دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۰۱ ب.ظ
حرف های الکی
شالم را می پیچم دور سرم.باران می بارد.یاد خانم مهناز می افتم که می گفت مثل سگ و گربه باران می بارد.یاد خانم ناهید که می گفت مثل دم اسب.
کلاس یوگای امروز تمام شده و منتظرم.منتظرم تا پدر بیاید و برگردم خانه.
از وقتی می رسم خانه کار خاصی انجام نمی دهم.فقط چند بار تکرار میکنم که امروز یک حرکت سخت انجام دادم.نمی گویم اسم حرکت شالابهاساناست.نمی گویم ران پای چپم یک آن سر کلاس گرفت.
بعد هی توی ذهنم می آید که باید یک فصل از داستان را امشب تمام کنم.یادم می آید که این هفته باید یک فصل دیگر را هم بنویسم.
فکر میکنم بالاخره هدیه ی تولد الهام را چه کنم؟
آخرش بلند می شوم می آیم "stranded in the middle of nowhere"را گوش می دهم.مدرن تاکینگ را.
و می نویسم.
اینجا،برای شما
از حرف های الکی...
۹۷/۰۸/۲۱