مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۵۳ مطلب با موضوع «لمس اوراق کتاب» ثبت شده است

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۳۶ ب.ظ

جناب سعدی

چون یاد تو می آرم
خود هیچ نمی مانم

سعدی چقدر می تواند دوست داشتنی باشد؟
۰ نظر ۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۷:۳۶
یاس گل
يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۳۳ ب.ظ

لاک پشت پرنده

دیروز با آبان رفته بودیم به جشنواره لاک پشت پرنده.نمی دانم چقدر درباره آن می دانید و خب خیلی هم فرصت در اختیارم نیست تا درباره آن توضیح دهم.

فقط آمده ام تا بنویسم که بعد از مدت ها نوجوانانی را دیدم که واقعا نوجوان بودند.با بسیاری از نوجوانانی که تا پیش از این دور و بر خودم دیده بودم(علی الخصوص در اماکن عمومی!)فرق میکردند.

با چنان ولعی به دنبال برگزیده های کتاب نوجوانان می گشتند که سر کیف می آمدی.گرچه تعدادشان نسبت به جمعیت نوجوانان شهری مثل تهران واقعا کم بود اما در همین تعداد کم می توانستی تجلی واژه ی نوجوان را از نزدیک ببینی و حس کنی.

باید بگویم که من نیز دو کتاب از فهرست 21 و 22 لاک پشت پرنده را تهیه کردم.حتی به یکی از مترجمان حاضر در جشنواره دادم تا برای نوجوانی به نام یاسمن!! امضایش کند و اصلا به روی خودم هم نیاوردم که آن نوجوان،اکنون 23 سال دارد!!! :))

راستی یادم رفت که بگویم بانو حریری را هم زیارت کردیم.

جای خیلی های کتاب دوستتان خالی!



۳ نظر ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۳۳
یاس گل
دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۲ ق.ظ

وقتی پتی به دانشکده می رفت


...آیا هر پتی شوخ و شنگ و سبک سر می تواند یک "سالی مک براید" اندیشمند و دلسوز و مهربان و متعهد گردد؟

این سوال در تمام کتاب های خانم "جین وبستر" پاسخی امید بخش دارد؛پاسخ های مثبت که مایه شادی همه دل هایی می شود که به خاطر انسان های دیگر می تپند و به سرنوشت نهایی بشر فکر می کنند.


سوسن اردکانی

۱ نظر ۰۵ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۲
یاس گل
يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ب.ظ

چرا جین وبستر؟

ده ساله بودم که مادربزرگ جان،کتابی به من هدیه داد.البته معنای این هدیه را خیلی خوب میتوانستم از روی عنوان کتاب آن دریافت کنم:شرور ترین دختر مدرسه !

مادربزرگ زمانی این کتاب را تقدیم به من کرد که احساس می کرد در تربیت من یک اقدام جدید و حسابی لازم است.اصلا شاید من را همان شرورترین دختر مدرسه می دید و امید داشت تا به مانند شخصیت اصلی داستان در انتها به یک دختر همه چیز تمام تبدیل شوم.

البته من این قدر ها هم شرور نبودم اما باب میل مادربزرگ هم نبودم خب!

خواندن آن کتاب را با بی میلی آغاز کردم.اما رفته رفته داستان برایم جذاب و جذاب تر شد.طوری که پس از اتمام کتاب و دریافت کتاب جدید دیگری از ایشان،روند کتابخوانی ام به شکل جدی تری آغاز شد.

سال ها گذشت تا من در سال های اخیر و به مرور توانستم حس شیرین حاصل از خواندن آن کتاب ها را اکنون در آثار جین وبستر پیدا کنم.

در واقع اولین اثری که از جین وبستر خواندم،بابالنگ دراز نبود!من تنها به شکل جسته گریخته پای انیمیشن آن نشسته بودم.اولین کتابی که از او خواندم″راز مزرعه ی چهار آبگیر″ یا همان چهار استخر او بود که از کتابفروشی شمس خریده بودمش.خیابان موسیوند تهران...

فضای این کتاب خیلی متفاوت از آثار دیگر او بود.یک رمان جنایی بود که به تازگی ترجمه شده بود.

دو یا سه سال بعد از آن بود،یعنی زمانی که به سری کامل انیمیشن بابالنگ دراز دست یافتم و بالاخره کتاب آن را نیز خریدم و برای اولین بار نسخه نوشتاری آن را خواندم.

به دنبال آن دشمن عزیز یا جلد دوم بابالنگ دراز را هم از دوستی هدیه گرفتم و بر آن شدم تا به مرور تمامی کتاب های جین وبستر را تهیه کنم،اما...

نمی دانم از چه رو و به چه علت!خیلی از آثار وی به این راحتی ها به دست آمدنی نبود.

در واقع برخی آثار از دهه۷۰ به بعد تجدید چاپ نداشت و از این بین جز سه کتابی که پیش از این داشتم،کتاب "فقط پتی" قابل خریداری بود.آن هم در برخی کتابفروشی ها!

"فقط پتی" را هم خریدم.از کتابفروشی نشر چشمه ی مجتمع تجاری کوروش...

این شد که بعد از "فقط پتی"،فکری به سرم زد و در سایت کتابخانه های عمومی شهر،نام جین وبستر را جستجو کردم و مرا ذوقی حاصل آمد از آن که در دو شعبه از کتابخانه های نزدیک خانه مان،دسترسی به دو کتاب دیگرش ممکن بود.همان کتاب ها که از دهه هفتاد به بعد تجدید چاپ نداشت.

حالا مشغول خواندم "وقتی پتی به دانشکده می رفت" هستم و همچنان در حال تجربه ی همان حس شیرین ده سالگی...

با این حساب می ماند سه کتاب دیگر:جری جوان،شاهدخت ویت و هیاهوی بسیار برای پیتر که اولی در کتابخانه های عمومی قابل دسترسی ست.خبر مسرت بخش اینکه به نظر می رسد مورد آخر در سال جاری توسط نشر نظاره ترجمه شده است و با این حساب یک نفر هم اگر بیاید و شاهدخت ویت را ترجمه کند خداوند خیر جزیل عطایش کند.

از من به شما کتاب خوانان یک توصیه!

برای خودتان در میان نویسندگان ایرانی و خارجی،کسی یا کسانی را برگزینید و تصمیم بگیرید تمام کتاب های وی را یا لااقل بیشتر آثار وی را بخوانید.نویسنده ای را که حال خوشی را تقدیمتان می کند انتخاب کنید.

من در ۲۳ سالگی ام و تاامروز،از میان نویسندگان ایرانی نادر ابراهیمی را برگزیده ام و در جست و جوی نویسنده ی معاصر دیگری هم هستم...باشد که پیدایش کنم.

از میان نویسندگان خارجی نیز،جین وبستر از میان گذشتگانشان و به احتمال زیاد فردریک بکمن از میان جدیدی هایشان،انتخاب من است...

چه لذتی دارد که وقتی بپرسند طرفدار کدام نویسنده ای با قاطعیت بتوانی بگویی که این شخص یا آن شخص...

نصیب همه کتابخوانانمان شود چنین لذتی...



https://www.ketabrah.ir/img/authors/a-2815.jpg

۱ نظر ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۲:۵۱
یاس گل
چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ق.ظ

داستان کوتاه

حالا تصمیم گرفته ام که داستان های کوتاهی را که پیش از این در جشنواره ها شرکت داده بودم،منتشر کنم.البته فعلا به صورت رمز دار.

انتشار داستان های کوتاه به معنای خالی از ایراد بودن آن ها نیست.بلکه هنوز یک جوجه نویسنده ام که دارد تلاش می کند تا فرارسیدن روزگارِ نویسنده ی واقعی شدنش.

اگر که شما داستان نویسی را پیش گرفته اید و از دانش ادبیات داستانی  بهره مندید،انتقادات تخصصی شما را پذیرا هستم.(دقت کنید که پیش از این اساسا آدم انتقادپذیری نبوده ام و از نقدهایی که بر نوشته هایم می رفت دل چرکین می شدم.اما این بار خود درخواست بیان انتقاداتتان را دارم.فقط لطفا با زبانی نرم!)

اما چنان که در حوزه داستان نویسی در حال حاضر فعالیت چندانی ندارید و کتاب خوان هستید،باز هم پذیرای احساسات شما بعد از خوانش داستان های خود هستم.

با احترامات فراوان


یک جوجه نویسنده

۵ نظر ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۳۰
یاس گل
پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۲ ب.ظ

نادر خان!

این روزها مشغول خوانشِ نوشتارهای نادر ابراهیمی ام.کسی که فکر میکنم گاهی نوشتارم تاثیرپذیرفته از نوشته های اوست یا که لااقل برایم دلنشین متفاوتی ست لحن و گفتارش.

«بار دیگر شهری که دوست می داشتم » او را بار اول 19 ساله م بود که خواندمش.شایدم 20 سال.چندان نفهمیدمش.بعدتر که شد یعنی همین امسال دوباره خواندمش...چه فوق العاده بودی تو مرد!آنقدر غرق در نوشته هایت شدم که برای انتخاب جملات ناب کتاب تو هی کاغذ پشت کاغذ سیاه میشد.

سه باره خواندمش.بس که زیبا بود.و بیشتر خواهمش خواند...

انگار نویسنده خاص خود را پیدا کرده بودم.

رفتم به ترنجستان بهشت دنبال کتاب دیگری از تو با همین سبک و سیاق:یک عاشقانه آرام!

صفحه اولش را که خواندم فهمیدم خودش است.چیزی که دوست می داشتمش!

پای صفحه دوم سوم احساس کم آوردم.بستمش...تاب و توانم نبود این همه احساس در نوشتار تو را در خود جای دهم.

آرام آرام باید می خواندمش.

قصد کردم تا جایی که می شود تمام کتاب هات را بخوانم.لااقل اکثرش را...

امروز نادر خان ابراهیمی را جستجو کردم در گوگل.دوست داشتم ببینم قیافه اش را.

اوه خدای من.

پیرمرد دوست داشتنی بااحساس!چقدر ظاهرت با تصورات ذهنی ام متفاوت است.

راستی باید این بار در قطعه هنرمندان بهشت زهرا حتما بیابمت!

کلی حرف برای گفتن دارم...

کلی حرف...

۰ نظر ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۲
یاس گل
دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۵۷ ق.ظ

دکتر پارسا به نجات بشر می شتابد!

زایو!

برای پیدا کردنش به کتابفروشی های بسیاری سر زدم.اصلا طی آن دو،سه هفته،هرکجا که گذری می افتاد و کتابفروشی ای نیز در همان حوالی بود،سر می زدم برای پرسیدن یک سوال:رمان زایو!موجود هست؟

و از بد ماجرا پاسخ اکثر کتابفروشی هایمان "نه" بود.یا آنکه:"اسم رمان چی بود؟فکر نکنم.نه نداریم".یکی دیگر هنگام جستجو می خواست که املای آن را بررسی کنم و البته بعد از گفتن" نه متاسفانه " لااقل دلم خوش بود به اینکه این کتابفروش خودش هم از دست خالی برگرداندن مشتری ناراضی است.

تا اینکه بالاخره دوستی، روانه ترنجستان بهشت گشت و گفت:می گویند تمام کرده اند.احتمالا هفته بعد می آورند.

هفته بعد زایو را از همان ترنجستان عزیز خریدمش.

و حال آنچه که می خوانید نظرات شخصی حاصله از سه روز خواندن آن است و نه هیچ چیز دیگر.

زایو به تصویر می کشد ایران مدرنیته سنتی در آینده ای به تاریخ 1420 شمسی را!

ایرانی که دکتر پارساهای پر افتخاری دارد برای زمانه ی خویش.دکتر پارساهایی که در خانه هایی با سبک و سیاق سنتی و با آن پنجره رنگی های خوش حس و حال زندگی می کنند و صبح هاشان با با پخش نوای مرشد از رادیو آغاز می شود و میل میزنند در حیاط خانه خویش و در عین حال سوار هوارو می شوند و تا رسیدن به مقصد،راه های هوایی می پیمایند.یا حتی برای همسر خویش جهت کمک در امور خانه ربات می خرند آن هم درست در شب اعزام به ماموریت به مقصد فلسطین.اصلاح میکنم جمهوری اسلامی فلسطین!

حال دقیق ترِ اینکه اصلا هوارو چیست و این ها که می گویی یعنی چه را دیگر باید در کتاب بخوانید و نه در نوشته های من!

در ابتدای امر شاید خواننده ای به مانند من ذهنش درگیر نام ویروس آمده در ابتدای کتاب شود: زی.اُ و بعد چیستی و چرایی نام زایو که نام کتاب نیز هست برایش سوال شود!اینکه زی.اُ کدام است و زایو کدام؟

و البته در صفحه 103 کتاب به پاسخ رسد:

«... زی.اُ علامت اختصاریه ویروسه اما به خاطر شکل ظاهری عجیب ویروس همه اون رو با نام زایو می شناسن ... »

زایو هرچه جلوتر می رود فضایش بیشتر خواننده را به یاد فیلم های علمی تخیلی هالیوودی می اندازد.ابتدا گمان می کردم که این ها تنها تصورات ذهنی من است اما بعدتر در یک خبرگزاری نیز دقیقا اشاره به همین مسئله را خواندم و نسبت به باور و دریافت خویش از رمان مطمئن تر شدم.ضمن آنکه به نظر می رسد نویسنده تا حدودی با فیلم نامه نویسی نیز آشناست که چنین فضای داستانی را ایجاد می نماید.

زایو اگر در جایی شبیه آمریکا به رشته تحریر در می آمد،خوراک خوبی برای فیلمنامه های اقتباسی شان می شد.البته نه این زایو که در آن بیداری مردم نسبت به حرکت های انقلابی علیه دولت های خبیثه و/یا بزرگ نام شدن ایران اسلامی در آن مطرح است!

زایو اولین رمان منتشر شده از مصطفی رضایی است.و این اولینِ متفاوت خبر از رمان های فرامتفاوت دیگری از او می تواند بدهد در آینده ای نزدیک.

زایو روایت اتحاد ملیت های مختلف در سرکوب و انهدام یک ویروس مشکوک انتشار یافته در سطح جهانی است که به طرز فجیع و بسیار کوتاهی انسان ها را از پای در می آورد و در این بین آنان که نژاد برتر می دانند خویش را در حال فرار و مهاجرت به کره ماه هستند بی هیچ توجه به مرگ و میر جهانی!

قهرمان این داستان،دکتر پارسا در فصل های انتهایی کتاب داستان را به اوج می رساند و احساسات خواننده را بر می انگیزد و بالا و پایین می برد!

زایو را بخوانید!اولین ها همیشه در نوع خود خاص و متفاوت اند.


راستی انتشارات کتابستان آن را به چاپ رسانده است و قیمت فعلی آن 14500 تومان می باشد.

روزهاتان مطالعاتی...



۵ نظر ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۷
یاس گل
دوشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۴۷ ب.ظ

نشان کتاب دست ساز

از جمله اقلام جانبی کتاب که معمولا از جانب کتاب خوانان حرفه ای و علاقه مندان به کتاب مورد توجه قرار می گیرد،نشان کتاب یا همان bookmark می باشد.

دسترسی به نشان کتاب معمولا از طریق مراجعه به برخی کتاب فروشی ها امکان پذیر است اما در این میان صرف زمانی برای تهیه ی یک نشان کتاب دست ساز که آمیخته با ذوق و سلیقه ی شخص کتاب خوان نیز باشد از جذابیت خاص و متفاوتی برخوردار است.

با جستجویی ساده در میان سایت های خارجی می توان با انواع و اقسام "نشان کتاب" های دست ساز رو به رو شد.به گونه ای که در اکثر موارد حتی نتایج حاصل از جستجویی دقیق برای یافتن طرحی خاص بسیار گسترده بوده و گویی ناتمام است.در حالی که متاسفانه در سایت های داخلی دسترسی به چنین دایره ی بزرگی از طرح ها و ایده ها با بن بستی عجیب رو به رو خواهد شد که شاید بتوان آن را به نوعی با پایین بودن سرانه مطالعه در ایران نیز نسبت داد.

پیشنهاد ویژه ی این پست به کتاب خوانان حرفه ای،بازنگری نسبت به همین مسئله به ظاهر ساده می باشد.

اگر شما نیز از علاقه مندان و مشتاقان کتاب و کتاب خوانی هستید،اگر صاحب ذوق و سلیقه ای بوده و سروکارتان با فعالیت های هنری است و با این گونه فعالیت ها میانه ی خوبی دارید،پس برای ساخت نشان کتابی دست ساز توسط دست های هنرمند و ذهن خلاقتان،آستین بالا زده و دست به کار شوید.

این کار،نه زمان زیادی از شما خواهد گرفت و نه حتی  هزینه ی خاصی روی دست شما خواهد گذاشت.

در ضمن،یادتان باشد که در پایان کار حتما از نشان کتاب دست ساز خود عکسی تهیه نموده و آن را با هشتگ و برچسب نشان کتاب دست ساز در شبکه های اجتماعی داخلی یا وبلاگ خود به اشتراک بگذارید.

بیایید تا محدوده ی نتایج حاصل از جستجوی "نشان کتاب دست ساز" در سایت های داخلی را گسترده تر نماییم.



براده های یک ذهن:

نشان کتاب دست ساز شما چگونه است؟

۶ نظر ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۴۷
یاس گل
دوشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۵ ق.ظ

حرکتی کوچک در راستای کتابخوانی

تلفن همراهم را برمی دارم و به لیست مخاطبان نرم افزار پیام رسان خود نگاهی می اندازم.

مشاهده عکس پروفایل مخاطبان همیشه از جذابیت خاصی برخوردار بوده است.

در این بین عده ای مایل به گذاشتن عکسی تمام رخ،نیم رخ یا ... از چهره خود بوده اند و برخی نیز مایل به گذاشتن عکس هایی که با لنز دوربین خود آن را ثبت کرده اند.

برخی دیگر از عکس نوشته های تآمل برانگیز یا مناظر دوست داشتنی ثبت شده توسط عکاسان استفاده می نمایند.

عده ای هم هستند که در کل به بارگزاری عکسی به عنوان عکس پروفایل خود مایل نبوده و نیستند.

عکس پروفایل بخشی از حریم خصوصی افراد تلقی می شود.حریمی که برای هرشخص تعریفی دارد و لزوما این تعریف ها یکسان نیست.

عکس کاربری اشخاص تا حدی می تواند بازگوکننده ی نگرش و نگاه شخص نیز باشد.

خاطرم هست که تغییر مکرر عکس کاربری یکی از دوستان ترغیبم کرد تا من نیز از گذاشتن عکس های کلیشه ای دست بردارم و در انتخاب عکس های پروفایل خود تغییری اساسی ایجاد کنم.

ایده های متفاوتی به ذهنم می رسید و در آن واحد رد میشد.

تا اینکه نگاهم به کتابخانه کوچکم گره خورد.کتاب...!چه ایده خوبی!!

به ذهنم رسید که میتوانم هر بار از کتاب هایی که خوانده ام و می پسندمشان عکسی  بگیرم و همان عکس را به عنوان عکس پروفایل خود انتخاب نمایم.

انتخاب چنین سبکی نه تنها سبب میشود که از عکس های ثبت شده توسط دوربین خود،استفاده نمایم بلکه مهم تر آن است که با همین قدم کوچک و به ظاهر ساده میتوان در جهت معرفی کتاب و تشویق به کتابخوانی حرکتی ایجاد نمود.

علت نگارش این پست نیز ارائه ایده ای به تمام کتاب خوانان و علاقه مندان به کتاب است تا از این به بعد تغییری در انتخاب عکس کاربری خود ایجاد نمایند یا در صورت فعالیت در شبکه های اجتماعی آلبومی  را جهت معرفی کتاب های مفیدی که خوانده اند در نظر بگیرند.

 


براده های یک ذهن:

در حال حاضر در هیچ یک از شبکه های اجتماعی حضور ندارم.اما فکر میکنم لازم و ضروری است که فعالان شبکه های اجتماعی از اهمیت بحث کتابخوانی و ایجاد حرکت های این چنینی غافل نشوند.

۱۰ نظر ۰۲ آذر ۹۴ ، ۱۱:۲۵
یاس گل
شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۷:۳۰ ب.ظ

بانوی نویسنده

روز و ماه و آن فصل سال را دقیق خاطرم نیست.

اما سال 1393 – یعنی همین یک سال پیش – بود که با "لبخند مسیح" برای اول بار شناختم او را.

به انتهای کتاب رسیده بودم و روح و روان را هنوز در حال سیر در نقطه اوج داستان می بود.

بی محابا در فضای مجازی در جستجوی او بر آمدم و اتفاقا خیلی زود یافتم او را.

برایش نوشتم.از ماجرای خرید کتاب "لبخند مسیح" و از حس و حال خود پس از خواندن کتاب.

هرگز مقصود پیدا کردن راهی برای برقراری یک ارتباط دوطرفه میان من و بانوی نویسنده نبود.آنچه که مرا پای صفحه کامپیوتر و صفحه کلید کشانده بود،بار سنگین احساس مسئولیت و تشکر و قدردانی و تشویق در قبال قلم زدن متفاوت یک بانوی نویسنده متعهد بود و بس.

با این حال چند روز پس از ارسال کامنت،ایمیلی از جانب ایشان به دستم رسید که صد البته علاقه و اشتیاق یک خواننده را برای بیشتر خواندن نویسنده اش،فزونی می بخشید.

یک بار دیگر هم از ایشان برای معرفی کتابی دیگری به قلم خود ایشان،راهنمایی گرفتم که مجددا حضور ایشان در وبلاگ قدیمی بنده و درج نظر عمومی در پاسخ به درخواست اینجانب،فراتر از انتظار یک خواننده بود.

این ها که می نویسم از برای معرفی "سارا عرفانی" نویسنده نیست.که برای از او نوشتن اقدام دیگری باید.مجال دیگری...

هدف،شرح اتفاقی است مرتبط با این شخصیت که مرا در روزهای بی حوصلگی هایم وادار به نوشتن کرد.

یکی از وبلاگ های ایشان به طور مشترک توسط شخص بانو عرفانی و همسر ایشان آقای موذن زاده اداره می شد و طبیعی بود که طرفداران بسیاری برای ابراز محبت و قدردانی و طرح سوال در صفحه ایشان حاضر شوند.

کامنت ها را یک به یک مرور می کردم که به نظر آقایی برخوردم.

نظری مبنی بر درخواست آدرس ایمیل از خانم عرفانی به جهت مطرح کردن صحبت هایی که امکان بیان آن ها به طور علنی وجود نداشت.

جوابیه کامنت قابل توجه – و در خور تحسین – بود.

این خانم عرفانی نبود که به کامنت مذکور پاسخ می داد بلکه همسر ایشان به صورت کاملا محترمانه از شخص تقاضا کردند در صورت داشتن هرگونه صحبت در همان فضا مسئله را مطرح کنند و با توجه به تاییدی بودن نظرات نگران انتشار عمومی آن نباشند.

درست زیر همین جوابیه بانوی دیگری تقاضا کردند تا خانم عرفانی آدرس ایمیل خود را- لااقل - برای بانو ایمیل نمایند که البته خانم عرفانی هم در جواب این بانو با انتشار آدرس ایمیل خود به طور عمومی به درخواست ایشان پاسخ دادند.

در واقع مسئله انتشار یا عدم انتشار آدرس ایمیل نبود!

مسئله،مهم تر از این حرف ها بود و آن اینکه:

زوج مومن انقلابی در تک تک لحظات زندگی کنار هم و برای هم نفس می کشند.

مرد را با زن،و زن را با مرد اوست که می شناسند و این دو جدایی ناپذیرند.

تا وقتی سایه هر یک بالای سر دیگری است برای هر نامحرمی خاطر نشان می کنند که:حواست باشد!شخصی که با او هم کلام می شوی یا نگاهش می کنی همسر من است!برای من است!

پس یادت نرود که اینجا مرزهایی است که تو را هرگز اجازه ورود به خاک پاک آن نخواهد بود.

والسلام ...




براده های یک ذهن:

با هیچکس غیر تو من حرفی ندارم / محرم ترین مرد جهانی در کنارم "لاادری"

۱۹ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۳۰
یاس گل