چیزی که من از آن حرف می زنم دلتنگی برای بچگی کردن نیست!چرا که فکر میکنم من در همین روزهای جوانی نیز همچنان به قدر کافی بچگی میکنم!!
در واقع من از دلتنگی برای چیزهای صد البته مهم تری حرف می زنم.
خب،در زندگی هر آدمی،بسته به طول عمر،بالاخره یک دوران اوجی هم وجود دارد.چیزی که من بسیار دلتنگ آن هستم همین دوران اوج زندگی ام یعنی دوران کودکی است.دقیق تر بگویم از 9 تا 15 سالگی!نرسیده به 15 سالگی...
آن روزها بزرگترین تکلیف زندگی ام،وظیفه ام یا هرچیز دیگری که بشود گمان کرد از بایدهای زندگی یک آدم به حساب می آید،درس خواندن بود.خوب درس خواندن.بعد از بازگشت از مدرسه و کمی استراحت و صرف نهار،می نشستم پای درس و مشقم،نه با اجبار،با اختیار.درس های روز بعد را بارها برای خودم تکرار میکردم.آنقدر می خواندم تا ملکه ی ذهنم شود.اصلا من یکی از همان خر خوان ها بودم.درست حدس زدید.
اما گمان نکنید که تنها کار زندگی ام همین بود.همه چیز زندگی ام متناسب و به جا بود.
از دیگر کارهایی که اغلب آن هم جزئی از برنامه ی زندگی ام بود کتاب خواندن بود.چطور کتاب هایی؟بسته به شرایط و علاقه مندی های هر سن و سال از زندگی ام موضوع آن نیز متفاوت بود.مثلا آن روزها که رویای فضانوردی را در سر می پروراندم؛مطالعه ام پیرامون علم نجوم و مبحث ویژه ی موجودات فرازمینی بود.وقتی که تصمیم گرفتم باستان شناسی را به عنوان شغل آینده ام انتخاب کنم،می رفتم سراغ کتاب های مرتبط،نظیر عجایب هفتگانه یا شهرهای مدفون شده زیر خاک،خاکستر،دریا و ... .در برهه ای دیگر توجه ویژه ای روی مسئله مهدویت داشتم و در کتاب ها دنبال چرایی غیبت،کجا بودن آن امام و امثالهم می گشتم.بعدتر اشتیاق زیادی به حیوانات پیدا کردم و فکر کردم اصلا چرا یک دامپزشک نباشم؟و بیشتر کتاب هایم به سمت و سوی شناخت حیوانات رفت.در کنار تمام این ها رمان های تخیلی و ترسناک هم که دیگر جای خود داشت.یا کتاب های جذاب علوم ترسناک.
مهم ترین نکته ای که در کتابخوانی من وجود داشت این بود که کتاب نمی خواندم تا پز کتابخوانی ام را به دیگران دهم،که قیافه ی انسان های فرهیخته و درست و حسابی را به خود بگیرم.نه!من اصلا در آن سن و سال نمی دانستم که کتاب خواندن از جمله مسائل ارتقاء دهنده سطح زندگی افراد در یک جامعه است!شبیه به این روزها هم انقدر تبلیغ و ترویج کتابخوانی مطرح نبود.کتاب می خواندم چون احساس می کردم باید بدانم.قدم زدن کودکی ام را در راهروهای مدرسه،وقتی کتاب جدیدی از کتابخانه امانت می گرفتم،به خاطر دارم.
البته که کودکی من فقط در خواندن و خواندن و خواندن خلاصه نمیشد!من پس از انجام تکالیفم با سه چهار دوستی که در همسایگی مان بودند،بازی می کردم.گاه بدمینتون،گاه وسطی،گاه ... هرچه.من در برنامه ام البته که جایی برای بازی و سرگرمی داشتم.
ده ساله بودم که فیلمی قدیمی از زندگی حضرت مسیح را دیدم.بعدتر زندگی حضرت موسی را.انیمیشن های رایج آن روزها را هم که می دیدم.حتی به زبان اصلی.باز هم نمی دانستم که همه ی این ها دارد به بالا رفتن سطح اطلاعاتم از جهان دور و بر کمک می کند.فکر می کردم لابد همه ی بچه ها دارند همین کارها را می کنند.
کلاس زبانمم که به راه بود.به واسطه همین زبان آموزی وقتی بچه های تنبل و زرنگ مدرسه،همه امتحان زبان را خراب کردند،تنها کسی که نمره ی بیست کلاس را گرفت و به شدت مورد توجه قرار گرفت،خودم بودم!و با همه این ها همچنان فکر میکردم خب همه باید همین طور باشند.همه.
در سلامتی کامل به سر می بردم.زندگی سالمی داشتم.مثبت بودم.وقتی بچه ها درباره ی دوستی با پسرها صحبت می کردند من ترجیح می دادم به دوستی با آدم فضایی ها فکر کنم!یا به همان درس و فیلم و سایر چیزها.
همچنین یک بچه ی کاملا درونگرا محسوب میشدم.بیشتر اوقات در خودم بودم.طوری که وقتی در روز معلم،بچه ها به معلم درس دین و زندگی مان گفتند :مجیدی شما را دوست دارد!چنان با تعجب نگاهم کرد و گفت:مجیییدی؟!مگر مجیدی از این چیزها هم بلد است؟ که انگار هرکس شبیه به من است لزوما احساس هم ندارد!
من واقعا تعداد دوستان زیادی نداشتم.از آن بچه ها نبودم که سر هر زنگ تفریح کلی آدم دورش جمع شوند.تعداد دوستانم اندک بودند.خیلی ها هم که فقط برای رفع اشکال درسی خودشان کنار من بودند.و عجیب ماجرا اینکه من از این تنهایی رنج نمی بردم.برایم کفایت می کرد همین چند تا دانه دوست.
همه این ها،کودکی من بود،دوران اوج زندگی ام.اما از 15 سالگی به بعد اتفاقات دیگری در زندگی ام افتاد و کم کم همه چیز دچار تغییر شد.من می گویم حتی دچار افول.
شاید در سنین بعد از 15 سالگی هم بشود ویژگی های مثبتی،مثل همین فعالیت در هفته نامه دوچرخه پیدا کرد اما ویژگی های منفی بیشتر از ویژگی های مثبت شد.البته باز هم دختر مثبتی به حساب می آمدم اما خب...هرکس خودش را بهتر از دیگران می شناسد.
صد البته که از رشته ی دوران کارشناسی خود نیز رضایت دارم.برایش زحمت کشیدم.رشته ی فوق العاده خوبی بود.استادانم به معنای واقعی استاد بودند.اما...خود واقعی ام را رفته رفته گم کردم.
باز هم نمی گویم که از فراز و نشیب های شخصیتی در زندگی ام،از گاه بی نهایت کلید کردن روی مسائل مذهبی و سخت کردن زندگی برای خود(به عبارتی جلوتر از پیامبر خدا راه رفتن)،یا به عکس،کمرنگ کردن دین و مذهب و ایمان در زندگی،نمی گویم که از این ها پشیمانم.همین قرار گرفتن در موقعیت های مختلف کمک زیادی به پیدا کردن خود واقعی ام کرد،به شناخت خود.اما خب هربار وقتی به عقب نگاه کردم،یاسمنِ در اوجی را دیدم که از او رفته رفته فاصله می گرفتم.
این روزها صد البته گمان می کنم در شرایطی بهتر از 15 تا 22 سالگی ام قرار دارم.صد البته احساس می کنم فرایند سیر صعودی را دو سه سالی است که آغاز کرده و طی میکنم.از این رو حال بهتری دارم.اما به من حق بدهید تا زمانی که دوباره ویژگی های مثبت کودکی ام را باز نیابم،خودم را در اوج،در بالاترین سطح از زندگی ام،نبینم و تصور نکنم.
من ترجیح می دهم به جای اکنون خود که انقدر از بی دوستی رنج میبرم،شبیه به همان کودکی هایم،به خلوت خود بازگردم و آرامش را از بودن کنار خودم و در تنهایی به دست آورم.من هرچه در این سال ها تقلا کردم که در کنار آدم ها باشم به آنچه که خواستم نرسیدم.پس باید به این رنج بردن از تنهایی خاتمه دهم و دریابم من با درونگرایی خود سعادتمندترم.
آیا همه این ها که گفتم اسمش ناشکری ست از امروز روز خود؟واقعا اینطور فکر می کنید؟
این اسمش چیز دیگری ست.شما می توانید بگویید کمال گرایی.من می گویم بازگشت به کودکی.
من دلتنگ همین چیزها هستم.نه دلتنگ بچگی کردن.
براده های یک ذهن:
می روم بالا تا اوج،من پر از بال و پرم... "سهراب سپهری"