سرم توی گوشی بود.خواهرم گفت:وای از اون خونه ها که تو دوست داری!
سرم را بالا آوردم و دیدم،شبکه ی پنج سیما دارد،نمایی از یک عمارت را نشان می دهد.با همان پله ها،گلدان ها،حوض وسط حیاط و آن پنجره ها...
دوباره سرم رفت توی گوشی.خواهرم گفت:وای یاسمن!
سرم را دوباره بالا آوردم و وانمود کردم که حواسم هست.آن لحظه داشتم با زینب درباره ی فهرست هدیه های تولدی که مایل به دریافتشان هست،صحبت می کردم.باید برای تولدش چیزی می خریدم.چیزی که دوست می داشت.
زیرچشمی حواسم به عمارت بود و حالا،دوربین وارد عمارت شده بود و کم کم به آینه کاری ها و مقرنس ها رسیده بود.یک موسیقی دلنشینی سوار بر این نماها بود که آدم را ناخودآگاه از فضای گوشی بیرون می کشید.تو بگو جادو می کرد.جادو بلد بود.یک چنین چیزی.
دیدم آرام آرام دارم محو این عمارت میشوم.این عمارت چیزهای بیشتری هم داشت که می شد عاشقش شد.چیزهایی متفاوت تر.جدای از پنجره های رنگی و حوض و گلدان و/یا شمعدانی ها.
تلالو نور و بازتاب آن از آینه ها،برخورد آن با رنگ به رنگ پنجره ها،پخش رنگ در فضای اتاق،سقف هایی که از مکعب مکعب های چوبیِ نقاشی شده بود،دری که نقاشی گل مرغی روی آن بودو ...و یک چیز دیگر...نقاشی،نقاشی پشت شیشه،پشت آینه!این یکی را برای اولین بار بود که می شناختم.یا لااقل بار اولی بود که متوجه اش بودم.تصور اولم این بود که این همان نقاشی روی شیشه است.ته دلم گفتم،بالاخره یادت می گیرم.و ترجیح دادم فعلا،غرق در فضای سحرانگیز آن عمارت شوم.
موسیقی،حسرت عمیقی در دل می گذاشت.حسرتی از این جنس که چرا فارغ التحصیلان اکنون رشته ی معماری،کمتر به سراغ پیاده سازی اصالتمان در خانه ها،در ساختمان ها می روند.که چرا کمتر مهندس معماری دغدغه هایی این چنین دارد.
این حسرت و این موسیقی در نهایت مرا به بغض رساند.بغضی که یک آرزو را در آن لحظات ملکوتی در دلم زنده می کرد:خدایا!چنان ثروتی بر من ببخش که بتوانم گوشه گوشه هایی از خانه ام را در آینده،چنین کنم.
معرفی عمارت سلطان بیگم تهران به پایان رسید و تلویزیون را خاموش کردم.
در فضای مجازی به جستجو درباره ی آنچه که از نقاشی روی شیشه دیده بودم پرداختم و تازه دریافتم،چیزی که به دنبالش هستم دقیقا خود نقاشی پشت شیشه است،نه روی آن!و این دو متفاوت از یکدیگرند.
اتفاقا برخلاف نقاشی روی شیشه،که در بیشتر جاها،آموزش داده می شود.پیدا کردن جایی برای فراگیری این یکی هنر،کمی سخت است.از همین روست که می گویند،نقاشی پشت شیشه؛هنر از یادها رفته!
در دلم،حسی شبیه به خطر انقراض یوزپلنگ ایرانی را با خود به همراه دارد.
خدایا!این خاک،این سرزمین چقدر ثروتمند است و ما چقدر فقیر!این خاک چقدر غنی و ما نسبت به دارایی آن تا چه اندازه غافل...
باید بروم سراغ قوطی آرزوهایم و جای آرزوی قبلیِ یادگیری نقاشی روی شیشه،بنویسم:نقاشی "پشت" شیشه.پشت آن.
باید پول هایم را جمع کنم.باید یک جایی از روزهای آتی زندگی ام را برای یادگیری این هنر بازکنم.
در تنظیمات پروفایل می چرخم و می رسم به گزینه ی فعال سازی کسب و کار.صرفا برای اینکه امتحانش کنم روی گزینه ی هنر می زنم.یک هنر طوسی رنگ زیر عکس پروفایلم درج می شود.می گویم:پس بقیه اینطوری فعالش میکنن!
بر می گردم به انتخاب سایر گزینه ها.می روم روی گزینه مردم.دسته ی فرعی برایم باز می شود و از آن میان،روی نویسنده،کلیک می کنم.
زیر عکس پروفایلم،درج می شود:نویسنده
ذوق می کنم.می روم برای نیلوفر دایرکت می زنم و می گویم:نیلوفر توام گزینه روزنامه نگار رو فعال کن.
می گوید:فکر نمیکنم با یکی دو تا مطلب چاپ شدن ازم،بتونم بنویسم روزنامه نگار.ضمن اینکه ثبات کاریم معلوم نیست.
می دانم چه می گوید.من هم اگر تا کنون همیشه از نوشتن نام نویسنده در پروفایلم ترسیده ام،ترس الکی گنده کردنم را داشته ام.ترس اینکه،یک نویسنده ی واقعی تر بیاید در صفحه ام و ته دلش بگوید:چه غلطا.چه خودشو نویسنده فرض کرده!
من همیشه از همین ها ترسیده ام.
می روم دوباره در قسمت تنظیمات.می خواهم عنوان نویسنده را حذف کنم.نمی شود.هرکار میکنم نمی شود.
به زینب می گویم:به نظرت بد نیست نوشتم؟
-:یاسمن تو کارت الان نویسندگیه.قبل ورودت به این کار هم می نوشتی.
به الهام می نویسم:به نظرت خودمو الکی بزرگ نکردم؟
می گوید:اصلا.تا تو خودتو باور نداشته باشی بقیه هم ندارن.
همه حرف ها این وسط درست است.همه دارند درست می گویند.چه نیلوفر.چه زینب.چه الهام.
می روم توی تنظیمات.می گردم و می گردم.
بالاخره گزینه ی بازگرداندن حساب به حالت شخصی را پیدا می کنم.صفحه ام مثل روز اولش می شود.بی هیچ عنوان.
می آیم از صفحه بیرون.
توی ذهنم به این فکر میکنم که:بالاخره کی می تونم بنویسم نویسنده؟اصلا چرا هربار که سوال میشه شغل،نمیتونم با اطمینان بگم نویسنده.چرا هی من و من می کنم.اصلا...اکه هی...
دوباره به صفحه ی خالی بدون عنوانم خیره می شوم.دلم میخواهد با جرات بنویسم:نویسنده!
هرچیز،که در این جهان متولد می شود،دارد،نوعی از حیات را تجربه می کند.
من،حتی پیش از اینکه در ادبیات با چیزی بنام آنیمیسم آشنا شوم(با تفکر جاندارانگاری برای همه چیز)،احتمالا از همان بچگی،به چنین چیزی معتقد بوده ام.حتی به حیات و زندگیِ فکرهای جدیدی که در سرم متولد میشد.
حالا که در یک سالگی شبکه ی امید ایستاده ایم،داشتم با خودم فکر می کردم امید،در حال تجربه ی چه نوعی از زندگی است؟شکل و شمایل شبکه ها که شبیه آدم ها نیست.آن ها شبیه به همان لوگوی روی صفحه شان هستند.آن ها شخصیت شان شبیه به همان چیزی است،که غالب برنامه هاشان،حول آن محور موضوعی،می چرخد.مثلا شبکه سه،همیشه در حال ورزش است.احتمالا یک لباس اسپرت هم بر تنش هست.یا شبکه ی چهار یک فرهیخته ی درست و حسابی است.از همین ها که عینک شیشه گرد می زنند و یک عالم کتاب در دستشان است.یا شبکه ی شما به شکل عجیبی می تواند به لهجه ها و گویش های مختلفی از ایران تسلط داشته باشد.یا شبکه سلامت با آن روپوش پزشکی،در حال پرسیدن شرح حال و وضعیت جسمانی،از سایر شبکه هاست.
اما شبکه ی امید.امید از همان بچه گی اش نوجوان بوده است.100سالش هم که بشود،مویش سفید نمی شود و عصا به دست نمی گیرد.او در سرنوشتش اینطور رقم خورده که همیشه ی همیشه نوجوان باقی بماند.همیشه در حال بپر بپر.اهل بگو بخند،پرانرژی،در پی کشف ناشناخته ها،در پی آرزوها،رویاهای شیرین.
خب بعید نیست که شبیه به سایر نوجوان ها نیز گاهی دچار تشویش شود و دچار سردرگمی!اما تمام خوبی اش به همین است که در این"نمی شود"،"غیرممکن است"،"نمی توانم" و ... محصور نمی ماند.خودش را از منجلاب ناامیدی ها بیرون می کشد.همیشه به فردا و فرداهای خود امید دارد.
همیشه،و،تا،همه وقت...
خسوف...
دیشب وقتی لحظه به لحظه ی آن خسوف به تصویر کشیده میشد،یکی از شبکه های سیما خوش سلیقگی فوق العاده ای از خود نشان داد و این تصاویر را با آهنگ ماه من از حمید هیراد همراه کرد.
نمی توانم از حس و حال آن لحظه چیز زیادی بنویسم.
تنها یک لحظه خودم را در برابر دنیای عظیمی از شگفتی آفرینش احساس کردم.برای این جور لحظه ها در مراتب بالاتر و عرفانی تر،از عنوان مقام حیرت یاد می کنند.مقام حیرت.همان مقامی که پیامبر در دعای خود از خداوند میخواست که حیرتش را بیشتر کند.
این جور لحظه ها که من فقط شکلی بسیار کوچک از آن را می توانم تا حدی لمس کنم،جور عجیبی است.انگار یکهو از درون خالی می شوی.خالی.خالی و خالی تر...
انگار هیچ می شوی.
انگار می خواهی غرق در آن "همه" شوی...آن "همه" ...
براده های یک ذهن:
عشق تو شد دنیای من...پنهان من پیدای من
مطالعه ی شخصی من درباره ی امام جواد(ع)،با خواندن 4کتاب از زندگینامه و احادیث امام،بالاخره،به پایان رسید.نه به این معنا که پس از این دیگر به سراغ مطالعه ی بیشتر درباره ی امام نهم شیعیان نخواهم رفت اما در حال حاضر به آن میزان اطلاعات که مورد نیازم بود رسیده ام.حالا دیگر اگر کسی درباره ی امام جواد از من تعریفی بخواهد،صحبتم صرفا در اینکه امام چندم است و پدرش کیست و پسرش که،خلاصه نخواهد شد.می توانم از تولد او بگویم و از اتفاقات مختلفی که در سال های مختلف زندگی برایش افتاده.
حالا من نسبت به هر زمان دیگر در زندگی ام،از امام جواد بیشتر می دانم.و این برای من یعنی یک پله بالاتر.
الهام هم مطالعه درباره یزندگی حضرت عباس را به تازگی آغاز کرده است و با کتاب سقای آب و ادب از سید مهدی شجاعی.
اما موضوع دیگری است که آن را هنوز با الهام در میان نگذاشته ام تا یک وقت در مطالعه اش عجله به کار نبرد.
من قصد کردم در فاصله ی مطالعه بین دو امام،این وسط سراغ یکی از سوره های قرآن نیز بروم.یعنی قبل از اینکه مطالعه درباره ی امام دیگری را آغاز کنیم،درست شبیه به آغاز مطالعات امام شناسی مان،سراغ سوره های قرآن هم برویم.
به این ترتیب تنوعی هم در موضوعات مطالعاتی مان ایجاد خواهد شد که جذابیت مسیر را بالاتر می رود.
به همین منظور سراغ نام سوره های قرآن رفتم و فکر کردم؛می خواهم از کدام سوره آغاز کنم؟سوره ای که در حد بقره طولانی نباشد.سوره ای که خیلی هم کوتاه نباشد.سوره ای که...که به نام یکی از حیوانات باشد!اصلا سوره به نام همان موجودی باشد که از آن میترسم:عنکبوت!
(چند سال پیش نیز که از مورچه میترسیدم(!!!) به سراغ سوره ی نمل رفتم.البته آن زمان به قصد ریختن ترسم از مورچه و پی بردن به شان و منزلت واقعی آن.و خب اثر هم کرد و دیگر از مورچه نمی ترسم.)
بله.سوره ی عنکبوت انتخاب اول من برای بیشتر دانستن شد.پس به کتابخانه رفتم و از میان مجموعه کتاب های تفسیر نور،سراغ همان جلدی رفتم که سوره ی عنکبوت را نیز شامل میشد.
تا الان که مشغول به نوشتن این پست هستم 30 آیه را پشت سر گذاشته ام.هر روز 5آیه به همراه تفسیر و فکر کردن درباره ی آن.
این مسیر برایم بسیار دوست داشتنی است.
شما فکر می کنید،انتخاب الهام در میان سوره ها،کدام سوره خواهد بود؟
فرقی نمی کند.
مهم این است که ما تصمیم به بیشتر دانستن درباره ی دینمان گرفته ایم.من که می توانم لبخند خداوند و تشویق های پی در پی او را بالای سرمان احساس کنم.شما چطور؟
کپسول را می اندازم توی یک کاسه آب و چند ثانیه ای همین طور نگاهش میکنم.
رو میکنم سمت خواهرم و می گویم:می خوام ببینم کپسولا تو معده مون چه شکلی باز میشن!
کم کم رنگ قرمز کپسول(شاید هم زرشکی)داخل آب،آزاد می شود.
کاسه را کمی تکان می دهم و رنگ بیشتری آزاد می شود.می گویم:پس وقتی معده تکون بخوره قرصه زودتر باز میشه.چه جالب!
و ادامه می دهم:پس وقتی کپسول می خورم باید یه کم تکون بدم خودمو!سریع نخوابم!
کاسه را رها می کنم و می روم سراغ کار و زندگی ام.
مادرم می گوید:آخه چه کاریه ببینی کپسول چطور وا میشه؟
***
فکر میکنم بیشتر از یک ساعت،شاید هم دو ساعت گذشته باشد و کپسولِ توی کاسه،فقط کمی باد کرده است و از ریخت افتاده.
و هنوز محتویاتش هم بیرون نریخته!
دوباره جوری که انگار دارم برای کسی توضیح می دهم می گویم:البته شرایط معده فرق میکنه ها!معده فرق میکنه.
و کاسه را تکان تکان می دهم به این خیال که شاید زودتر باز شود.
فایده ای نمیکند.
می روم سمت سماور.کمی آب جوش،داخل آب کاسه می ریزم و بعد ناگهان ... جیمبلی جیمبو!کپسول باز می شود.از هم می پاشد.تمام محتویاتش می ریزد بیرون و من فریاد می زنم:بااااااااااااااز شددددد!باز شد.هوووراااااا.
مفتخر به یک کشف علمی،رو به همان موجود خیالی می گویم:حالا فهمیدی چرا روش نوشته با آب گرم میل شود؟هیچ چیز تو این دنیا بی حساب و کتاب نیست دختر!هیچ چیز...
به نسبت هفته های گذشته آرامش بیشتری دارم.بالاخره فرصت میکنم امروز،سری به وبلاگ ها بزنم.باز هم شاید آن قدری نرسم که سراغ تک تک آن ها بروم اما چندتایی را که بتوانم،می بینم.
پریسا فکر میکرد اتفاق خاصی افتاده که این روزها فرصت دیدنش را ندارم.برایش توضیح دادم که چقدر شلوغ است این روزهایم.به هرحال به او گفتم باز هم اگر مایل باشد می توانیم عصرها به پارک برویم.گرچه شاید با این پیشنهاد چندان موافق نباشد و دیدار در خانه را بیشتر از پیاده روی تا پارک ترجیح دهد.
قرار بود با فاطمه هم به کافه پلاتین برویم.اما از روزی که این تصمیم را گرفته ایم دو هفته می گذرد و هنوز فرصتی برای این کار هم پیدا نکرده ایم.چقدر دلم میخواهد با او،بروم سراغ یکی دیگر از مجموعه بازی های اتاق فرار...
هفته ی بعد عروسی ریحانه است.می توانم الهام،ساره و شبنم را هم در عروسی ببینم. فکرش را بکن!دیدار دوستان دوران کارشناسی بعد از دو سال.از ریحانه شنیدم که ساره هم ازدواج کرده است و اردیبهشت ماه بله برون شبنم بوده است.اما از الهام در طی این دو سال خبردار بوده ام و دیگر نیازی به پرسیدن حالش از ریحانه نداشتم.
تا شهریور و تا زمان اعلام نتایج نهایی کارشناسی ارشد یک ماه باقی مانده است و من تا امروز دو بار خودم را در دانشگاه هایی عجیب خواب دیده ام.یک بار در دانشگاهی نزدیک به دانشکده داروسازی!!و یک بار هم در خیابانی به نام بهنام،در منطقه ای که بیشتر به شرق یا مرکز تهران می زد و در جایی نزدیک به مرکز تحصیل دانشجویان لبنانی!!!!
یک ماه هم برای خودش یک ماه است!فکر کنم تا آن شب خودم را در دانشگاه های دیگری هم ببینم...
در هرحال!
من در همان شب کنکور هم با خدا حرف هایم را زدم.هرآنچه که پیش آید من رضایت خود را از قبل اعلام کرده ام...
آدم ها فکرمی کنند تنها موجودات زنده ی روی زمین،خودشان هستند.آن ها اغلب،به حیات و زندگی سایر موجودات،اعم از حیوانات و گیاهان یا موجودات به ظاهر بی جانی شبیه به من و امثال من،باور چندان زیادی ندارند.
برخلاف جهانِ آدم ها،که دمادم در آن،خبر از تولد و خبر از مرگ،تکرار می شود،در سرزمین ما،جمعیت،برای همیشه ثابت است.نه کسی در جهان ما به تازگی زاده می شود و نه چشم از جهان فرو می بندد.
سرزمین ما؛سرزمین روزهای شمسی سال،با 365 نفر جمعیت،در اقلیم تقویم!
ما اغلب با یکدیگر روابط چندان زیادی نداریم.رفت و آمدی به آن صورت در کار نیست.البته بعضا دیده شده،که برخی روزها با برخی دیگر،روابط صمیمانه تری دارند اما در مورد من که چنین نبوده و نیست.
من هر سال ساعت 00:00 دقیقه ی بامدادِ متعلق به نام خودم،از خواب بیدار میشوم و در ساعت 00:00 دقیقه ی بامداد روز بعد دوباره به خوابی عمیق فرو می روم.تا سالی دیگر و تابستانی دیگر.زندگی در سرزمین روزهای شمسی سال،بر همین منوال است.
شاید زندگی ما؛روزها،از نگاه شما آدم ها،زندگیِ سراسر بی حادثه و کاملا یکنواختی به نظر برسد اما واقعیت امر چنین نیست.ما موظف به ثبت و ضبط حوادث مهم تاریخ در روزهای متعلق به خودمان هستیم.و تاریخ،هرگز دچار ذات ثبات نبوده و نیست.تاریخ همیشه دستخوش تغییر و تحول های عظیم بوده است.
اول مرداد در بسیاری از تقویم ها به ذکر حادثه یا ذکر حوادثی خاص نپرداخته است.البته در تقویم های شما.نه در اقلیم ما.چرا که من وظایف مربوط به خودم را به درستی انجام می دهم.
من هرسال،به خودم که می رسم،ماجراهای زنده ی زیادی در برابرم تکرار می شوند.
مثلا این من بودم که خداحافظی پوریای ولی با دنیا را برای همیشه در خودم ثبت کردم.
یا که از دست رفتگی احمد شاملو را...آه شاملو،شاملو... .
البته رخداد های زیاد دیگری هم در همین تاریخ به وقوع پیوست اما من بیشتر موظف به ثبت اتفاقات شمسی سال هستم و نه رخدادهای میلادی و قمری.
من هر سال،به روز متعلق به خودم که می رسم با صدای شلیک گلوله از خواب بیدار می شوم!البته این یک انتخاب است.اینکه صدای زنگ ساعتمان مطابق با کدام حادثه ی آن روز بوده باشد،کاملا در اختیار خودمان است و نه هیچ کس دیگر.
اما اینکه چرا صدای زنگ ساعت من چیزی شبیه به صدای شلیک گلوله است،خب راستش مربوط به ماجرایی است که مرا بیش از هر اتفاق دیگری به درد آورد.ماجرا مال همین چند سال پیش است.کمتر از ده سال پیش.اول مرداد ماه سال1390 ...
آن روز داشتم به گردگیری یک سال به یک سال خانه ام می رسیدم و گاه با رفقای هم تاریخیِ میلادی و قمری ام تلفنی صحبت می کردم.پنجره ها را تمیز می کردم و پرونده های ثبت و ضبط اتفاقات اول مردادی را نظم و ترتیب می دادم.من مشغول انجام همین کارها بودم که صدای شلیک گلوله ای،مرا بی حرکت روی صندلی نگاه داشت.
از جا بلند شدم تا ببینم چه اتفاقی رخ داده است.آخر از پنجره ی اتاق من به تمام جهان دید نسبتا خوبی وجود دارد!
از جا برخاستم و از پشت پنجره،در یکی از کوچه پس کوچه های تهران،موتورسوارهایی را دیدم که در نزدیکی یک خودرو 206 مشغول به تیر اندازی بودند.فکر میکنم حدود پنج تیر بود که شلیک شد.
چیزی که مرا متعجب کرد حضور یک زن و یک فرزند در همان ماشین بود.رخت و لباسم را به تن کردم و پریدم در همان نقطه از جهان.در کوچه ای به نام کوچه ی خادم رضائیان.موتورسوارها رفته بودند.مرد بی حرکت داخل ماشین به پهلوی راست خود افتاده بود.از وضعیت زن و فرزند آن مرد هم که دیگر چیزی نگویم.موقعیت چندان توصیف برانگیزی نبود.
متحیر رو به آسمان کردم و پرسیدم:چه اتفاقی در من ثبت خواهد شد؟
پاسخ آمد:بنویس شهادتِ یک مرد.یک دانشمند.
دوباره به مرد نگاه کردم و خطاب به آسمان پرسیدم:بنویسم شهادت چه کسی؟به چه نام؟
گفت:بنویس شهادت داریوش،داریوش رضایی نژاد.داریوش شهید...
خواستم دنبال زن بدوم.خواستم دختر را در آغوش بگیرم و ببوسمش و چیزی بگویم.چیزی که درخور این موقعیت باشد.اما نشد.ممکن نبود که یک روز،که یک تاریخ،انسانی را در آغوش بگیرد.
در راه بازگشت به خانه دوباره از آسمان پرسیدم:او چرا کشته شد؟چرا به شهادت رسید؟
- چون رویاهای بزرگی در سر داشت.رویاهایی بی نهایت بزرگ.
یعنی انسان هایی هستند که در جهان تنها به خاطر رویاهای بزرگ شان کشته می شوند؟
-به خاطر رویاهایی که برای برخی های دیگر نفعی ندارد.بلکه هم ضرر دارد.برای آدم بده های روزگار.
اگر که بخواهم راستش را بگویم،آن روز وقتی به خانه رسیدم،گریستم.من همیشه به خداحافظی آدم های خوب جهان که می رسید می گریستم.آن روز حتی کمی بیشتر.تصویر زن و دختر 5ساله ی آن مرد از ذهنم پاک نمیشد.
نشستم پشت میز.و نوشتم.نوشتم از حادثه ی آن روز.از آن ماجرای تلخ.
شب پیش از آنکه به ساعت 00:00 دقیقه ی بامداد دوم مرداد ماه برسم،یک نفر درب خانه ام را زد.در را که باز کردم آن مرد را پشت در خانه ام دیدم.رو به روی خودم.درست مثل روزی که پوریای ولی پشت در خانه ام آمده بود.
گفتم:نکند تو هم شبیه به پوریای ولی...
گفت:کاملا درست است.
گفتم:من سر از کار شما آدم ها در نمی آورم.شما در روزی از تاریخ زاده می شوید و در روزی دیگر از دنیا می روید.اما تو اما پوریای ولی...شما محاسبات تقویمی مرا بر هم می زنید.شما نباید در این دنیا باقی مانده باشید.
مرد خندید و خواست دستش را روی شانه ام بگذارد اما نمی توانست.به او یادآوری کردم که انسان ها نمی توانند ما روزهای سال را لمس کنند.از این کارمنصرف شد و به صحبت های خودش بازگشت و گفت:این نوع از مرگ و زندگی،در مورد آدم هایی با افکار بزرگ صدق نمی کند یک مرداد!آدم هایی این چنین،بعد از مرگشان،به هر شیوه و به هر نحوی هم که باشد،در قالب همان رویاها به دنیا باز می گردند و به زندگی خود ادامه می دهند.آن ها در سرتاسر جهان قادر به حرکت اند.آن ها در بسیاری از لحظه های بزنگاه زندگی،به کمک آدم های خوب دیگر دنیا می شتابند و اگرچه هرگز دیده نمی شوند اما وجود دارند ... وَ حضور... .
فقط 30 ثانیه تا خواب عمیق من باقی مانده بود.حرف های چندان زیادی نمیشد زد اما میشد که از یک حسرت همیشگی و در دل مانده ی ما تاریخ ها،پرده برداشت.
در تخت دراز کشیدم و گفتم:کاش زندگی ما 365 روز سال هم،مثل شما آدم ها بود.اینکه تو فرصت مردن داشته باشی و دوباره زنده شوی خیلی فرق می کند با اینکه همیشه ی همیشه زنده باشی و هیچ مرگی در کار نباشد تا زندگی متعالی پس از آن، مایه ی مباهاتت نسبت به دیگر هم شکلی هایت شود.
مرد لبخند زد و گفت:هیچ چیز در جهان بعید نیست یک مرداد!به رویای بزرگ خودت فکر کن.
من آن شب به خواب رفتم و دیگر مرد را ندیدم.
شنیدم که او در روزهای پس از من نیز در جهان،در جاهای مختلفی از جهان،دیده شد.
راستش گرچه برای ما تاریخ ها،فکر کردن به چنین رویاهایی مضحک و خنده دار به نظر میرسد اما،من هنوز، به رویای بزرگ خودم فکر میکنم.به اینکه شاید یک روز،در جایی از تاریخ،تمام روزهای سال نیز فرصتی برای مرگ پیدا کنند و پس از آن،روزهایی با افکار بزرگ،از سایر روزها متمایز شوند.شاید...
راستی.من فراموش کردم خودم را به شما معرفی کنم.من؛اول مرداد،فرزند تابستان،متولد سرزمین 365 روزسال،روزهای شمسی سال،در اقلیم تقویم.