتی ریحانه-که از روز بعد از عروسی ش دیگر خبری از هم نداشتیم-اتفاقی از شبکه ها گذر کرده بود و ناگهان روی برنامه متوقف شده بود.وقتی زینب،از صفحه ی تلویزیون عکس گرفته بود و استوری کرده بود.یا محدثه عکس داخل صفحه ام را استوری می کرد.وقتی بهمن ایلاتی پیام داده بود که دارم می بینمت و کلی انرژی فرستاده بود.وقتی...من چگونه همه این محبت ها را به تحریر درآورم؟
دیروز بعد از مدتها-بعد از مدت های مدید-احساس کردم،آنقدرها هم تنها نیستم.شاید خدا خواست،خدا خواست که برای یک روز هم که شده از این انزوا بیرون بیایم و ببینم هنوز هم دوستان خوبی دارم که در شلوغی روزهایشان دوست می دارندم.
این برنامه هم تمام شد.
خدایا شکرت...