پیش بینی ها و پیشامدها
زندگی همیشه همانطور که شما پیش بینی می کنید پیش نمی رود.مثلا تا همین چندماه پیش،برنامه ام،برای پاییز و زمستان و بهار سال بعد چنین بود که باید از نو برای کنکور ارشد درس بخوانم و ... .
حالا در حالی دارم برایتان این پست را می نویسم که بالاخره در کلاس زبان ثبت نام کردم و تعیین سطح شدم.چیزی که باید به دنبالش می رفتم و ضرورت یادگیری آن را رفته رفته،به مرور،در زندگی ام احساس می کردم.چه در مورد کنکور چه در موقع خواندن مطالبی که مشتاق فهمیدنشان بودم و به زبان مادری ام نبود و ... .
همچنین امروز در حالی برایتان این مطلب را پست میکنم که پس از سر زدن به سه مکان ورزشی مختلف و سنجیدن شرایط هر یک از آن ها برای ثبت نام در ورزش دلخواهم-ورزشی که متناسب با نیازهای امروز من است-به انتخاب نهایی خود نزدیک تر شده ام.
این روزها به نویسندگی جدی تر فکر میکنم و در پی آنم تا قلمم سرد نشده و به خشک طبعی در نویسندگی نرسیده ام،به نوشتن ادامه دهم.
خب تمام این ها،دارند،چیزهایی را در گوشم،لابه لای بادهای سرد و خشک پاییزی،زمزمه می کنند که می گوید:ممکن است با شلوغ شدن روزهایت،نتوانی شبیه به سال گذشته پای درس خواندن بنشینی.فعلا دست نگه دار و صبر کن.اجازه بده تا یکی دوهفته ی پیش رو تکلیف ثبت نامت در کلاس هایت(کلاس هایی که ثبت نام در آن ها هم جزئی از آرزوهایت بودند)مشخص شود.آن وقت اگر که فرصتی در اختیار تو بود حتما برای درس خواندن از نو دفتری باز می کنیم و اگرکه نه مطمئن باش تو در هرحال در مسیر آرزوهای خودت هستی.فقط کمی قوی تر باش و بگو خداوندا زندگی ام را به دست های هدایتگر تو می سپارم... .
خلاصه آنکه،داشتم می گفتم؛زندگی همیشه همانطور که شما پیش بینی می کنید پیش نمی رود...