مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
سه شنبه, ۲۶ دی ۱۴۰۲، ۰۴:۰۳ ب.ظ

خانه های کوچک با سقف شیب دار

ساعت 10 از خانه خارج شدم و سوار تاکسی های ونک شدم. با خودم قرار گذاشتم اول به شهرکتاب ونک بروم و بعد به دانشگاه. این اولین بار بود که به آنجا می رفتم. کمی چرخیدم و دنبال کیف کوچکی برای لوازمم گشتم. میان دو طرح گیر افتاده بودم: طرح گوچی با گل های صورتی و قرمز و طرح دیگری با تصویری از خانه های کوچکِ سقف شیب دار. طرح گوچی خیلی توی چشم بود. اولش به نظرم آمد بهتر از آن یکی است. اما در آن یکی طرح چیزی بود که مرددم می کرد. رنگش سبز کدر بود. خانه های کوچک رنگارنگی در آن دیده می شد و خیابانی و ماشینی. روی زمینِ جلوی خانه ها چیزی شبیه برف نشسته بود. برفی که کمی هم آفتاب خورده و بخشی از آن آب شده. این تصاویرِ درهم با چند گل صورتی مزین شده بود. انگار می توانستم در آن زندگی کنم. بنابراین برداشتمش و طرح گوچی همانجا داخل قفسه باقی ماند. از در که می خواستم خارج شوم دیدم چندین آلبوم موسیقی در قفسه ای چیده شده که همه از مدت ها قبل در کتابفروشی مانده اند. آلبوم هایی از آن ها که نامشان را نشنیده ایم و حالا با قیمت هایی استثنایی به فروش می رسند: 18 تومان!، 30 تومان! و ... . خیلی دلم می خواست یکی از آن ها را بردارم اما هیچ کدامشان را نمی شناختم. گذاشتم در فرصتی دیگر دوباره به آنجا سر بزنم و آن زمان یکی دو آلبوم را خریداری کنم.

بیرون زدم و سوی دانشگاه رفتم. اول وارد کتابخانه شدم و گزیده اشعار صائب تبریزی را برداشتم. بعد رفتم و از کلانای دانشگاه یک دمنوش زنجبیلی گرفتم. استادم را دیدم و با یکدیگر درباره اصلاحات پایان نامه صحبت کردیم. بعد هم خداحافظی کردیم. استادم آخر همین هفته راهی سرزمینی دیگر می شود تا 9 ماهِ بعد. برای همین هم تلاش کرده بودم تا قبل از رفتنشان دفاع کرده باشم.

وقتی آمدم بیرون دیدم دمنوش زنجبیلم خیلی تند شده. نمی توانستم تمامش را بنوشم. نصفش را خوردم و باقی را دور ریختم. بعد هم سری به کتابفروشی کوبوک زدم و با اینکه دلم می خواست تا عصر در حوالی دانشگاه و میدان ونک بچرخم، با اینکه بدم نمی آمد به هتل تاج محل بروم و شیرینی هندی سفارش دهم، اما سوار تاکسی شدم و برگشتم.

احساس می کنم این روزها به این خلوت کردنِ با خود نیازمندم و از آن لذت می برم.

 

۰۲/۱۰/۲۶
یاس گل

نظرات  (۲)

۲۸ دی ۰۲ ، ۱۹:۵۰ امیر.ر. چقامیرزا

سلام.سلام.سلام

خیلی قشنگه که از این کاراتون می نویسید، آلبوم آهنگ داره توی کتاب شهر؟

پاسخ:
سلام. متشکرم.
بله. این‌طور که فهمیدم بعضی آلبوم‌ها فقط موسیقی بی‌کلام بود(مثلا گیتارنوازی، یا دف و تنبک)، بعضی‌هاش دکلمه و موسیقی بود، بعضی‌هاش هم کلا قطعات باکلام از خواننده‌های گمنام یا کمتر شناخته‌شده بود.

یاسمن از این‌ها بازم بنویس، هر چی بگذره با ارزش‌تر میشه... خوبه که آدم وقتی حالش خوبه بنویسه. من اون‌قدر که موقع ناراحتی یادداشت نوشتم، همیشه با خوندن آرشیو وبلاگم می‌شینم کلی غصه می‌خورم. 

 

راستی آلبوم‌های موسیقیبرای من هم جذابن. پارسال یه آلبوم از یانی خریدم، اما بعد دیدم که فایل‌هاش قفله و نمیشه روی گوشی و فلش انتقال داد، دستگاه پخش ماشین هم اصلا سی‌دی نمی‌خوره😅 خلاصه با اندوه فراوان افتاده توی کمد میزتلویزیون. فکر کنم باید برم خاطره‌ی اندوهناکش رو به آرشیو غصه‌های وبلاگم اضافه کنم! 

پاسخ:
آره من خودمم نوشتن از اتفاقات روزمره رو خیلی دوست دارم. زندگی توش جریان داره.

این مورد رو که گفتی یادم اومد منم یه بار یه کار خریده بودم که نه توی ماشین پخش می‌شد نه توی دستگاه خونه. فقط روی لپ‌تاپ اجرا می‌شد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">