شنبه, ۳ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۶ ق.ظ
بی مکان،بی زمان
آن بیرون یک مرد دارد نعره می کشد.یک زن جیغ می زند و کیفش را می کوبد روی سر یک نفر دیگر که نمی دانم کیست.
اما من کار به کار این ها ندارم که.
من می نشینم پای صدای علیرضا قربانی و او برایم از توی کامپیوتر شعری از محمدعلی بهمنی را می خواند که همین چند دقیقه ی پیش داشتم وزن عروضی اش را پیدا می کردم:
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است
تهی می شوم.سبک می شوم و در بی وزنی،بی زمانی،بی مکانیِ عجیبی ورود پیدا میکنم.
هیچ کس،هیچ کس نمی تواند مخاطب این شعر برای من شود.این شعر مرا یاد هیچ کس نمی تواند بیاندازد.تمام آدم ها از نظرم دور می شوند و کوچک.کوچک،کوچکتر.
می روم بالا.فضا پر می شود از یک همه،یک خوب مطلق.
کم می آورم،به بغض می افتم.به گریه.
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است....
۹۷/۰۹/۰۳