مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۵۲ ب.ظ

از ایران به بنگلادش،از بنگلادش به ایران

خیلی دلم میخواست برایش چیزی بنویسم.از حس و حالم بعد دیدن کارهاش.در جواب تشکرش از مردم ایران.در نظری زیر آن پست که عکس روزنامه ی جام جم ما را انداخته بود و نوشته بود حتی یک کلمه از این گزارش را نمی تواند بخواند اما می داند حتما چیزهای خوبی درباره اش نوشته شده.

من واقعا دلم میخواست اما...

همیشه بیشتر حرف هایی که می خواهم به انگلیسی بگویمشان بیشتر از تعداد واژگانی ست که بلدم.بیشتر از گرامرهایی که می دانم.

و تو فکر کن یک عالم حرف خوب توی گلویت باشد و نتوانی بنویسی،بر زبان آوری...

تنها خوبی اش این بود که آنقدر انرژی مثبت از مردم ما دریافت کرده بود که خودش از همه ی ما در پستی تشکر کند.دم همه ی آن ایرانی ها گرم.

۰ نظر ۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۳:۵۲
یاس گل
جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۶ ق.ظ

زبان و ادبیات پارسی

اول:

تفال میزنم و زیباترین جواب ممکن را در بیت آخرین به من می دهد،آن هم با چه ردیف هایی،چه ردیف هایی!


من غلام نظر آصف عهدم کو را       صورت خواجگی و سیرت درویشان است


دوم:

حامد همایون گوش نمی دهم معمولا.اما این بار وزن شعر و آهنگی از حامد همایون توی ذهنم هست که می خواهم بدانمش.نمی توانم تنها با جستجو در اینترنت به وزن آن دست یابم.مجبورم بنشینم و تقطیعش کنم.تقطیع اولم غلط است.جواب نمی دهد.تقطیع دوم اما کاملا درست.به ذوق می آیم و می روم به دنبال شعرهای دیگری با وزن "مفتعلن مفتعلن فاعلن"...


سوم:

ماضی نقلی یا حال کامل در زبان انگلیسی!

خنده دار است که حتی زمان های فعلی در زبان فارسی را هم تا حد زیادی از یاد برده ام و جز چند زمان خاص از باقی آن ها چیزی به یاد نمی آورم.سال پیش هم برای کنکور نخواندمشان.اما وقتی می خواهم ماضی نقلی در انگلیسی را بخوانم،قبلش بلند می شوم و می روم سراغ کتاب دستور زبان فارسی.همانی که از نمایشگاه کتاب خریدمش.ماضی نقلی صفحه ی 51 ...


چهارم:

من هنوز هم دلداده به این زبانم،هرچند که از پذیرفته شدگان ارشد 97 نبوده باشم


۰ نظر ۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۱:۰۶
یاس گل
دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ

شهزاده ی رویای من (رمز،همان همیشگی)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۹:۲۵
یاس گل
پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۱۲ ب.ظ

وقتی که آدم ها با هم می آیند

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۲
یاس گل
جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۷ ب.ظ

فکر منطقی

«می خواهی چه کار کنی؟کتاب ها را ببین؟ اگر فلانی تو را ببیند و بپرسد کنکور را چه کردی،چه میگویی؟اصلا دیگران با خودشان چه فکر خواهند کرد؟می گویند عرضه ی قبولی نداشت؟از اولش هم قیافه می آمد؟مال این حرف ها نبود؟وااای که اگر بخواهم از نو شروع کنم،در این وقت سال چقدر همه چیز فشرده پیش خواهد رفت.خدایا چه کار کنم؟ و ... »


این ها تمام پرسش ها و آزارهای فکری و ذهنی من در طی این مدت بود.اینکه بالاخره می خواهی چه کار کنی؟

نزدیک به یک ماه گذشت و من به چیزهای تازه تری رسیدم.به فکرهای پخته تری.

و بالاخره همین پریشب بود که یکی از منطقی ترینِ فکرها در شباهنگام و پیش از خواب،در ذهنم متولد شد.فکری که میگفت:بیا و منطقی باش.به من بگو در صورت شروع مطالعه ی کنکوری(همانند سال پیش)،چه اتفاقی در جریان زندگی ات خواهد افتاد؟و در برنامه ریزی روزانه ات تا اردیبهشت سال 98...

کمی وقت خواستم تا به همین موضوع فکر کنم.و پس از آن،در پاسخ گفتم:خب تقریبا خیلی چیزها به هم می ریزد.برای مثال نمی توانم چندان روی کلاس های زبانم حساب کنم.خوب خاطرم هست که مدرسان شریف هم توصیه کرده بود،در سالی که درگیر کنکور هستید،در کلاس زبان ثبت نام نکنید.چرا که زبان،به خودی خود،در طول هفته نیازمند گذاشتن وقت برای مطالعه می باشد و این از مدت زمان درس خواندن کنکوری شما می کاهد.و درست هم می گفت.مثلا همین سه شنبه ی پیش که کمی کمتر زبان خواندم،در کلاس از انجام یک مکالمه ی درست،ناتوان ماندم!(من در کلاس های مکالمه ی زبان شرکت میکنم)

آن فکر منطقی،کمی به حرف هایم فکر کرد و گفت:خب.دیگر چه؟

-دیگر اینکه من یک چیز دیگر را هم از دست خواهم داد.سال گذشته تمرکز من روی خواندن درس ها بود و در نتیجه از تمرکز کافی برای نوشتن-خصوصا داستان-بهره مند نبودم.بنابراین باید نوشتن تخصصی را هم کنار بگذارم و حتی اگر پروژه ی کاری دیگری پیشنهاد شد،از همکاری صرف نظر کنم.

-و دیگر چه؟

و دیگر اینکه...خب سال پیش تحرک من پایین آمد و خودش مشکلاتی را در سلامت جسمانی ام ایجاد کرد...

آن فکر منطقی در ذهن من،شبیه به مشاوری که پشت میزش نشسته باشد و به انتهای چیزی که از اول میخواسته،رسیده باشد،لبخند زد و به صندلی اش تکیه داد و گفت:و حالا فقط باید از خودت بپرسی چنین چیزی را می خواهی یا نه!

-نمی خواهم!نمی خواهم که حالا،حالا که قلمم گرم است،دست از نوشتن بکشم.نمی خواهم دوباره زبان را رها کنم.یا تحرک را.

-به من بگو ببینم!تو چند سال داری و در این شرایط سنی اولویتت روی ادامه تحصیل و مقطع ارشد است یا کار!کاری که به آن علاقه مندی...

-من در آستانه ی بیست و پنج سالگی ام ایستاده ام،و فکر میکنم این سن،سن خاصی است.سنی که دیگر آدم باید تکلیف زندگی اش را برای پنج سالِ باقی مانده از جوانی،مشخص کند.در مسیر افتاده باشد.خصوصا اگر که می داند از زندگی چه می خواهد.در این سن،دیگر کسی را به خاطر اینکه ارشد یا دکتری نخوانده است،سرزنش نمی کنند.اما به محض اینکه بگویند:چه کاره ای؟و تو نتوانی با اطمینان پاسخ مشخص و واضحی به آن شخص بدهی،روی تو حساب چندانی باز نخواهند کرد.اصلا فراز و نشیب وضعیت اقتصادی زندگی خودت هم زیاد می شود.به هرحال برای زندگی کار لازم است.درآمد لازم است.نمی خواهم سال پشت سال بگذرد و همچنان بگویم :یک نویسنده ی پروژه ای،گاه به گاه.می خواهم به رویای بزرگ خود رسیده و با اطمینان،واضح،شفاف،بگویم:یک نویسنده ی حرفه ای.حرفه ای!

دیگر سن و سال پاسخ دادن به پرسش"می خواهی چه کاره شوی،گذشته است".الان فقط باید به سوال"اکنون چه کاره ای "پاسخ داد.

سال گذشته برای من ارشد در اولویت بود و اکنون نویسندگی.یعنی کار!

فکر منطقی از پشت میز بلند شد.رو به روی من آمد و دستش را به سمتم دراز کرد.با یکدیگر دست دادیم و گفت:حالا می توانی زندگی کنی.تو دیگر نیازی به مشاوره نداری.

و مرا تا درب خروج،همراهی کرد.

از پیش فکر منطقی که آمدم،به چیزهای دیگری نیز فکر کردم.به اینکه چگونه با حسرت همیشگیِ تحصیل در رشته ادبیات،کنار بیایم.

و فکر کردم،تنها چیزی که می تواند سبب تسکین روح من شود،خواندن است!نه برای کنکور!یک جور سیر مطالعاتی تخصصی در حوزه ای که دوست دارمش.

مثلا در هر روز،چقدر وقت آزاد پیدا میکنم؟اصلا هرچقدر.در همان مدت زمان یکی از کتاب های کنکور را بردارم،بخوانم و البته سعی کنم مطالب را به خاطر بسپارم.رفته رفته،اگر که در این امر،پیوستگی وتداوم داشته باشم،به جایی خواهم رسید که احساس کنم واقعا با یک دانشجوی کارشناسی ادبیات،تفاوت چندانی ندارم.(جز در برخی موارد که فقط از طریق تحصیل در دانشگاه به دست می آید و انکار ناپذیر است)

آن روز نمی دانم من در چند سالگی ام ایستاده باشم.مهم نیست.اما در هر سنی هم که باشم،می توانم با خیال راحت در کنکور ارشد شرکت کنم.در حالی که کارم را دارم.زبانم را تقویت کرده ام و از هیچ چیز زندگی ام نزده ام.

اصلا آمدیم و کنکور به کلی برداشته شد.اصلا شاید گفتند شما که مهندسی خوانده ای اجازه ی ورود به ادبیات نداری و قوانین با چند سال پیش،فرق کرده است.خب بگویند.من سراغ کتاب های تخصصی مقطع ارشد خواهم رفت و همین روند را درباره ی آن ها تکرار خواهم کرد.

خواستم با فکر منطقی تماس بگیرم و بگویم که چقدر از او ممنونم.اما...فکر منطقی خودش همه چیز را در ذهنم خوانده بود...او،در جای دیگری جز ذهن من نبود.دیگر نیازی به تماس نبود...

۷ نظر ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۲:۱۷
یاس گل
چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۸ ب.ظ

دلتنگ چه چیز از دوران کودکی ات هستی؟

چیزی که من از آن حرف می زنم دلتنگی برای بچگی کردن نیست!چرا که فکر میکنم من در همین روزهای جوانی نیز همچنان به قدر کافی بچگی میکنم!!

در واقع من از دلتنگی برای چیزهای صد البته مهم تری حرف می زنم.

خب،در زندگی هر آدمی،بسته به طول عمر،بالاخره یک دوران اوجی هم وجود دارد.چیزی که من بسیار دلتنگ آن هستم همین دوران اوج زندگی ام یعنی دوران کودکی است.دقیق تر بگویم از 9 تا 15 سالگی!نرسیده به 15 سالگی...

آن روزها بزرگترین تکلیف زندگی ام،وظیفه ام یا هرچیز دیگری که بشود گمان کرد از بایدهای زندگی یک آدم به حساب می آید،درس خواندن بود.خوب درس خواندن.بعد از بازگشت از مدرسه و کمی استراحت و صرف نهار،می نشستم پای درس و مشقم،نه با اجبار،با اختیار.درس های روز بعد را بارها برای خودم تکرار میکردم.آنقدر می خواندم تا ملکه ی ذهنم شود.اصلا من یکی از همان خر خوان ها بودم.درست حدس زدید.

اما گمان نکنید که تنها کار زندگی ام همین بود.همه چیز زندگی ام متناسب و به جا بود.

از دیگر کارهایی که اغلب آن هم جزئی از برنامه ی زندگی ام بود کتاب خواندن بود.چطور کتاب هایی؟بسته به شرایط و علاقه مندی های هر سن و سال از زندگی ام موضوع آن نیز متفاوت بود.مثلا آن روزها که رویای فضانوردی را در سر می پروراندم؛مطالعه ام پیرامون علم نجوم و مبحث ویژه ی موجودات فرازمینی بود.وقتی که تصمیم گرفتم باستان شناسی را به عنوان شغل آینده ام انتخاب کنم،می رفتم سراغ کتاب های مرتبط،نظیر عجایب هفتگانه یا شهرهای مدفون شده زیر خاک،خاکستر،دریا و ... .در برهه ای دیگر توجه ویژه ای روی مسئله مهدویت داشتم و در کتاب ها دنبال چرایی غیبت،کجا بودن آن امام و امثالهم می گشتم.بعدتر اشتیاق زیادی به حیوانات پیدا کردم و فکر کردم اصلا چرا یک دامپزشک نباشم؟و بیشتر کتاب هایم به سمت و سوی شناخت حیوانات  رفت.در کنار تمام این ها رمان های تخیلی و ترسناک هم که دیگر جای خود داشت.یا کتاب های جذاب علوم ترسناک.

مهم ترین نکته ای که در کتابخوانی من وجود داشت این بود که کتاب نمی خواندم تا پز کتابخوانی ام را به دیگران دهم،که قیافه ی انسان های فرهیخته و درست و حسابی را به خود بگیرم.نه!من اصلا در آن سن و سال نمی دانستم که کتاب خواندن از جمله مسائل ارتقاء دهنده سطح زندگی افراد در یک جامعه است!شبیه به این روزها هم انقدر تبلیغ و ترویج کتابخوانی مطرح نبود.کتاب می خواندم چون احساس می کردم باید بدانم.قدم زدن کودکی ام را در راهروهای مدرسه،وقتی کتاب جدیدی از کتابخانه امانت می گرفتم،به خاطر دارم.

البته که کودکی من فقط در خواندن و خواندن و خواندن خلاصه نمیشد!من پس از انجام تکالیفم با سه چهار دوستی که در همسایگی مان بودند،بازی می کردم.گاه بدمینتون،گاه وسطی،گاه ... هرچه.من در برنامه ام البته که جایی برای بازی و سرگرمی داشتم.

ده ساله بودم که فیلمی قدیمی از زندگی حضرت مسیح را دیدم.بعدتر زندگی حضرت موسی را.انیمیشن های رایج آن روزها را هم که می دیدم.حتی به زبان اصلی.باز هم نمی دانستم که همه ی این ها دارد به بالا رفتن سطح اطلاعاتم از جهان دور و بر کمک می کند.فکر می کردم لابد همه ی بچه ها دارند همین کارها را می کنند.

کلاس زبانمم که به راه بود.به واسطه همین زبان آموزی وقتی بچه های تنبل و زرنگ مدرسه،همه امتحان زبان را خراب کردند،تنها کسی که نمره ی بیست کلاس را گرفت و به شدت مورد توجه قرار گرفت،خودم بودم!و با همه این ها همچنان فکر میکردم خب همه باید همین طور باشند.همه.

در سلامتی کامل به سر می بردم.زندگی سالمی داشتم.مثبت بودم.وقتی بچه ها درباره ی دوستی با پسرها صحبت می کردند من ترجیح می دادم به دوستی با آدم فضایی ها فکر کنم!یا به همان درس و فیلم و سایر چیزها.

همچنین یک بچه ی کاملا درونگرا محسوب میشدم.بیشتر اوقات در خودم بودم.طوری که وقتی در روز معلم،بچه ها به معلم درس دین و زندگی مان گفتند :مجیدی شما را دوست دارد!چنان با تعجب نگاهم کرد و گفت:مجیییدی؟!مگر مجیدی از این چیزها هم بلد است؟ که انگار هرکس شبیه به من است لزوما احساس هم ندارد!

من واقعا تعداد دوستان زیادی نداشتم.از آن بچه ها نبودم که سر هر زنگ تفریح کلی آدم دورش جمع شوند.تعداد دوستانم اندک بودند.خیلی ها هم که فقط برای رفع اشکال درسی خودشان کنار من بودند.و عجیب ماجرا اینکه من از این تنهایی رنج نمی بردم.برایم کفایت می کرد همین چند تا دانه دوست.

همه این ها،کودکی من بود،دوران اوج زندگی ام.اما از 15 سالگی به بعد اتفاقات دیگری در زندگی ام افتاد و کم کم همه چیز دچار تغییر شد.من می گویم حتی دچار افول.

شاید در سنین بعد از 15 سالگی هم بشود ویژگی های مثبتی،مثل همین فعالیت در هفته نامه دوچرخه پیدا کرد اما ویژگی های منفی بیشتر از ویژگی های مثبت شد.البته باز هم دختر مثبتی به حساب می آمدم اما خب...هرکس خودش را بهتر از دیگران می شناسد.

صد البته که از رشته ی دوران کارشناسی خود نیز رضایت دارم.برایش زحمت کشیدم.رشته ی فوق العاده خوبی بود.استادانم به معنای واقعی استاد بودند.اما...خود واقعی ام را رفته رفته گم کردم.

باز هم نمی گویم که از فراز و نشیب های شخصیتی در زندگی ام،از گاه بی نهایت کلید کردن روی مسائل مذهبی و سخت کردن زندگی برای خود(به عبارتی جلوتر از پیامبر خدا راه رفتن)،یا به عکس،کمرنگ کردن دین و مذهب و ایمان در زندگی،نمی گویم که از این ها پشیمانم.همین قرار گرفتن در موقعیت های مختلف کمک زیادی به پیدا کردن خود واقعی ام کرد،به شناخت خود.اما خب هربار وقتی به عقب نگاه کردم،یاسمنِ در اوجی را دیدم که از او رفته رفته فاصله می گرفتم.

این روزها صد البته گمان می کنم در شرایطی بهتر از 15 تا 22 سالگی ام قرار دارم.صد البته احساس می کنم فرایند سیر صعودی را دو سه سالی است که آغاز کرده و  طی میکنم.از این رو حال بهتری دارم.اما به من حق بدهید تا زمانی که دوباره ویژگی های مثبت کودکی ام را باز نیابم،خودم را در اوج،در بالاترین سطح از زندگی ام،نبینم و تصور نکنم.

من ترجیح می دهم به جای اکنون خود که انقدر از بی دوستی رنج میبرم،شبیه به همان کودکی هایم،به خلوت خود بازگردم و آرامش را از بودن کنار خودم و در تنهایی به دست آورم.من هرچه در این سال ها تقلا کردم که در کنار آدم ها باشم به آنچه که خواستم نرسیدم.پس باید به این رنج بردن از تنهایی خاتمه دهم و دریابم من با درونگرایی خود سعادتمندترم.

آیا همه این ها که گفتم اسمش ناشکری ست از امروز روز خود؟واقعا اینطور فکر می کنید؟

این اسمش چیز دیگری ست.شما می توانید بگویید کمال گرایی.من می گویم بازگشت به کودکی.

من دلتنگ همین چیزها هستم.نه دلتنگ بچگی کردن.



براده های یک ذهن:

می روم بالا تا اوج،من پر از بال و پرم... "سهراب سپهری"

۷ نظر ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۳:۰۸
یاس گل
سه شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۰۰ ب.ظ

یک نفر مرا به کودکی ام بازگرداند

انگار بچگی های خودم،بچگی های خودم نیست.انگار بچگی های خودم،متعلق به یک شخصیت خیالی در پس ذهن است.انگار برای خودم در ذهن یک بچه ی دوست داشتنی ساخته باشم و در موقعیت های مختلفی آرزوی داشتن روزهایی شبیه به روزهای او را داشته باشم.چنین چیزی ست.

این روزها بی نهایت دلتنگ کودکی ام هستم...و نوجوانی...

دلتنگ روزهایی که با تمام درونگرایی ام،زندگی خوبی داشتم.یک زندگی رضایتمند.

من دلم برای آن روزها پر کشیده.

اتفاقا آن روزها تنهاتر از اکنون خود بودم اما سعادتمندتر...

۳ نظر ۲۴ مهر ۹۷ ، ۱۹:۰۰
یاس گل
يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۵ ب.ظ

محبوب کودکی ام

صبحی داشتم به دنبال آهنگ های ساده ی انگلیسی می گشتم.به سایتی رسیدم که چند آهنگ ارائه کرده بود.یکی از آهنگ ها را که با حال و هوای بارانی این روزها هم مناسب بود دانلود کردم و به آن گوش سپردم.
عصری وقتی دوباره به همان سایت رفتم ناگهان عنوانی را دیدم که مرا میخکوب کرد.
باورم نمیشد.پس از سال ها...دوباره...آناستازیا!
 رفتم به سراغ آهنگ و با پخشش چنان دچار احساس دلتنگی شدم که اندازه نداشت.خاطرات کودکی ام در برابرم زنده شد.روزهایی که آناستازیا را بارها و بارها روی تکرار می زدم و تماشا می کردم.با همین زبان اصلی.
با عجله به دنبال کلیپ آن هم گشتم و با دیدنش تمام وجودم،سلول به سلول دوباره به کودکی برگشت.
قابل توصیف نیست.قابل توصیف نیست این احساس خوشایند یادآوری خاطرات شیرین کودکی ام...

۳ نظر ۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۵
یاس گل
پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۴:۲۱ ب.ظ

با موراکامی

اصلا قرار نبود که سراغ هاروکی موراکامی بروم.حالا حالاها در برنامه ام نبود.یک سال پیش "دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل"او را خواندم.همین.

اما این روزها که به فکر نوشتن یک داستان کوتاه افتادم،پس از جستجو برای یافتن سوژه،به سوژه ای رسیدم که در بخشی از تحقیقات خود ملزم به مطالعه ی کتاب دیگری از موراکامی به عنوان یک نویسنده ژاپنی بود.

در کتابخانه وقتی کتاب "وقتی درباره ی دویدن صحبت می کنم،در چه موردی صحبت می کنم"را برداشتم،یاد یک برنامه ی تلویزیونی افتادم که در آن،کارشناس اشاره ای به دونده بودن موراکامی داشت و تصمیم گرفتم این کتاب را بردارم.

موراکامی در جایی از کتاب می گوید که از نظر او این انصاف نیست که برخی مثل خود او دارای استعداد چاقی اند و برخی مثل همسرش به خودی خود لاغر.

اما کمی بعد ادامه می دهد که اتفاقا او فکر می کند داشتن استعداد چاقی می تواند یک موهبت باشد چرا که او را ملزم به انجام ورزش و رعایت رژیم غذایی می کند در حالی که افراد لاغر احتیاجی به ورزش یا تغییر رژیم غذایی نمی بینند و وقتی پا به سن می گذارند به تدریج بدنشان رو به افول می رود.

به نظر من او کاملا درست می گوید.این چیزی است که من به تدریج به آن رسیده ام و در می یابم با وجود لاغر بودنم به طور حتم نیازمند ورزش و رژیم غذایی صحیح هستم.چرا که بی تحرکی نتایج نامطلوب خود را رفته رفته نشان می دهد.

۴ نظر ۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۶:۲۱
یاس گل
چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۲۵ ب.ظ

ادامه ی آن تلگرام لعنتی

همین الان الان که داشتم تا دقایقی پیش،برایتان از بازگشت مجددم به تلگرام غر می زدم،ناگهان در یک نرم افزار دیگر،یک نفر مرا عضو یک گروه جدید کرد!

عجیب ماجرا این که گروه،گروه کلاس زبانمان بود!!

حیرت زده به teacher پیام دادم که،گروه در این جا تشکیل می شود؟؟

حالا منتظر جوابم.منتظرم تا ناباورانه باور کنم خداوند یک چیزی در دل معلم زبانمان انداخت که ناگهان ته دلش گفت:هعی این دختره تلگرام عضو شو نیست.برویم یک نرم افزار دیگر!!

یعنی ممکن است؟دارم خواب می بینم؟نکند همگی هم کلاسی ها هم اکنون در دل در حال فحش دادن به من باشند؟

گیج تر از گیج تر از گیج تر از پیش...

یعنی برای دیگر بار می توانم رقص و پای کوبی خروج از تلگرام را راه بیندازم؟ :))

۳ نظر ۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۲:۲۵
یاس گل