مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۲۳ ق.ظ

جامانده ام...

هنوز برایم شبیه به یک رویاست.شبیه به آخرین خوابی که آدم دیده باشد.شبیه به آخرین خیال پردازی های در پس ذهن!

هنوز انگار که در آنجا،در آن ساختمان،جا مانده باشم.کنار بچه ها.

هنوز انگار که مطهره می آید و در حالی که تلفن همراه محیا را به دست دارد،بازی ها را نشانم می دهد.هنوز به مهدیه بانو می گویم من از جلوی دوربین رفتن استرس دارم.هنوز ساناز به دنبال آب جوش می گردد تا پودر نسکافه اش را در آن خالی کند و صدایش بازتر شود.سیروس نژاد با دوربین تلفن همراهش،فیلم پشت فیلم،از بچه های پشت صحنه می گیرد.

هنوز انگار بلد نباشم آن میکروفون ها را به لباسم وصل کنم و هنوز محبی بگوید و بخندد و بخنداند... .

من در دیروز رویایی ام،در ساختمان شبکه ی امید،در کنار همکاران،با همه استرس ها جا مانده ام.

من هنوز در ضبط آخرین قسمت برنامه،کنار آن ها،جا مانده ام...


۵ نظر ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۲۳
یاس گل
شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۰۴ ب.ظ

ای روزهای خوب که در راهید...

وقتی که آن تفاوت اندک و سه رقمی با رتبه ی آخر دانشگاه الزهرا را دیدم،کمی می توانستم به تکمیل ظرفیت امیدوارتر باشم.به اینکه شاید کسی در دانشگاه آزاد شهر خودش در رشته ی دیگری پذیرفته شده باشد و مثلا نخواهد بکوبد بیاید تهران و هزینه ی اقامتش را هم بپردازد.همه این ها در حد حدس و گمان و احتمالات من و اطرافیان من بود.
بعدتر اما-یعنی در همین روزها-فهمیدم که از قضا امسال،سازمان سنجش در مقطع ارشد و دکتری،قصد بر برنامه ی سابق تکمیل ظرفیت ندارد!به عبارتی سنجش اعلام کرده است که تنها اگر از طرف دانشگاه ها،تقاضاای مبنی بر پر کردن جای خالی ها باشد،ممکن است در این تصمیم تجدید نظر کنند.
بنابراین تکلیف برایم روشن شد و دانستم بایستی برای سال بعد آماده شوم و امیدوار باشم که به نتیجه ی بهتری خواهم رسید.
امروز پای برنامه ریزی برای ماه های پیش رویم نشستم و یک آن در دل گفتم:یعنی باز باید از نو شروع کنم؟اووووف
و بعد چیزی در دلم دوباره مرا یاد آن سه رقم تفاوت و نتیجه ی بهتر سال بعد انداخت.یاد اینکه-اگر خدا بخواهد-سال بعد حتی نیاز به صبوری تا شهریور ماه نیست و در همان خرداد با دیدن یک رتبه ی بهتر،خاطرم از بابت قبولی جمع جمع خواهد بود.ان شاء الله...
۶ نظر ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۰۴
یاس گل
پنجشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۵۲ ب.ظ

فقط سه رقم

آخرین رتبه ی پذیرفته شده در انتخاب آخرم را نگاه کردم.
میان رتبه ی من و او،فقط،سه رقم فاصله بود...
خب راستش...کمی به خودم افتخار کردم.
این یعنی رتبه ی بدی نداشته ام.فقط برای قبولی در دانشگاه های تهران،به اندازه ی سه رقم،کافی نبوده است.همین...

۳ نظر ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۵۲
یاس گل
سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ

نتیجه ی آن 5ماه

نتایج را دیدم.

به خواهرم پیامکی زدم و گفتم.

روی تخت تنها به سقف سفید بالای سرم چشم دوختم و بعد ناگهان،انگار حافظ باشد که در ذهنم بخواند بیتی را که می گوید:

رضا به داده بده وز جبین گره بگشا

که بر من و تو در اختیار نگشاده ست


همه چیز به همین سادگی و با همین سرعت تمام شد.

همه چیز از نو،همه چیز تازه،دوباره،برای یک بار دیگر،شروع شد...


۸ نظر ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۴۲
یاس گل
يكشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۳۰ ب.ظ

یاران جانی!!!!

گمان نکنید که بعد از آن ماجرا (کدام ماجرا؟اینجا را بخوانید تا یادتان بیاید) دوستی ما به حالت سابق خود بازگشت!
آن ها همچنان در کنار هم به گردش و تفریح و کافه گردی های خود ادامه می دهند.همچنان عکس های خودشان را در کنار هم منتشر می کنند.همچنان در کنار هم و برای هم اند و ... .
دوستی ما بعد از آن ماجرا تا امروز،فقط به لایک کردن پست های هم خلاصه می شود.همه ی ما انگار فهمیدیم که در این دایره ی دوستی،یک نفر،که من باشم،باید از این گروه جدا شود.علت واقعی اش را آخرش هم خودم نفهمیدم.اما اگر واقعا به این خاطر بود که به تاریخ تعدادی از گردش هایشان نمی رسیدم،واقعا دلیل مضحکی بود.
به هرحال ما که از اولش هم قرار نبود تا آخر عمر دوستان جانی هم باقی بمانیم.راهمان هم که در نهایت از هم جدا میشد.پس ما چیزی را از دست نداده ایم.
من از این جدا شدن از گروه،احساس رضایت دارم.


براده های یک ذهن:
تنها کسی که از آن گروه بعدتر به من زنگ زد ف بود.البته راستش را بخواهید احتمال زیاد میدهم که پس از ازدواجش دیگر همین زنگ را هم نزند.به هرحال دو هفته ی پیش یکدیگر را دیدیم و فکر می کنید موقع عکس گرفتن به من چه گفت؟ - یاسمن منو تگ نکن.بچه ها بفهمن با هم بیرون بودیم ناراحت میشن!!!!
۱۳ نظر ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۳۰
یاس گل
جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۲۱ ب.ظ

من همانم!همان که بودم

احساس کردم او جور دیگری درباره ام فکر میکند.

شاید همین الان الان هم،من دارم درباره او جور دیگری فکر میکنم.

شکلک پوزخند آن روزش و کامنت امروزش،این حس را به من منتقل کرد که او گمان می کند من از همان ها هستم که تا به یک کار و موقعیت جدید می رسند،موقعیت و همکاران قبلی خود را فراموش میکنند.از همان ها که کم کم حساب خودشان را از سایر آدم ها جدا می کنند و دیگر فکر میکنند برای خودشان کسی شده اند.

فاصله ای که او درباره ش حرف می زد برای من مفهوم نبود.

شرایط من هم برای او.

او شاید من را با خودش مقایسه می کرد.خودی که در عین واحد توانایی همکاری با بسیاری از جاها را داشت.

و من خودم را می بینم ،بهتر از هرکس-جز خدا-می شناسم،که برخلاف او،فقط و فقط می توانم درگیر انجام یک کار خاص باشم.یک موقعیت خاص.تمرکز روی یک چیز.ظرفیت برای انجام یک کار به خصوص،نه مجموعه ای از کارهای کوچک و بزرگ.

مشکل اینجاست که ما تفاوت ها،ظرفیت ها و توانایی ها و کشش های یکدیگر را در شرایط یکسان نمی بینیم.

حتم دارم اگر این ها را به خودش بگویم،نظرش نسبت به من کمی لطیف تر می شود.حتم دارم هم که نه،فقط امیدوارم.همین...


۳ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۲۱
یاس گل
جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۹ ق.ظ

من به تو نیازمندم

دیگر چیزی نمانده.دیگر چیزی به اعلام نتایج نهایی کنکور ارشد باقی نمانده و من،این روزهای آخری،نمی توانم به درستی روی تصور احساساتِ بعد از دیدن نتایج خودم،تمرکز کنم.

نمی توانم خودم را دقیقا در خوشحالی و هیجان مفرط،یا یک جور وازدگی و درماندگی و به بغض رسیدن ببینم.نمی توانم به درستی خود را،در هیچ یک از این ها ببینم.

به آرامش قبل از کنکور خودم غبطه می خورم.به روز کنکور حتی.

به آن روزها که از ته قلب همه چیز را به خداوندی ات واگذار کردم و بیمی از نتیجه ی خوب یا بد کار نداشتم.آن قدر که حتی زمان اعلام نتایج اولیه را هم نمی دانستم.

می دانم...می دانم که همه چیز در دست توست.در دست تویی که تقسیم کننده ی روزی آدم هایی.

پس مرا به آرامش پیش از کنکورم باز گردان.به همان توکل و اعتماد بر خودت.

من به تو نیازمندم...

همیشه

و

همه وقت...

۱ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۴۹
یاس گل
شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۱ ب.ظ

حرف های غیرمشترک

حرف های مشترکمان،دارد هر روز،روز به روز،از هم دور،از هم دورتر می شود.

این را وقتی فهمیدم،که فردای روز دیدارمان،دریافتم،روز پیشش،من،لا به لای حرف های او،جایی برای صحبت از حرفام،درددل هام،از این روزهای خودم،نداشتم.

و وقتی،این چند ماهی که گذشت را پیش کشیدم تا ببینم در این رفاقت ها،چه صحبت ها به میان آمده است،دیدم تمام صحبت ها حول محور یک چیز واحد می گردد.قبل از ازدواج،حین ازدواج یا بعد از آن.

و آن قدر حرف های ما از هم دور است که وقتی دارم درباره ی یک گروه کتابخوانی حرف می زنم،رفیقم می پرد لا به لای صحبت من و می گوید:یاسمن!ول کن این کتاب و کتابخوانی رو.یه کم هم به بچه هات فکر کن!

-بچه هام؟!!!

-بچه هایی که قراره مادرشون بشی.یه کم به اینا فکر کن...

- ...

من هیچ،من نگاه...


براده های یک ذهن:

می دانم که رفتار آن ها یا صحبت آن ها همه کاملا طبیعی و اتفاقا متناسب با سن و سالشان است.که ما همه در سن ازدواجیم.اما...این وسط دنیای من و دنیای آن ها،دارد بی نهایت از هم فاصله می گیرد.و من همین هستم.همین.همینی که دوستش دارم.خدا را چه دیدید.شاید یک روز هم،یک نفر هم شبیه به من،همین من،پیدا شود و ناگهان ببینیم درست وسط دنیای مشترک و متفاوت هم افتادیم.

۱۱ نظر ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۱
یاس گل
يكشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۱۹ ب.ظ

برای مخاطبان خاص!!!!

فکرش را بکنید،که یک نویسنده،یک شاعر،بیاید و التماستان کند تا آخرین اثر او را هر چه زودتر از نزدیک ترین کتابفروشی محل،خریداری کنید.
تصور کنید که یک کارگردان یا تهیه کننده،عاجزانه در صفحه اش از شما تقاضا کند،به پای تماشای آخرین کار سینمایی یا تلویزیونی اش بنشینید.
فوق فوقش چند نفری در یک جور رودربایستی گیر می کنند و چند نفر دیگری هم از سر دلسوزی،به خواندن یا تماشای اثر مشغول می شوند.اما هیچکس،هیچکس از خاطر نمی برد که این نویسنده،این شاعر،این تهیه کننده یا کارگردان،چقدر برای دیده شدن کارش-که اتفاقا زحمت زیادی هم برایش کشیده بود-خودش را خرد و کوچک،خودش را حقیر کرد.
و این،حکایت این روزهای من و امثال من است که در چنین شرایطی،نه می توانند به التماس بیفتند و مخاطب طلب کنند و نه می توانند از کنار این بی مخاطبی یا خوب خوبش؛خاموشی و سکوت مخاطبان، آسوده بگذرند.
در اینکه این حرفه،علاقه ی قلبی و آرزوی شخصی من بوده است و حالا،با رساندن کار،در هر هفته،به شور و شعفی درونی و دلپذیر می رسم،در این شکی نیست.در اینکه سپاسگزار خداوندگاری هستم که آرزوهای پیشین آدم ها را،بیشتر از خود آن ها به یاد دارد،هم شکی نیست.اما کار رسانه-چه رسانه های مکتوب و چه رسانه های دیداری یا شنیداری-مگر نه اینکه مخاطب می طلبد؟مگر نه اینکه تو برای مخاطب می نویسی و اصلا اگر مخاطبی نباشد،کار تو هم بی معنی ست؟پس برای که می نویسی؟
یکی از دلایلی که معمولا پس از انتشار اثر دوستان یا نوجوانان در روزنامه،نظرم را به آن ها منتقل کرده و می گویم و بر زبان می آورم،این است که بدانند اثر آن ها مورد تماشا قرار گرفته است و دیده شده.
در این کم مخاطبی رسانه ای،و در این خاموشی و سکوت،من نیز دلم تنها به همان آدم هایی خوش است که اصلا نمی شناسم شان و در شهرها و روستاهایی دور از اینجا،به پای تماشای کارم می نشینند و گاهی دستی بر پیامک برده و تعریفی می کنند.تعریف هایی که باز هم آن ها را نه خواهم خواند و نه خواهم شنید.
تنها دلم به همان چند نفر قرص است که از قضا بیشتر آن ها،حتی در دایره ی دوستان و آشنایانم نیز نیستند.و در دل خیال خواهم کرد که من هم مخاطب های خاص خودم را دارم.هرچند اندک.هر چند دور...

براده های یک ذهن:
همیشه فکر می کردم،چقدر بی معرفتم که هنوز کتاب شعر او را نخریده ام.بعدتر دیدم این فقط او نیست که با چنین وضعیتی دچار است و خود من نیز،حالا که برای مدتی محدود مشغول به خلق اثرم،با وضعیتی بدتر از او دچار و درگیرم.چرا که برای خرید اثر او همچنان وقت هست اما برای تماشای رایگان اثر من! فقط چند ماه فرصت باقی است.
۹ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۹
یاس گل
شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ

جیم.پ

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۲
یاس گل