مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۱۵۱ مطلب با موضوع «زندگی یعنی : ...» ثبت شده است

چهارشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۷، ۰۶:۰۳ ب.ظ

آپاندیس

هشدار!

خواندن این مطلب،دل می خواهد.هرکجای این سطرها که رسیدید و حس کردید حالتان خوش نیست،رهایش کنید.

این مطلب شرح حالی ست از روزهایی که عمل جراحی آپاندیس را انجام داده ام.تکرار می کنم!در صورتی که از خواندن مطالب بیمارستانی و امثالهم دچار بدحالی می شوید،از این پست بگذرید.


زیبا عمل آپاندیس داشته است.این را از استوری اش فهمیدم.از آنجا که نوشته بود از درد عمل آپاندیس (دور از جانش) نمرده اما از 30 ساعت ناشتایی (باز هم دور از جانش) خواهد مرد.


یاد خودم می افتم.یاد تابستان سال گذشته.یاد آن شب که با دردی بدتر از همه ی دل دردهای پیشینم از روی زمین بلندم کردند و من آنقدری فشارم پایین آمده بود که دست هایم اصلا حس نداشت.پوشیدن لباس برایم مقدور نبود.از پله ها پایین رفتنم مکافات بود.

یاد آن شبی که دکتر درمانگاه گفت ببریدش بیمارستان.یاد شبی که تا رسیدن به بیمارستان بارهای بار عق زدم و هربار از درد همان ناحیه ی آپاندیس به خودم می پیچیدم.

یاد فشارهای مداومی که دکترها یکی پس از دیگری به همان ناحیه وارد می کردند و من هربار دادم به هوا می رفت.که دست خودم نبود.درد داشتم.

آن شب باید آزمایش خون می دادم.دادم.گفتند عفونت بیش از حد مجاز.

آن شب باید سونوگرافی می کردند مرا.گفتند سونوی بیمارستان تعطیل است.ببریدش به فلان آدرس.و ما رفتیم به فلان آدرس و گفتند دو ساعت دیگر نوبت شماست و من به ناله افتادم که دیگر نمی توانم.تمامش کنید.یک مسکن بزنید من از این درد خلاص شوم.

و برگشتیم به بیمارستان و پدر و مادرم پا به پای من جان می دادند و دکتر می گفت بدون سونو که نمی شود.و برگه ی آزمایش خون مرا دید و انگاری حس کرد بدون سونو هم می شود.

آن شب من بستری شدم و گفتند فردا صبح عمل داری.تا فردا هم خبر از مسکن نیست.

صبح شد.لباس های اتاق عمل را دادند.همان لباسی را که برای پدرم هم بزرگ بود.چه برسد به من.

و روی تخت اتاق عمل دراز کشیدم و به این فکر کردم که من از خود عمل نمی ترسم اما از بعدش چرا...


صدای پرستارها توی گوشم بود.تازه تازه به هوش می آمدم.در همان مرز هوشیاری و بی هوشی گفتم:آرام تر صحبت کنید. ( چقدر شبیه به پیرزن های غرغرو بودم ) و آرام تر صحبت کردند.

و حس کردم چه درد مزخرفی دارم: درد دارم.

- خب دخترجان عمل کرده ای دیگر.درد دارد.

-کی مرا می برید بیرون؟

-الان می آیند می برندت به بخش زنان.

و بردند مرا به بخش زنان.

پرستار از در بیرون نرفته زنگ کنار تخت را فشار دادم و گفتم : کاسه.کاسه بدهید دستم.

و خواستم (گلاب به رویتان) بالا بیاورم که ناگهان ... با بدترین دردی که تا به حال تجربه کرده بودم،مواجه شدم.با بدترین درد.

فکرش را بکن!حتی دیگر نتوانی درست حسابی بالا بیاوری چون با هربار عق زدن چنان دردی در سراسر شکمت بپیچد که فریادت دست خودت نباشد.

پرستار گفت:راحت باش.درد دارد.راحت باش.

خواستم بگریم.اگر بالا نمی آوردم تمام مدت حس تهوع با من باقی می ماند.اما نمی توانستم.نمی توانستم.دردش نمی گذاشت.منصرف شدم.دراز کشیدم.

غذا آوردند.میلیم به غذا نبود.

تند و تند به خاطر سرم ها باید به سرویس بهداشتی می رفتم و هربار نشستن و بلند شدنم دردناک بود.اما باز هم نه به دردناکی هنگام عق زدن.

کم کم راه رفتم.دکتر زخمم را دید و گفت می تواند مرخص شود.زخمم را دیدم و گفتم همه ی این دردها برای همین زخم سه سانتی ست؟مگر می شود؟

و در نهایت مرخص شدم...


دو روز بعد دوباره به بیمارستان برگشتیم.علت:عفونت ثانویه!

تب داشتم.عفونت بی نهایت بالا رفته بود.از روی اعداد و ارقام حس میکردم تمام بدنم پر از عفونت است.همچنان میلم به غذا نبود.آنتی بیویتک ها پدرم را درآورده بودند.سرم ها.سرویس بهداشتی.سر و صدای باقی بیماران.آآآآآآه خداااااای من.

دانشجوهای پزشکی می آمدند بالای سرم و من مثال خوبی برای "عفونت بعد از عمل"شان بودم.

آن روزها اصلا حال و حوصله ی چک کردن تلفن همراهم را نداشتم.همین که مادرم از پشت تلفن به این و آن میگفت یاسمن بیمارستان است و عمل آپاندیس داشته است کفایت می کرد دیگر.حوصله ی عیادت نداشتم که.

آنتی بیوتیک ها از طریق سرم وارد بدنم می شدند و از آنجا که بدنم ضعیف تر از هر زمان شده بود و اندک غذایی هم نمیخوردم،بلاصله بعد از تزریق،حالی به حالی میشدم.تنفسم رو به کندی می رفت.تمام تنم یخ می کرد.

دستم کبود بود از جای سرم ها.انگار رگ هام خشک شده بود.سرم زدن مجدد مکافات بود.

اما به هرترتیب آن روزها هم گذشت و مرخص شدم...


بالاخره توانستم چیزی در گلو بگذارم.هنوز ضعیف بودم اما همینکه دو قاشق غذا در معده ام می رفت جای شکرش باقی بود.بخیه را کشیدم.در یکی از همان روزها که رو به بهبودی بودم متخصص عفونی پمادی را برای محل بخیه تجویز کرد.پماد را زدم.خب فکر کردم همه چیز طبیعی ست.اما کم کم فهمیدم نبود.جای زخم در حال باز شدن بود!

همکار خاله ام که متخصص داخلی بود می گفت مورد مشابهی شبیه من داشته.دوباره بخیه زده.دوباره....

ترسیدم.خدایا بار دیگر نه....

زنگ زدیم بیمارستان.وقت گرفتیم.باید جراح را می دیدیم...


گفت مجبورم با حرکات سریع، باند را روی محل زخم بکشم.ممکن است بسوزد یا درد بگیرد اما تحمل کن.میخواهم ببینم عفونت تا چه میزان است.و باند را محکم روی محل زخم کشید.قابل تحمل بود.

بعد دکتر رفت پیش خانواده ام و گفت:از امروز پانسمان عسل می گذارید.فلان روز هم می آیید ببینیم در چه وضع است.درست می شود.نگران نباشید.بدنش به نخ داخلی حساسیت داده...


یک ماه و نیم از روز عمل می گذشت.یک چیزی در همین حدود.خیلی ها در تمام این مدت گمان می کردند این منم که نازنازی بازی در آورده ام وگرنه عمل آپاندیس که نهایت یک هفته بیشتر آدم را درگیر نمی کند!حق داشتند.عمل آپاندیس عملی نیست که همه ی آدم ها را انقدر اذیت کند.اما مرا کرد.هم با عفونت بالا و  هم با حساسیت به نخ داخلی.می دانید؟من در تمام آن روزها میل به مراوده با آدم ها نداشتم.اینستاگرامم را هم پاک کرده بودم.همه چیز برایم بیخود بود و الکی.هیچکس جای من نبود.همه از نگاه خودشان قضاوتم می کردند.و من دلم می گرفت از حرف هایشان.

زخم رفته رفته بسته شد.جراح نگاهی به زخم انداخت و گفت:خوب خوبی.دیگر نیاز نیست بیایی اینجا.فقط یادت باشد به این نخ حساسیت داری.نخ کرومیک.

اوضاع رفته رفته بهتر شد.در همان روزها در یکی از جشنواره های ادبی،دلنوشته ام رتبه دار شد.من می گویم هدیه بود.هدیه ای از جانب امام رضا جان.آن هم در جواب تمام گله کردن هایم از خدا.


من به زیبا فکر میکنم و به این چند روزی که قطعا برایش بهتر از روزهای من خواهد گذشت.همین که میل به غذا دارد نشانه ی خیلی خوبی است.برایش آرزوی بهبودی سریع را کردم.آرزوی گذر از این روزها به زودی زود...


به زخم آپاندیس خودم نگاه میکنم.رنگش دیگر هم رنگ بدنم شده.تنها مشکلش اینجاست که جای بخیه به خاطر باز شدن زخم در آن روزها،از چیزی که باید می بود،بزرگتر است و مشخص تر.

اما من می گویم همین برای خودش نشانه ای است.نشانه ای که هر بار با دیدنش به خاطر گذر از آن روزها شکرگزار خدا باشم و یادم باشد چه روزهای سختی را پشت سر گذاشتم.و یادم باشد در آن روزها چقدر الکی با خدا قهر کردم و یادم باشد هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز بالاتر از سلامتی،نیست که نیست.

خدایا! شکرت...

۶ نظر ۱۲ دی ۹۷ ، ۱۸:۰۳
یاس گل
چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۴ ق.ظ

دوستان

خرسندم از داشتن دوستان دیرینه ای که با دیدن پست های اخیر و به ظاهر خالی از حرفِ من،همچنان رفاقتشان پایدار است و پای دوستی مجازی شان ایستاده اند.

که آنقدری مرا می شناسند که می دانند وقتی پست ها به سمت و سوی به اشتراک گذاشتن ابیات و مصرع ها و ترانه ها پیش می رود حتما به احوال روحی این روزهای من مرتبط است و همان تک بیت،همان ترانه،حرف های زیادی برای گفتن دارد.

هر چند که اگر به من باشد،اگر که به شیفتگی ام به ادبیات غنی فارسی و کهن مان باشد،هرگز حتی همین پست های کوتاه و شاعرانه را پست هایی بی محتوا نمی دانم.هرگز.

در هرحال اینجا خانه ی کوچک من است و حکم خیلی چیزها را دارد.گاه واقعا دفتر خاطرات من است و گاه وسیله ای برای رساندن حرف های مهم تر به شما.

از دوستانی که تا به امروز خواننده ی خانه ی کوچک مجازی من بوده اند سپاسگزارم و از آن ها که این وبلاگ رضایتشان را برنیانگیخته است عذرخواهم.

۷ نظر ۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۱:۲۴
یاس گل
سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۴۲ ق.ظ

"تفاوت های ما بیش از شباهت هاست،باور کن..."

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۰:۴۲
یاس گل
چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۵۶ ق.ظ

دایره ی امن

یک دایره ی امن در زندگی ام تعریف شده است.دایره ای  که شاید البته به مرور بر قطر آن افزوده شده باشد.

تمام زندگی من در همین دایره  تعریف می شود.

در تهران زندگی میکنم!اما تمام تهران برایم در همین دایره خلاصه می شود.

دایره ی امن من به سختی به مرکز شهر می رسد.در یکی از نقاط جغرافیایی تهران محدود شده و فقط چند منطقه ی دیگر را کنار خودش شامل می شود.آن هم به شرط خوش مسیر بودن.

از این رو به هیچ یک از قرار ملاقات های خارج از این دایره نمی روم.اصلا شما بگویید کلاس داستان نویسی در فلان نقطه ی شهر برگزار می شود.استادش هم عالی ست.فلان نویسنده است.فقط بگویید در دایره ی امن من قرار دارد؟ندارد ؟پس اهمیتی ندارد.ولش کن.

چیزی که می گویم برای خیلی ها قابل درک نیست.

مثلا آدمی که اهل اردوهای جهادی ست،اهل پیاده روی اربعین،اهل سفرهای دوستانه،اینطور آدم ها،آدمی شبیه به من را اسیر در حصارهای من در آوردی می بینند.برایشان مضحک است که یک نفر ساکن تهران باشد و عملا در خیلی از محله های شهر حتی برای یک بار هم که شده گذر نکرده باشد.یا که اگر به او بگویند بیا همدیگر را در این مکان ببینیم ممانعت کند و بگوید دور است.

چیزی که می گویم برای خیلی ها قابل درک نیست.برای خیلی ها.


۴ نظر ۲۳ آبان ۹۷ ، ۱۰:۵۶
یاس گل
دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۰۱ ب.ظ

حرف های الکی

شالم را می پیچم دور سرم.باران می بارد.یاد خانم مهناز می افتم که می گفت مثل سگ و گربه باران می بارد.یاد خانم ناهید که می گفت مثل دم اسب.

کلاس یوگای امروز تمام شده و منتظرم.منتظرم تا پدر بیاید و برگردم خانه.


از وقتی می رسم خانه کار خاصی انجام نمی دهم.فقط چند بار تکرار میکنم که امروز یک حرکت سخت انجام دادم.نمی گویم اسم حرکت شالابهاساناست.نمی گویم ران پای چپم یک آن سر کلاس گرفت.

بعد هی توی ذهنم می آید که باید یک فصل از داستان را امشب تمام کنم.یادم می آید که این هفته باید یک فصل دیگر را هم بنویسم.

فکر میکنم بالاخره هدیه ی تولد الهام را چه کنم؟

آخرش بلند می شوم می آیم "stranded in the middle of nowhere"را گوش می دهم.مدرن تاکینگ را.

و می نویسم.

اینجا،برای شما

از حرف های الکی...


۲ نظر ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۸:۰۱
یاس گل
يكشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۱۰ ب.ظ

هدیه ای برای دوست

حتما برای شما هم پیش آمده است که در روز تولدتان،از طرف دوستان،هدیه ای دریافت کرده باشید که در آن برهه از زمان نیازمندِ به آن نبوده اید!

در چنین موقعیت هایی صد البته که ابراز این موضوع به طرف مقابلتان بسیار ناپسند و به دور از ادب است.هرچه که باشد آن دوست،ان رفیق برای تولد شما هزینه کرده است و تنها اشکال ماجرا اینجاست که به درستی از نیازمندی های آن روزهای شما مطلع نبوده است.

دو سه سال پیش بود که با خودم فکر کردم،چرا به دوستانم آن چیزی را هدیه دهم که به کارشان نمی آید.چرا هم خرج کنم و هم این خرج کردن به هیچ کجای زندگی آن رفیق نرسیده باشد.و اینطور شد که تصمیم گرفتم از آن پس،با نزدیک شدن به تولد هر یک از دوستان از آن ها درخواست فهرستی کنم!فهرست هدیه های پیشنهادی آن ها با توجه به نیازِ آن روزشان.

فهرستی که در آن،حتی کوچکترین چیزی که به آن نیازمندند هم قید شده باشد.فهرستی که در آن،قیمت های مختلفی از اجناس،کالا یا پوشاک آورده شده باشد تا هرکس بسته به استطاعت مالی خود،یکی از اقلام را به عنوان هدیه انتخاب کند.

این پیشنهاد و ایده،بازخوردهای خوبی داشت.دیگر برخی از دوستان می توانستند برای رفع برخی نیازهای خود روی هدیه ی تولدشان حساب کنند و از طرفی،پول کسی که خریدار آن هدیه است نیز دور ریخته نشده باشد.

به تَبَع چنین پیشنهادی،دوستانم نیز با نزدیک شدن به تولد من،از من،درخواست در اختیار گذاشتن همین فهرست را داشتند و من نیز هربار هدیه هایی با قیمت های مختلف،پیش رویشان قرار می دادم.شبیه به همین روزها.

موضوع دیگر اینکه،وقت هایی هست که طرف مقابل واقعا نمی داند چه می خواهد.شاید هم به این موضوع خوب فکر نمی کند.یا نیازمند به چیزی ست که خرید آن توسط یک نفر میسر نیست(به سبب قیمت).

در مورد مسئله ی آخر،حتی باز هم راهکارهای دیگری وجود دارد.مثلا اینکه الف مدتی ست یک کیف پول 60 هزار تومانی در نظر دارد.از طرفی دوستش ب قادر به خرید هدیه ای با این قیمت نیست.در چنین موقعیتی از طرف الف پیشنهاد می شود که ب در خرید این هدیه مشارکت کند!یعنی ب می پذیرد برای مثال 70درصد این هدیه را سهیم شود و به این ترتیب دوست ما یعنی الف در حالی آن کیف پول را می خرد که فقط 20هزار تومان از جیب خودش خرج کرده است.(40تومان آن را از دوستش ب به عنوان هدیه ی تولد دریافت کرده است)

بر خلاف خیلی ها که می گویند هدیه دادن پول یک جور بی اهمیتی نسبت به فرد است اتفاقا من معتقدم اگر که شما از دوستتان درخواست فهرستی کنید،و او به هیچ وجه چیزی ارائه ندهد،بهتر آن است که به بانک بروید و یک کارت هدیه ی شکیل سفارش دهید و همراه با یک کارت تبریک به او تقدیم کنید.هیچ کجای این نوع هدیه دادن را ناپسند نمی بینم و حتی بسیار دارای ارزش و احترام است که شخصی برای خاطر شما به بانک رفته باشد و چنین کارتی سفارش داده باشد.و صد البته یک کارت هدیه بهتر از خرید هدیه ای است که اصلا معلوم نباشد طرف خوشش بیاید یا نه.(البته اگر به من باشد همان کارت هدیه را هم درون جعبه ی کوچک یا ساک دستی کوچک و دست سازی قرار می دهم.)

به هرحال این پست برای ارائه راهکارهایی به منظور خرید هدیه تولد برای دوستتان نوشته شد.شاید شما راهکارهای دیگری هم برای این منظور داشته باشید.مگر نه؟

۲ نظر ۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۲:۱۰
یاس گل
جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۶ ق.ظ

زبان و ادبیات پارسی

اول:

تفال میزنم و زیباترین جواب ممکن را در بیت آخرین به من می دهد،آن هم با چه ردیف هایی،چه ردیف هایی!


من غلام نظر آصف عهدم کو را       صورت خواجگی و سیرت درویشان است


دوم:

حامد همایون گوش نمی دهم معمولا.اما این بار وزن شعر و آهنگی از حامد همایون توی ذهنم هست که می خواهم بدانمش.نمی توانم تنها با جستجو در اینترنت به وزن آن دست یابم.مجبورم بنشینم و تقطیعش کنم.تقطیع اولم غلط است.جواب نمی دهد.تقطیع دوم اما کاملا درست.به ذوق می آیم و می روم به دنبال شعرهای دیگری با وزن "مفتعلن مفتعلن فاعلن"...


سوم:

ماضی نقلی یا حال کامل در زبان انگلیسی!

خنده دار است که حتی زمان های فعلی در زبان فارسی را هم تا حد زیادی از یاد برده ام و جز چند زمان خاص از باقی آن ها چیزی به یاد نمی آورم.سال پیش هم برای کنکور نخواندمشان.اما وقتی می خواهم ماضی نقلی در انگلیسی را بخوانم،قبلش بلند می شوم و می روم سراغ کتاب دستور زبان فارسی.همانی که از نمایشگاه کتاب خریدمش.ماضی نقلی صفحه ی 51 ...


چهارم:

من هنوز هم دلداده به این زبانم،هرچند که از پذیرفته شدگان ارشد 97 نبوده باشم


۰ نظر ۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۱:۰۶
یاس گل
جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۷ ب.ظ

فکر منطقی

«می خواهی چه کار کنی؟کتاب ها را ببین؟ اگر فلانی تو را ببیند و بپرسد کنکور را چه کردی،چه میگویی؟اصلا دیگران با خودشان چه فکر خواهند کرد؟می گویند عرضه ی قبولی نداشت؟از اولش هم قیافه می آمد؟مال این حرف ها نبود؟وااای که اگر بخواهم از نو شروع کنم،در این وقت سال چقدر همه چیز فشرده پیش خواهد رفت.خدایا چه کار کنم؟ و ... »


این ها تمام پرسش ها و آزارهای فکری و ذهنی من در طی این مدت بود.اینکه بالاخره می خواهی چه کار کنی؟

نزدیک به یک ماه گذشت و من به چیزهای تازه تری رسیدم.به فکرهای پخته تری.

و بالاخره همین پریشب بود که یکی از منطقی ترینِ فکرها در شباهنگام و پیش از خواب،در ذهنم متولد شد.فکری که میگفت:بیا و منطقی باش.به من بگو در صورت شروع مطالعه ی کنکوری(همانند سال پیش)،چه اتفاقی در جریان زندگی ات خواهد افتاد؟و در برنامه ریزی روزانه ات تا اردیبهشت سال 98...

کمی وقت خواستم تا به همین موضوع فکر کنم.و پس از آن،در پاسخ گفتم:خب تقریبا خیلی چیزها به هم می ریزد.برای مثال نمی توانم چندان روی کلاس های زبانم حساب کنم.خوب خاطرم هست که مدرسان شریف هم توصیه کرده بود،در سالی که درگیر کنکور هستید،در کلاس زبان ثبت نام نکنید.چرا که زبان،به خودی خود،در طول هفته نیازمند گذاشتن وقت برای مطالعه می باشد و این از مدت زمان درس خواندن کنکوری شما می کاهد.و درست هم می گفت.مثلا همین سه شنبه ی پیش که کمی کمتر زبان خواندم،در کلاس از انجام یک مکالمه ی درست،ناتوان ماندم!(من در کلاس های مکالمه ی زبان شرکت میکنم)

آن فکر منطقی،کمی به حرف هایم فکر کرد و گفت:خب.دیگر چه؟

-دیگر اینکه من یک چیز دیگر را هم از دست خواهم داد.سال گذشته تمرکز من روی خواندن درس ها بود و در نتیجه از تمرکز کافی برای نوشتن-خصوصا داستان-بهره مند نبودم.بنابراین باید نوشتن تخصصی را هم کنار بگذارم و حتی اگر پروژه ی کاری دیگری پیشنهاد شد،از همکاری صرف نظر کنم.

-و دیگر چه؟

و دیگر اینکه...خب سال پیش تحرک من پایین آمد و خودش مشکلاتی را در سلامت جسمانی ام ایجاد کرد...

آن فکر منطقی در ذهن من،شبیه به مشاوری که پشت میزش نشسته باشد و به انتهای چیزی که از اول میخواسته،رسیده باشد،لبخند زد و به صندلی اش تکیه داد و گفت:و حالا فقط باید از خودت بپرسی چنین چیزی را می خواهی یا نه!

-نمی خواهم!نمی خواهم که حالا،حالا که قلمم گرم است،دست از نوشتن بکشم.نمی خواهم دوباره زبان را رها کنم.یا تحرک را.

-به من بگو ببینم!تو چند سال داری و در این شرایط سنی اولویتت روی ادامه تحصیل و مقطع ارشد است یا کار!کاری که به آن علاقه مندی...

-من در آستانه ی بیست و پنج سالگی ام ایستاده ام،و فکر میکنم این سن،سن خاصی است.سنی که دیگر آدم باید تکلیف زندگی اش را برای پنج سالِ باقی مانده از جوانی،مشخص کند.در مسیر افتاده باشد.خصوصا اگر که می داند از زندگی چه می خواهد.در این سن،دیگر کسی را به خاطر اینکه ارشد یا دکتری نخوانده است،سرزنش نمی کنند.اما به محض اینکه بگویند:چه کاره ای؟و تو نتوانی با اطمینان پاسخ مشخص و واضحی به آن شخص بدهی،روی تو حساب چندانی باز نخواهند کرد.اصلا فراز و نشیب وضعیت اقتصادی زندگی خودت هم زیاد می شود.به هرحال برای زندگی کار لازم است.درآمد لازم است.نمی خواهم سال پشت سال بگذرد و همچنان بگویم :یک نویسنده ی پروژه ای،گاه به گاه.می خواهم به رویای بزرگ خود رسیده و با اطمینان،واضح،شفاف،بگویم:یک نویسنده ی حرفه ای.حرفه ای!

دیگر سن و سال پاسخ دادن به پرسش"می خواهی چه کاره شوی،گذشته است".الان فقط باید به سوال"اکنون چه کاره ای "پاسخ داد.

سال گذشته برای من ارشد در اولویت بود و اکنون نویسندگی.یعنی کار!

فکر منطقی از پشت میز بلند شد.رو به روی من آمد و دستش را به سمتم دراز کرد.با یکدیگر دست دادیم و گفت:حالا می توانی زندگی کنی.تو دیگر نیازی به مشاوره نداری.

و مرا تا درب خروج،همراهی کرد.

از پیش فکر منطقی که آمدم،به چیزهای دیگری نیز فکر کردم.به اینکه چگونه با حسرت همیشگیِ تحصیل در رشته ادبیات،کنار بیایم.

و فکر کردم،تنها چیزی که می تواند سبب تسکین روح من شود،خواندن است!نه برای کنکور!یک جور سیر مطالعاتی تخصصی در حوزه ای که دوست دارمش.

مثلا در هر روز،چقدر وقت آزاد پیدا میکنم؟اصلا هرچقدر.در همان مدت زمان یکی از کتاب های کنکور را بردارم،بخوانم و البته سعی کنم مطالب را به خاطر بسپارم.رفته رفته،اگر که در این امر،پیوستگی وتداوم داشته باشم،به جایی خواهم رسید که احساس کنم واقعا با یک دانشجوی کارشناسی ادبیات،تفاوت چندانی ندارم.(جز در برخی موارد که فقط از طریق تحصیل در دانشگاه به دست می آید و انکار ناپذیر است)

آن روز نمی دانم من در چند سالگی ام ایستاده باشم.مهم نیست.اما در هر سنی هم که باشم،می توانم با خیال راحت در کنکور ارشد شرکت کنم.در حالی که کارم را دارم.زبانم را تقویت کرده ام و از هیچ چیز زندگی ام نزده ام.

اصلا آمدیم و کنکور به کلی برداشته شد.اصلا شاید گفتند شما که مهندسی خوانده ای اجازه ی ورود به ادبیات نداری و قوانین با چند سال پیش،فرق کرده است.خب بگویند.من سراغ کتاب های تخصصی مقطع ارشد خواهم رفت و همین روند را درباره ی آن ها تکرار خواهم کرد.

خواستم با فکر منطقی تماس بگیرم و بگویم که چقدر از او ممنونم.اما...فکر منطقی خودش همه چیز را در ذهنم خوانده بود...او،در جای دیگری جز ذهن من نبود.دیگر نیازی به تماس نبود...

۷ نظر ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۲:۱۷
یاس گل
چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۸ ب.ظ

دلتنگ چه چیز از دوران کودکی ات هستی؟

چیزی که من از آن حرف می زنم دلتنگی برای بچگی کردن نیست!چرا که فکر میکنم من در همین روزهای جوانی نیز همچنان به قدر کافی بچگی میکنم!!

در واقع من از دلتنگی برای چیزهای صد البته مهم تری حرف می زنم.

خب،در زندگی هر آدمی،بسته به طول عمر،بالاخره یک دوران اوجی هم وجود دارد.چیزی که من بسیار دلتنگ آن هستم همین دوران اوج زندگی ام یعنی دوران کودکی است.دقیق تر بگویم از 9 تا 15 سالگی!نرسیده به 15 سالگی...

آن روزها بزرگترین تکلیف زندگی ام،وظیفه ام یا هرچیز دیگری که بشود گمان کرد از بایدهای زندگی یک آدم به حساب می آید،درس خواندن بود.خوب درس خواندن.بعد از بازگشت از مدرسه و کمی استراحت و صرف نهار،می نشستم پای درس و مشقم،نه با اجبار،با اختیار.درس های روز بعد را بارها برای خودم تکرار میکردم.آنقدر می خواندم تا ملکه ی ذهنم شود.اصلا من یکی از همان خر خوان ها بودم.درست حدس زدید.

اما گمان نکنید که تنها کار زندگی ام همین بود.همه چیز زندگی ام متناسب و به جا بود.

از دیگر کارهایی که اغلب آن هم جزئی از برنامه ی زندگی ام بود کتاب خواندن بود.چطور کتاب هایی؟بسته به شرایط و علاقه مندی های هر سن و سال از زندگی ام موضوع آن نیز متفاوت بود.مثلا آن روزها که رویای فضانوردی را در سر می پروراندم؛مطالعه ام پیرامون علم نجوم و مبحث ویژه ی موجودات فرازمینی بود.وقتی که تصمیم گرفتم باستان شناسی را به عنوان شغل آینده ام انتخاب کنم،می رفتم سراغ کتاب های مرتبط،نظیر عجایب هفتگانه یا شهرهای مدفون شده زیر خاک،خاکستر،دریا و ... .در برهه ای دیگر توجه ویژه ای روی مسئله مهدویت داشتم و در کتاب ها دنبال چرایی غیبت،کجا بودن آن امام و امثالهم می گشتم.بعدتر اشتیاق زیادی به حیوانات پیدا کردم و فکر کردم اصلا چرا یک دامپزشک نباشم؟و بیشتر کتاب هایم به سمت و سوی شناخت حیوانات  رفت.در کنار تمام این ها رمان های تخیلی و ترسناک هم که دیگر جای خود داشت.یا کتاب های جذاب علوم ترسناک.

مهم ترین نکته ای که در کتابخوانی من وجود داشت این بود که کتاب نمی خواندم تا پز کتابخوانی ام را به دیگران دهم،که قیافه ی انسان های فرهیخته و درست و حسابی را به خود بگیرم.نه!من اصلا در آن سن و سال نمی دانستم که کتاب خواندن از جمله مسائل ارتقاء دهنده سطح زندگی افراد در یک جامعه است!شبیه به این روزها هم انقدر تبلیغ و ترویج کتابخوانی مطرح نبود.کتاب می خواندم چون احساس می کردم باید بدانم.قدم زدن کودکی ام را در راهروهای مدرسه،وقتی کتاب جدیدی از کتابخانه امانت می گرفتم،به خاطر دارم.

البته که کودکی من فقط در خواندن و خواندن و خواندن خلاصه نمیشد!من پس از انجام تکالیفم با سه چهار دوستی که در همسایگی مان بودند،بازی می کردم.گاه بدمینتون،گاه وسطی،گاه ... هرچه.من در برنامه ام البته که جایی برای بازی و سرگرمی داشتم.

ده ساله بودم که فیلمی قدیمی از زندگی حضرت مسیح را دیدم.بعدتر زندگی حضرت موسی را.انیمیشن های رایج آن روزها را هم که می دیدم.حتی به زبان اصلی.باز هم نمی دانستم که همه ی این ها دارد به بالا رفتن سطح اطلاعاتم از جهان دور و بر کمک می کند.فکر می کردم لابد همه ی بچه ها دارند همین کارها را می کنند.

کلاس زبانمم که به راه بود.به واسطه همین زبان آموزی وقتی بچه های تنبل و زرنگ مدرسه،همه امتحان زبان را خراب کردند،تنها کسی که نمره ی بیست کلاس را گرفت و به شدت مورد توجه قرار گرفت،خودم بودم!و با همه این ها همچنان فکر میکردم خب همه باید همین طور باشند.همه.

در سلامتی کامل به سر می بردم.زندگی سالمی داشتم.مثبت بودم.وقتی بچه ها درباره ی دوستی با پسرها صحبت می کردند من ترجیح می دادم به دوستی با آدم فضایی ها فکر کنم!یا به همان درس و فیلم و سایر چیزها.

همچنین یک بچه ی کاملا درونگرا محسوب میشدم.بیشتر اوقات در خودم بودم.طوری که وقتی در روز معلم،بچه ها به معلم درس دین و زندگی مان گفتند :مجیدی شما را دوست دارد!چنان با تعجب نگاهم کرد و گفت:مجیییدی؟!مگر مجیدی از این چیزها هم بلد است؟ که انگار هرکس شبیه به من است لزوما احساس هم ندارد!

من واقعا تعداد دوستان زیادی نداشتم.از آن بچه ها نبودم که سر هر زنگ تفریح کلی آدم دورش جمع شوند.تعداد دوستانم اندک بودند.خیلی ها هم که فقط برای رفع اشکال درسی خودشان کنار من بودند.و عجیب ماجرا اینکه من از این تنهایی رنج نمی بردم.برایم کفایت می کرد همین چند تا دانه دوست.

همه این ها،کودکی من بود،دوران اوج زندگی ام.اما از 15 سالگی به بعد اتفاقات دیگری در زندگی ام افتاد و کم کم همه چیز دچار تغییر شد.من می گویم حتی دچار افول.

شاید در سنین بعد از 15 سالگی هم بشود ویژگی های مثبتی،مثل همین فعالیت در هفته نامه دوچرخه پیدا کرد اما ویژگی های منفی بیشتر از ویژگی های مثبت شد.البته باز هم دختر مثبتی به حساب می آمدم اما خب...هرکس خودش را بهتر از دیگران می شناسد.

صد البته که از رشته ی دوران کارشناسی خود نیز رضایت دارم.برایش زحمت کشیدم.رشته ی فوق العاده خوبی بود.استادانم به معنای واقعی استاد بودند.اما...خود واقعی ام را رفته رفته گم کردم.

باز هم نمی گویم که از فراز و نشیب های شخصیتی در زندگی ام،از گاه بی نهایت کلید کردن روی مسائل مذهبی و سخت کردن زندگی برای خود(به عبارتی جلوتر از پیامبر خدا راه رفتن)،یا به عکس،کمرنگ کردن دین و مذهب و ایمان در زندگی،نمی گویم که از این ها پشیمانم.همین قرار گرفتن در موقعیت های مختلف کمک زیادی به پیدا کردن خود واقعی ام کرد،به شناخت خود.اما خب هربار وقتی به عقب نگاه کردم،یاسمنِ در اوجی را دیدم که از او رفته رفته فاصله می گرفتم.

این روزها صد البته گمان می کنم در شرایطی بهتر از 15 تا 22 سالگی ام قرار دارم.صد البته احساس می کنم فرایند سیر صعودی را دو سه سالی است که آغاز کرده و  طی میکنم.از این رو حال بهتری دارم.اما به من حق بدهید تا زمانی که دوباره ویژگی های مثبت کودکی ام را باز نیابم،خودم را در اوج،در بالاترین سطح از زندگی ام،نبینم و تصور نکنم.

من ترجیح می دهم به جای اکنون خود که انقدر از بی دوستی رنج میبرم،شبیه به همان کودکی هایم،به خلوت خود بازگردم و آرامش را از بودن کنار خودم و در تنهایی به دست آورم.من هرچه در این سال ها تقلا کردم که در کنار آدم ها باشم به آنچه که خواستم نرسیدم.پس باید به این رنج بردن از تنهایی خاتمه دهم و دریابم من با درونگرایی خود سعادتمندترم.

آیا همه این ها که گفتم اسمش ناشکری ست از امروز روز خود؟واقعا اینطور فکر می کنید؟

این اسمش چیز دیگری ست.شما می توانید بگویید کمال گرایی.من می گویم بازگشت به کودکی.

من دلتنگ همین چیزها هستم.نه دلتنگ بچگی کردن.



براده های یک ذهن:

می روم بالا تا اوج،من پر از بال و پرم... "سهراب سپهری"

۷ نظر ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۳:۰۸
یاس گل
پنجشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۵ ب.ظ

پیش بینی ها و پیشامدها

زندگی همیشه همانطور که شما پیش بینی می کنید پیش نمی رود.مثلا تا همین چندماه پیش،برنامه ام،برای پاییز و زمستان و بهار سال بعد چنین بود که باید از نو برای کنکور ارشد درس بخوانم و ... .

حالا در حالی دارم برایتان این پست را می نویسم که بالاخره در کلاس زبان ثبت نام کردم و تعیین سطح شدم.چیزی که باید به دنبالش می رفتم و ضرورت یادگیری آن را رفته رفته،به مرور،در زندگی ام احساس می کردم.چه در مورد کنکور چه در موقع خواندن مطالبی که مشتاق فهمیدنشان بودم و به زبان مادری ام نبود و ... .

همچنین امروز در حالی برایتان این مطلب را پست میکنم که پس از سر زدن به سه مکان ورزشی مختلف و سنجیدن شرایط هر یک از آن ها برای ثبت نام در ورزش دلخواهم-ورزشی که متناسب با نیازهای امروز من است-به انتخاب نهایی خود نزدیک تر شده ام.

این روزها به نویسندگی جدی تر فکر میکنم و در پی آنم تا قلمم سرد نشده و به خشک طبعی در نویسندگی نرسیده ام،به نوشتن ادامه دهم.

خب تمام این ها،دارند،چیزهایی را در گوشم،لابه لای بادهای سرد و خشک پاییزی،زمزمه می کنند که می گوید:ممکن است با شلوغ شدن روزهایت،نتوانی شبیه به سال گذشته پای درس خواندن بنشینی.فعلا دست نگه دار و صبر کن.اجازه بده تا یکی دوهفته ی پیش رو تکلیف ثبت نامت در کلاس هایت(کلاس هایی که ثبت نام در آن ها هم جزئی از آرزوهایت بودند)مشخص شود.آن وقت اگر که فرصتی در اختیار تو بود حتما برای درس خواندن از نو دفتری باز می کنیم و اگرکه نه مطمئن باش تو در هرحال در مسیر آرزوهای خودت هستی.فقط کمی قوی تر باش و بگو خداوندا زندگی ام را به دست های هدایتگر تو می سپارم... .

خلاصه آنکه،داشتم می گفتم؛زندگی همیشه همانطور که شما پیش بینی می کنید پیش نمی رود...

۸ نظر ۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۵:۵۵
یاس گل