بنفشۀ غمگینی در آغوش من است
شعر ، همچون ملیلهی آبی
پیراهن دنیا را باید حاشیهدوزی کند.
شمس لنگرودی
چشمم فقط در جستوجوی یک عنوان است! شبیهِ کسی که در بزمی شلوغ و پُرازدحام وارد شده و از همان بدو ورود، تشنه دیدار با یک آشنا است، مشتاق تماشای چهره آشنای دوست.
هر چه قفسهها را بالا و پایین میکنم، نمییابم.
میروم سراغ دختر جوانی که روپوش طوسی تن کرده و نزدیک کاغذهای کادویی، پشت سیستم نشسته. میگوید سیستم برای لحظاتی قطع شده و نمیتواند جستوجو کند، اما رویهمرفته بعید میداند این کتاب به دستشان رسیده باشد.
پکر میشوم. میروم سراغ قفسه کتابهای کودک و نوجوان و چند مجموعه شعر برای شاگردانم برمیدارم. دوباره برمیگردم سوی دختر. میگوید: سیستم وصل شد. بگذارید عنوانش را وارد کنم.
چند لحظه بعد میشنوم: داریم! یک نسخه داریم.
ذوقزده میشوم و مثل کودکی ساده که به او وعده خرید یک بستنی یا آبنبات دادهاند، دنبالش راه میافتم.
دوباره سراغ همان قفسه میرود. میگردد و میگردد. همانطور که روی زمین نشسته میگوید: یادم آمد! پشت ویترین گذاشته بودیم. اما دسترسی به آن فعلا فراهم نیست.
دوباره حالم گرفته میشود. ادامه میدهد: من همین امروز هماهنگ میکنم تا کتاب را برایتان بیاورند.
میگویم: اما من سالی یکیدوبار گذرم به اینجا میافتد. اصلا فقط به قصد خرید همین کتاب آمده بودم. از تازههای نشرِ خودتان است.
کمی فکر میکند. میپرسم: شعب دیگرتان هم ندارند؟ مثلا شعبه دانشگاه سوره.
تلفن را برمیدارند و تماس میگیرند. کسی که پشت خط است و اسمش آقای عزیزی است، میگوید یک جلد دارند.
بیرون میزنم و به طرف مترو میروم. یک ایستگاه جابهجا میشوم.
اینجا را نمیشناسم. نمیدانم به کدام طرف باید بروم. سرم را میاندازم پایین و میگویم: لابد از این طرف است.
میروم و میروم. اما در میانۀ راه، گوشی را درمیآورم و مسیرم را روی گوگلمپ بررسی میکنم. اشتباه آمدهام! دوباره برمیگردم. حالا نقشۀ توی دستم میگوید قدم به قدم به دانشگاه سوره نزدیکتر میشوم، درواقع به کتابم.
آنجا که میرسم اول خودم نگاهی به کتابها میاندازم. نمیبینمش. سراغ فروشنده میروم و توضیح میدهم که حدود بیست دقیقه پیش در شعبه انقلاب بودهام و به من گفتهاند اینجا میتوانم کتاب را پیدا کنم.
میبینم که کتاب را برایم کنار گذاشته. میخرمش و تا رسیدن به میدان آزادی، سوار اتوبوسهای تندرو میشوم.
داخل اتوبوس، کتاب را از کولهام درمیآورم و خوب نگاهش میکنم. یادم میافتد که دیروز النا سر کلاس، نگاهی به کتابِ کار فارسیام کرده بود و با خنده گفته بود: چقدر محکم بغلش کردهاید! و من گفته بودم: کتاب را باید در آغوش گرفت.
حالا این کتاب در آغوش من است. اصلا این نسخه از کتاب از همان روزی که زیر چاپ رفته، سهم من بوده. به نام من بوده. او را روانه کتابفروشیِ دانشگاه سوره کردهاند و به آنها امانت سپردهاند، تا روزی که خودم دنبالش بروم و به خانه بیاورمش؛ «شعر: این بنفشۀ غمگین» را.