مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۱۵۱ مطلب با موضوع «زندگی یعنی : ...» ثبت شده است

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۲ ق.ظ

ماجراهای پس از پخش آخرین قسمت

احساس میکنم نتیجه ی تمام تلاش های این تابستانم را دیروز دیدم.دیروز بود که آدم های زیادی را کنار خود احساس کردم.

وقتی اسما در بیمارستان،سر شیفت پای تلویزیون نشسته بود  و پیام می داد.وقتی ریحانه-که از روز بعد از عروسی ش دیگر خبری از هم نداشتیم-اتفاقی از شبکه ها گذر کرده بود و ناگهان روی برنامه متوقف شده بود.وقتی زینب،از صفحه ی تلویزیون عکس گرفته بود و استوری کرده بود.یا محدثه عکس داخل صفحه ام را استوری می کرد.وقتی بهمن ایلاتی پیام داده بود که دارم می بینمت و کلی انرژی فرستاده بود.وقتی...من چگونه همه این محبت ها را به تحریر درآورم؟

دیروز بعد از مدتها-بعد از مدت های مدید-احساس کردم،آنقدرها هم تنها نیستم.شاید خدا خواست،خدا خواست که برای یک روز هم که شده از این انزوا بیرون بیایم و ببینم هنوز هم دوستان خوبی دارم که در شلوغی روزهایشان دوست می دارندم.

این برنامه هم تمام شد.

خدایا شکرت...


۱۳ نظر ۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۱:۵۲
یاس گل
جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۵۳ ق.ظ

از مجموعه خاطرات خصوصی اولین همکاری - قسمت اول

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۵۳
یاس گل
شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۰۴ ب.ظ

ای روزهای خوب که در راهید...

وقتی که آن تفاوت اندک و سه رقمی با رتبه ی آخر دانشگاه الزهرا را دیدم،کمی می توانستم به تکمیل ظرفیت امیدوارتر باشم.به اینکه شاید کسی در دانشگاه آزاد شهر خودش در رشته ی دیگری پذیرفته شده باشد و مثلا نخواهد بکوبد بیاید تهران و هزینه ی اقامتش را هم بپردازد.همه این ها در حد حدس و گمان و احتمالات من و اطرافیان من بود.
بعدتر اما-یعنی در همین روزها-فهمیدم که از قضا امسال،سازمان سنجش در مقطع ارشد و دکتری،قصد بر برنامه ی سابق تکمیل ظرفیت ندارد!به عبارتی سنجش اعلام کرده است که تنها اگر از طرف دانشگاه ها،تقاضاای مبنی بر پر کردن جای خالی ها باشد،ممکن است در این تصمیم تجدید نظر کنند.
بنابراین تکلیف برایم روشن شد و دانستم بایستی برای سال بعد آماده شوم و امیدوار باشم که به نتیجه ی بهتری خواهم رسید.
امروز پای برنامه ریزی برای ماه های پیش رویم نشستم و یک آن در دل گفتم:یعنی باز باید از نو شروع کنم؟اووووف
و بعد چیزی در دلم دوباره مرا یاد آن سه رقم تفاوت و نتیجه ی بهتر سال بعد انداخت.یاد اینکه-اگر خدا بخواهد-سال بعد حتی نیاز به صبوری تا شهریور ماه نیست و در همان خرداد با دیدن یک رتبه ی بهتر،خاطرم از بابت قبولی جمع جمع خواهد بود.ان شاء الله...
۶ نظر ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۰۴
یاس گل
يكشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۳۰ ب.ظ

یاران جانی!!!!

گمان نکنید که بعد از آن ماجرا (کدام ماجرا؟اینجا را بخوانید تا یادتان بیاید) دوستی ما به حالت سابق خود بازگشت!
آن ها همچنان در کنار هم به گردش و تفریح و کافه گردی های خود ادامه می دهند.همچنان عکس های خودشان را در کنار هم منتشر می کنند.همچنان در کنار هم و برای هم اند و ... .
دوستی ما بعد از آن ماجرا تا امروز،فقط به لایک کردن پست های هم خلاصه می شود.همه ی ما انگار فهمیدیم که در این دایره ی دوستی،یک نفر،که من باشم،باید از این گروه جدا شود.علت واقعی اش را آخرش هم خودم نفهمیدم.اما اگر واقعا به این خاطر بود که به تاریخ تعدادی از گردش هایشان نمی رسیدم،واقعا دلیل مضحکی بود.
به هرحال ما که از اولش هم قرار نبود تا آخر عمر دوستان جانی هم باقی بمانیم.راهمان هم که در نهایت از هم جدا میشد.پس ما چیزی را از دست نداده ایم.
من از این جدا شدن از گروه،احساس رضایت دارم.


براده های یک ذهن:
تنها کسی که از آن گروه بعدتر به من زنگ زد ف بود.البته راستش را بخواهید احتمال زیاد میدهم که پس از ازدواجش دیگر همین زنگ را هم نزند.به هرحال دو هفته ی پیش یکدیگر را دیدیم و فکر می کنید موقع عکس گرفتن به من چه گفت؟ - یاسمن منو تگ نکن.بچه ها بفهمن با هم بیرون بودیم ناراحت میشن!!!!
۱۳ نظر ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۳۰
یاس گل
جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۹ ق.ظ

من به تو نیازمندم

دیگر چیزی نمانده.دیگر چیزی به اعلام نتایج نهایی کنکور ارشد باقی نمانده و من،این روزهای آخری،نمی توانم به درستی روی تصور احساساتِ بعد از دیدن نتایج خودم،تمرکز کنم.

نمی توانم خودم را دقیقا در خوشحالی و هیجان مفرط،یا یک جور وازدگی و درماندگی و به بغض رسیدن ببینم.نمی توانم به درستی خود را،در هیچ یک از این ها ببینم.

به آرامش قبل از کنکور خودم غبطه می خورم.به روز کنکور حتی.

به آن روزها که از ته قلب همه چیز را به خداوندی ات واگذار کردم و بیمی از نتیجه ی خوب یا بد کار نداشتم.آن قدر که حتی زمان اعلام نتایج اولیه را هم نمی دانستم.

می دانم...می دانم که همه چیز در دست توست.در دست تویی که تقسیم کننده ی روزی آدم هایی.

پس مرا به آرامش پیش از کنکورم باز گردان.به همان توکل و اعتماد بر خودت.

من به تو نیازمندم...

همیشه

و

همه وقت...

۱ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۴۹
یاس گل
شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ

من مسلمانم-قسمت سوم

مطالعه ی شخصی من درباره ی امام جواد(ع)،با خواندن 4کتاب از زندگینامه و احادیث امام،بالاخره،به پایان رسید.نه به این معنا که پس از این دیگر به سراغ مطالعه ی بیشتر درباره ی امام نهم شیعیان نخواهم رفت اما در حال حاضر به آن میزان اطلاعات که مورد نیازم بود رسیده ام.حالا دیگر اگر کسی درباره ی امام جواد از من تعریفی بخواهد،صحبتم صرفا در اینکه امام چندم است و پدرش کیست و پسرش که،خلاصه نخواهد شد.می توانم از تولد او بگویم و از اتفاقات مختلفی که در سال های مختلف زندگی برایش افتاده.

حالا من نسبت به هر زمان دیگر در زندگی ام،از امام جواد بیشتر می دانم.و این برای من یعنی یک پله بالاتر.

الهام هم مطالعه درباره یزندگی حضرت عباس را به تازگی آغاز کرده است و  با کتاب سقای آب و ادب از سید مهدی شجاعی.

اما موضوع دیگری است که آن را هنوز با الهام در میان نگذاشته ام تا یک وقت در مطالعه اش عجله به کار نبرد.

من قصد کردم در فاصله ی مطالعه بین دو امام،این وسط سراغ یکی از سوره های قرآن نیز بروم.یعنی قبل از اینکه مطالعه درباره ی امام دیگری را آغاز کنیم،درست شبیه به آغاز مطالعات امام شناسی مان،سراغ سوره های قرآن هم برویم.

به این ترتیب تنوعی هم در موضوعات مطالعاتی مان ایجاد خواهد شد که جذابیت مسیر را بالاتر می رود.

به همین منظور سراغ نام سوره های قرآن رفتم و فکر کردم؛می خواهم از کدام سوره آغاز کنم؟سوره ای که در حد بقره طولانی نباشد.سوره ای که خیلی هم کوتاه نباشد.سوره ای که...که به نام یکی از حیوانات باشد!اصلا سوره به نام همان موجودی باشد که از آن میترسم:عنکبوت!

(چند سال پیش نیز که از مورچه میترسیدم(!!!) به سراغ سوره ی نمل رفتم.البته آن زمان به قصد ریختن ترسم از مورچه و پی بردن به شان و منزلت واقعی آن.و خب اثر هم کرد و دیگر از مورچه نمی ترسم.)

بله.سوره ی عنکبوت انتخاب اول من برای بیشتر دانستن شد.پس به کتابخانه رفتم و از میان مجموعه کتاب های تفسیر نور،سراغ همان جلدی رفتم که سوره ی عنکبوت را نیز شامل میشد.

تا الان که مشغول به نوشتن این پست هستم 30 آیه را پشت سر گذاشته ام.هر روز 5آیه به همراه تفسیر و فکر کردن درباره ی آن.

این مسیر برایم بسیار دوست داشتنی است.

شما فکر می کنید،انتخاب الهام در میان سوره ها،کدام سوره خواهد بود؟

فرقی نمی کند.

مهم این است که ما تصمیم به بیشتر دانستن درباره ی دینمان گرفته ایم.من که می توانم لبخند خداوند و تشویق های پی در پی او را بالای سرمان احساس کنم.شما چطور؟


۱ نظر ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۰
یاس گل
جمعه, ۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ

کمدیِ کپسول

کپسول را می اندازم توی یک کاسه آب و چند ثانیه ای همین طور نگاهش میکنم.

رو میکنم سمت خواهرم و می گویم:می خوام ببینم کپسولا تو معده مون چه شکلی باز میشن!

کم کم رنگ قرمز کپسول(شاید هم زرشکی)داخل آب،آزاد می شود.

کاسه را کمی تکان می دهم و رنگ بیشتری آزاد می شود.می گویم:پس وقتی معده تکون بخوره قرصه زودتر باز میشه.چه جالب!

و ادامه می دهم:پس وقتی کپسول می خورم باید یه کم تکون بدم خودمو!سریع نخوابم!

کاسه را رها می کنم و می روم سراغ کار و زندگی ام.

مادرم می گوید:آخه چه کاریه ببینی کپسول چطور وا میشه؟


***


فکر میکنم بیشتر از یک ساعت،شاید هم دو ساعت گذشته باشد و کپسولِ توی کاسه،فقط کمی باد کرده است و از ریخت افتاده.

و هنوز محتویاتش هم بیرون نریخته!

دوباره جوری که انگار دارم برای کسی توضیح می دهم می گویم:البته شرایط معده فرق میکنه ها!معده فرق میکنه.

و کاسه را تکان تکان می دهم به این خیال که شاید زودتر باز شود.

فایده ای نمیکند.

می روم سمت سماور.کمی آب جوش،داخل آب کاسه می ریزم و بعد ناگهان ... جیمبلی جیمبو!کپسول باز می شود.از هم می پاشد.تمام محتویاتش می ریزد بیرون و من فریاد می زنم:بااااااااااااااز شددددد!باز شد.هوووراااااا.

مفتخر به یک کشف علمی،رو به همان موجود خیالی می گویم:حالا فهمیدی چرا روش نوشته با آب گرم میل شود؟هیچ چیز تو این دنیا بی حساب و کتاب نیست دختر!هیچ چیز...

۲ نظر ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۲
یاس گل
پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۱۴ ب.ظ

اندر احوالات این روزها

به نسبت هفته های گذشته آرامش بیشتری دارم.بالاخره فرصت میکنم امروز،سری به وبلاگ ها بزنم.باز هم شاید آن قدری نرسم که سراغ تک تک آن ها بروم اما چندتایی را که بتوانم،می بینم.

پریسا فکر میکرد اتفاق خاصی افتاده که این روزها فرصت دیدنش را ندارم.برایش توضیح دادم که چقدر شلوغ است این روزهایم.به هرحال به او گفتم باز هم اگر مایل باشد می توانیم عصرها به پارک برویم.گرچه شاید با این پیشنهاد چندان موافق نباشد و دیدار در خانه را بیشتر از پیاده روی تا پارک ترجیح دهد.

قرار بود با فاطمه هم به کافه پلاتین برویم.اما از روزی که این تصمیم را گرفته ایم دو هفته می گذرد و هنوز فرصتی برای این کار هم پیدا نکرده ایم.چقدر دلم میخواهد با او،بروم سراغ یکی دیگر از مجموعه بازی های اتاق فرار...

هفته ی بعد عروسی ریحانه است.می توانم الهام،ساره و شبنم را هم در عروسی ببینم. فکرش را بکن!دیدار دوستان دوران کارشناسی بعد از دو سال.از ریحانه شنیدم که ساره هم ازدواج کرده است و اردیبهشت ماه بله برون شبنم بوده است.اما از الهام در طی این دو سال خبردار بوده ام و دیگر نیازی به پرسیدن حالش از ریحانه نداشتم.

تا شهریور و تا زمان اعلام نتایج نهایی  کارشناسی ارشد یک ماه باقی مانده است و من تا امروز دو بار خودم را در دانشگاه هایی عجیب خواب دیده ام.یک بار در دانشگاهی نزدیک به دانشکده داروسازی!!و یک بار هم در خیابانی به نام بهنام،در منطقه ای که بیشتر به شرق یا مرکز تهران می زد و در جایی نزدیک به مرکز تحصیل دانشجویان لبنانی!!!!

یک ماه هم برای خودش یک ماه است!فکر کنم تا آن شب خودم را در دانشگاه های دیگری هم ببینم...

در هرحال!

من در همان شب کنکور هم با خدا حرف هایم را زدم.هرآنچه که پیش آید من رضایت خود را از قبل اعلام کرده ام...

۶ نظر ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۴
یاس گل
جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۱ ب.ظ

همین ستاره های کوچک را

انگشت هایم را پشت سرم قفل کرده بودم و آسمان هی می ریخت توی چشم هام.آسمانی که سیاه بود.که ابر داشت.که تو را غرق در شگفتی اش می کرد.
-کجای این آسمان را نگاه می کنی؟کدام سو؟
-همین ستاره های کوچک را.همین ستاره های کوچک را...
چقدر از کودکی ام دلم می خواست که زیر بلندای همین آسمان،که زیر این آرامش محض خداوندی،به خواب روم...

۲ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۲۲:۴۱
یاس گل
يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۰۵ ب.ظ

من مسلمانم-قسمت دوم

به صفحه ی سوم خلاصه نویسی هایم که رسیدم فهمیدم دارم لذت مطالعه در مسیر امام شناسی را از دست می دهم.و این شد که تصمیم گرفتم به جای نوشتن،با اتمام هر کتاب و مرور مجدد آن،درست شبیه به سمیناری که در آن،هر کس باید از آنچه که می داند بیاید و حرف بزند،رو به روی خود،جمعیتی خیالی را تصور کنم و مشغول به بیان دانسته هایم شوم.

داشتم با زینب حرف می زدم که لا به لای صحبت هایش گفت تحقیقی روی دعای بیستم صحیفه سجادیه صورت گرفته است به این صورت که بعد از مدتی دریافتند،هوش اخلاقی آن عده که طی مدت زمانی مشخص به خواندن و توجه به دعای بیستم صحیفه پرداخته بودند،بسیار افزایش پیدا کرده است.

گفتم زینب!چقدر دلم میخواست دورهمی هایی برای این چیزها وجود داشت.تصور کن!عده ای با یک هدف دور هم جمع می شوند.با هدف افزایش مهارت های اخلاقی.تاریخ هایی را مشخص می کنند  برای دیدار هم و هربار تصمیمی میگیرند روی یک ویژگی اخلاقی خود کار کنند و بیایند با هم درباره موفقیت یا عدم موفقیتشان صحبت کنند.

گفتم:تصور کن گروهی را که هر کس با هر تیپ و وضعیت ظاهری که دارد در کنار دیگری قرار می گیرد و همه به یک هدف مشترک فکر می کنند.

بعد با خود فکر کردم شاید قبولی در کارشناسی ارشد چنین فرصتی را در اختیارم قرار دهد.فرصتی که در دانشگاه بشود چنین گروهی را تشکیل داد و با این هدف پیش رفت...

آه...چقدر این روزها به چیزهای تازه تری فکر میکنم

۷ نظر ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۹:۰۵
یاس گل