فکر منطقی
«می خواهی چه کار کنی؟کتاب ها را ببین؟ اگر فلانی تو را ببیند و بپرسد کنکور را چه کردی،چه میگویی؟اصلا دیگران با خودشان چه فکر خواهند کرد؟می گویند عرضه ی قبولی نداشت؟از اولش هم قیافه می آمد؟مال این حرف ها نبود؟وااای که اگر بخواهم از نو شروع کنم،در این وقت سال چقدر همه چیز فشرده پیش خواهد رفت.خدایا چه کار کنم؟ و ... »
این ها تمام پرسش ها و آزارهای فکری و ذهنی من در طی این مدت بود.اینکه بالاخره می خواهی چه کار کنی؟
نزدیک به یک ماه گذشت و من به چیزهای تازه تری رسیدم.به فکرهای پخته تری.
و بالاخره همین پریشب بود که یکی از منطقی ترینِ فکرها در شباهنگام و پیش از خواب،در ذهنم متولد شد.فکری که میگفت:بیا و منطقی باش.به من بگو در صورت شروع مطالعه ی کنکوری(همانند سال پیش)،چه اتفاقی در جریان زندگی ات خواهد افتاد؟و در برنامه ریزی روزانه ات تا اردیبهشت سال 98...
کمی وقت خواستم تا به همین موضوع فکر کنم.و پس از آن،در پاسخ گفتم:خب تقریبا خیلی چیزها به هم می ریزد.برای مثال نمی توانم چندان روی کلاس های زبانم حساب کنم.خوب خاطرم هست که مدرسان شریف هم توصیه کرده بود،در سالی که درگیر کنکور هستید،در کلاس زبان ثبت نام نکنید.چرا که زبان،به خودی خود،در طول هفته نیازمند گذاشتن وقت برای مطالعه می باشد و این از مدت زمان درس خواندن کنکوری شما می کاهد.و درست هم می گفت.مثلا همین سه شنبه ی پیش که کمی کمتر زبان خواندم،در کلاس از انجام یک مکالمه ی درست،ناتوان ماندم!(من در کلاس های مکالمه ی زبان شرکت میکنم)
آن فکر منطقی،کمی به حرف هایم فکر کرد و گفت:خب.دیگر چه؟
-دیگر اینکه من یک چیز دیگر را هم از دست خواهم داد.سال گذشته تمرکز من روی خواندن درس ها بود و در نتیجه از تمرکز کافی برای نوشتن-خصوصا داستان-بهره مند نبودم.بنابراین باید نوشتن تخصصی را هم کنار بگذارم و حتی اگر پروژه ی کاری دیگری پیشنهاد شد،از همکاری صرف نظر کنم.
-و دیگر چه؟
و دیگر اینکه...خب سال پیش تحرک من پایین آمد و خودش مشکلاتی را در سلامت جسمانی ام ایجاد کرد...
آن فکر منطقی در ذهن من،شبیه به مشاوری که پشت میزش نشسته باشد و به انتهای چیزی که از اول میخواسته،رسیده باشد،لبخند زد و به صندلی اش تکیه داد و گفت:و حالا فقط باید از خودت بپرسی چنین چیزی را می خواهی یا نه!
-نمی خواهم!نمی خواهم که حالا،حالا که قلمم گرم است،دست از نوشتن بکشم.نمی خواهم دوباره زبان را رها کنم.یا تحرک را.
-به من بگو ببینم!تو چند سال داری و در این شرایط سنی اولویتت روی ادامه تحصیل و مقطع ارشد است یا کار!کاری که به آن علاقه مندی...
-من در آستانه ی بیست و پنج سالگی ام ایستاده ام،و فکر میکنم این سن،سن خاصی است.سنی که دیگر آدم باید تکلیف زندگی اش را برای پنج سالِ باقی مانده از جوانی،مشخص کند.در مسیر افتاده باشد.خصوصا اگر که می داند از زندگی چه می خواهد.در این سن،دیگر کسی را به خاطر اینکه ارشد یا دکتری نخوانده است،سرزنش نمی کنند.اما به محض اینکه بگویند:چه کاره ای؟و تو نتوانی با اطمینان پاسخ مشخص و واضحی به آن شخص بدهی،روی تو حساب چندانی باز نخواهند کرد.اصلا فراز و نشیب وضعیت اقتصادی زندگی خودت هم زیاد می شود.به هرحال برای زندگی کار لازم است.درآمد لازم است.نمی خواهم سال پشت سال بگذرد و همچنان بگویم :یک نویسنده ی پروژه ای،گاه به گاه.می خواهم به رویای بزرگ خود رسیده و با اطمینان،واضح،شفاف،بگویم:یک نویسنده ی حرفه ای.حرفه ای!
دیگر سن و سال پاسخ دادن به پرسش"می خواهی چه کاره شوی،گذشته است".الان فقط باید به سوال"اکنون چه کاره ای "پاسخ داد.
سال گذشته برای من ارشد در اولویت بود و اکنون نویسندگی.یعنی کار!
فکر منطقی از پشت میز بلند شد.رو به روی من آمد و دستش را به سمتم دراز کرد.با یکدیگر دست دادیم و گفت:حالا می توانی زندگی کنی.تو دیگر نیازی به مشاوره نداری.
و مرا تا درب خروج،همراهی کرد.
از پیش فکر منطقی که آمدم،به چیزهای دیگری نیز فکر کردم.به اینکه چگونه با حسرت همیشگیِ تحصیل در رشته ادبیات،کنار بیایم.
و فکر کردم،تنها چیزی که می تواند سبب تسکین روح من شود،خواندن است!نه برای کنکور!یک جور سیر مطالعاتی تخصصی در حوزه ای که دوست دارمش.
مثلا در هر روز،چقدر وقت آزاد پیدا میکنم؟اصلا هرچقدر.در همان مدت زمان یکی از کتاب های کنکور را بردارم،بخوانم و البته سعی کنم مطالب را به خاطر بسپارم.رفته رفته،اگر که در این امر،پیوستگی وتداوم داشته باشم،به جایی خواهم رسید که احساس کنم واقعا با یک دانشجوی کارشناسی ادبیات،تفاوت چندانی ندارم.(جز در برخی موارد که فقط از طریق تحصیل در دانشگاه به دست می آید و انکار ناپذیر است)
آن روز نمی دانم من در چند سالگی ام ایستاده باشم.مهم نیست.اما در هر سنی هم که باشم،می توانم با خیال راحت در کنکور ارشد شرکت کنم.در حالی که کارم را دارم.زبانم را تقویت کرده ام و از هیچ چیز زندگی ام نزده ام.
اصلا آمدیم و کنکور به کلی برداشته شد.اصلا شاید گفتند شما که مهندسی خوانده ای اجازه ی ورود به ادبیات نداری و قوانین با چند سال پیش،فرق کرده است.خب بگویند.من سراغ کتاب های تخصصی مقطع ارشد خواهم رفت و همین روند را درباره ی آن ها تکرار خواهم کرد.
خواستم با فکر منطقی تماس بگیرم و بگویم که چقدر از او ممنونم.اما...فکر منطقی خودش همه چیز را در ذهنم خوانده بود...او،در جای دیگری جز ذهن من نبود.دیگر نیازی به تماس نبود...