می خواهید در آینده،چه کاره شوید
دیشب داشتم به این فکر می کردم که باید در کنار نویسندگی شغل دیگری هم پیدا کنم.
هفته ی گذشته از طرف پیش دبستانی نزدیک خانه مان،پیشنهاد همکاری آمد.اولش خوشحال کننده بود.از این جهت که توانسته ام اعتماد مدیریت را برای این پیشنهاد جلب کنم.به نظر می رسید که در کل شغل شاد و پرنشاطی هم باشد.بالاخره سر و کار آدم با بچه هاست.اما پیشنهاد را با نهایت ادب رد کردم.دو دوتا چهارتای زندگی ام با این شغل جور در نمی آمد.لااقل در این برهه.
برای آدمی مثل من بودن در فضای پرسروصدا سخت است.خیلی سخت.بچه ها برایم جذابیت های فراوانی دارند اما حوصله ی 8ماه بودن هر روزه کنار آن ها را ندارم.از هر نظر که به این شغل فکر می کردم واقعا آن را خارج از ظرفیت خود می دیدم.تیپ شخصیتی ام هم چندان با آن جور در نمی آمد.بچه ها دنبال یک مربی پرانرژی و بانشاطند.نه کسی که مدام تقاضای سکوت داشته باشد!
و به این ترتیب شد که رفته رفته به این فکر افتادم که واقعا چه شغلی در کنار نویسندگی برایم مناسب تر است:
تمام وقت نباشد
محیط پر سر و صدا نباشد یا لااقل امکان کنترل آن وجود داشته باشد
به علاقه مندی هایم نزدیک باشد
و...
احساس کردم بهتربن گزینه همان معلمی ست.یک شغل از صبح تا ظهری برای درس ادبیات.برای چه مقطعی؟مطمئنا ابتدایی نه!برایم چندان تفاوتی با پیش دبستانی ندارد.متوسطه دوم هم نه.شخصیت بچه ها تقریبا تا حد زیادی شکل گرفته است و شیطنت ها به بالاترین حد خود می رسد.صبر ایوب می خواهد که من ندارم.می ماند متوسطه اول.بهترین گزینه است.
خلاصه ی ماجرا اینکه تنها راه ورود به معلمی نیز همان قبولی در رشته ادبیات است.پس باید جدی تر درس بخوانم.
اصلا چه بسا همان روز که تصمیم به ترک قطعی از تهران گرفتم در یک شهر کوچک معلم دانش آموزان آن شهر شوم.چه لذتی ست در این رویا...