مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
سه شنبه, ۲ شهریور ۱۴۰۰، ۰۹:۱۲ ق.ظ

نامه های چَمیلی به جان شکر-5

جان شکر!

این پنجمین نامه ای است که برایت می نویسم.پنجمین نامه ای که به دستت نمی رسد.

در این مدت،از دلتنگی ام،رج به رج واژه بافتم و با همین نوشتن بود که اندکی به تسکین رسیدم.

به پستچی ها گفتم از اینجای ماجرا به بعد اجازه دارند نامه ها را در خورجین موتورهاشان نگه دارند و در ساعات بیکاریِ بین روز،آن را بلند بلند برای مردم بخوانند.از آن قصه بسازند.افسانه بسازند.برای این داستان،دنباله ای در ذهن خود بیافرینند و خوش باشند که موضوع جدیدی برای فکر کردن پیدا کرده اند.

اما من...

چند روز پیش تصمیم گرفتم که خودم به سراغ یادگیری زبان هندی بروم چون تو نیامدی که به من بیاموزی.اما خیلی زود پشیمان شدم.به کتاب های رهاکرده ی زبان انگلیسی ام نگاه کردم و دیدم اگر بنا به یادگیری زبان دوم باشد هنوز هم که هنوز است آن زبانِ انگلیسی غربی هاست که در اولویت است و اول باید آن را تمام کنم.بعد از دو سال دوباره شروع کردم.(شاید هم به تو حسودی ام شد که گفته بودی 6 زبان بلدی!)

اتفاق جالب دیگری که افتاد این بود که چند روز پیش، یکی از هم وطنانت،به من پیام داد و در پیامش به یکی از رسوم سنتی هندوها اشاره کرد.واقعا دلم می خواست می بودی و به جای گوگل،از تو درباره ی این مراسم می پرسیدم.درست است که مسلمانی اما حتما با آداب و رسوم هندوهای سرزمینت آشنایی.خلاصه آنکه خودم پی اش رفتم و درباره اش خواندم و از آشنایی بیشتر با فرهنگ مردم هندوستان به ذوق آمدم و دلم خواست باز هم چیزهای بیشتر و بیشتری بدانم.

جان شکر!

نمی دانم که پس از این باز هم برایت نامه خواهم نوشت یا نه!نمی دانم آیا روزی دوباره سر راه یکدیگر قرارخواهیم گرفت یا نه.

در هر صورت من گفتنی ها را گفتم و برخی چیزها را هم دیگر نمی شد روی کاغذ نوشت.

شاید این آخرین نامه ی من به تو باشد اما مطمئن باش با تصویر و تصوری خوب و روشن از تو به پایان می رسد.

پس با آرزوی سلامتی و موفقیت در سرتاسر زندگی.

بدرود شاعر زودسیرِ بااحساس

۰۰/۰۶/۰۲
یاس گل

نظرات  (۳)

دلم خواست جای جان شکر بودم بعد به یه یاسمنی انقدر بااحساس و مهربون برام نامه می‌نوشت

اه 

😒

پاسخ:
اصلا از دفعه بعد می نویسم نامه به روناهی

و چقدر راه سختی در پیش دارند پست‌چی‌ها، که نامه‌های عاشقانه دختری رو بخونند و عاشقش نشند.

پاسخ:
شاید خُلق و خوی مردم شهر هم عوض شه و با هم مهربون تر بشن

شاید یه روزی برسه به دستش🙃

پاسخ:
چه بگویم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">