مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
پنجشنبه, ۱۱ مهر ۱۴۰۴، ۱۰:۰۲ ب.ظ

بشارت آمدن روز

اینجا _همچنان_ شب است. اما شبی که بشارت آمدن روز را می‌دهد.

در اتاقم یک آلبوم موسیقی چنگ‌نوازی را روی پخش گذاشته‌ام و گنگ خاکستری محمود اکرامی را می‌خوانم:

کاش بودی

تا انارهای ساوه از دهن می‌افتاد

و مردم

باور می‌کردند که راه قبله

از چشم‌های تو می‌گذرد

و درهای بهشت

با کلمات تو باز می‌شود.

دیگر نباید به گذشته نگاه کرد. باید فقط پیش رفت. باید چشم به آینده دوخت. آینده‌ای که از همین‌نقطه می‌توانم خودم را دوباره مشغول مقاله‌نویسی ببینم. می‌توانم ببینم درآمدم را پس‌انداز می‌کنم تا در تابستان بعد در کلاس‌هایی که دوست دارم ثبت‌نام کنم. می‌نویسم. می‌نویسم و شاید جدی‌جدی یک روز هم کتاب‌هایی از من منتشر شد. نامم بر سر زبان‌ها افتاد و آوازه‌ام تا کوچه‌باغ‌های تو پیچید.

دنیا خیلی کوچک است دانا. خیلی.

و ما همیشه در عبور از مسیرهای مشترکیم.

به بزرگی این شهر درندشت دل خوش نکن.

۱ نظر ۱۱ مهر ۰۴ ، ۲۲:۰۲
یاس گل
پنجشنبه, ۱۱ مهر ۱۴۰۴، ۱۰:۵۸ ق.ظ

افسار گمشده زندگی

پریشب بود که فکر کردم باید به‌هرترتیب ذهنم را مشغول کنم. به جایزه داستان مترو فکر کردم و ایده نوشتن داستانکی به ذهنم رسید. فکر کردم صبح بیدار می‌شوم و می‌نویسمش. بیدار شدم اما آنچه روی کاغذ آمده بود با آنچه در ذهن داشتم بسیار متفاوت بود. این داستانک بود که خودش، خودش را می‌نوشت. آنچه نوشته بودم آنقدر درد داشت که تعجب کردم من_همین منی که همیشه از امید نوشته است_چنین چیزی نوشته باشد. برای نرگس که فرستادمش گفت: « مشخص است که کوششی نبوده است و از درونت جوشیده.»

امروز با خانه شعر و ادبیات تماس گرفتم تا بدانم کتابی که مدت‌هاست دنبالش هستم در کتابخانه نادر ابراهیمی موجود است یا نه. گفتند: «باید خودتان بیایید و بررسی کنید. نود درصد آثار آقای ابراهیمی اینجا موجود است اما موردی که گفتید را باید خودتان بررسی کنید.» اگر موجود باشد کار پژوهشی جدیدی را آغاز خواهم کرد. و اگر چنین کنم یعنی دوباره به جریان مسرت‌بخش زندگی خویش بازگشته‌ام. یعنی دوباره افسار زندگی‌ام را در دست گرفته‌ام.

 

چه رویاها داشتم با تو...

 

+ یادم می‌مونه_ والایار

 

۱ نظر ۱۱ مهر ۰۴ ، ۱۰:۵۸
یاس گل
يكشنبه, ۷ مهر ۱۴۰۴، ۰۶:۳۹ ب.ظ

خرمن‌سوخته

شبی که ساغر می می‌زنی به ساغر غیر

همین که یاد دل خون ما کنی کافی‌ست

گر انتظار وفا داشتم خطا کردم

تو سنگ‌دل به خودت گر وفا کنی کافی‌ست

فاضل نظری

 

ظهر احساس خواب‌آلودگی کردم. صبح هم دیر از خواب بیدار شده بودم. مادرم با تعجب پرسید: دارویی مصرف کرده‌ای انقدر می‌خوابی؟ گفتم نه‌.

می‌خوابیدم تا زمان زودتر بگذرد. تا کمتر فکر کنم. کمتر با اندوه گلاویز شوم. من نمی‌توانم احساساتم را انکار کنم یا به سرعت از کنارشان عبور کنم. حالا شبیه یک مال‌باخته‌ام. سرمایه‌ام را از دست داده‌ام.

فاطمه پیام داده بود که من با یک نفر راجع به تو صحبت کرده‌ام و اگر موافق باشی با یکدیگر آشنایتان کنم. گفتم نه. این روزها اصلا. نمی‌توانم. گفت اگر بعدا نظرت عوض شد بگو.

نمی‌توانم و این یک تظاهر بچگانه نیست.

چند روز پیش‌ها همان کسی که عکسی برایم ارسال کرده بود نوشته بود: تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی! گفتم: تشویشت را می‌دانم اما دیگر رویم نشد بنویسم خیلی بیشتر از آنچه فکر کنی طعم تشویش را چشیده‌ام. رویم نشد بنویسم همین حالا هم یک خرمن‌سوخته‌ام.

 تنها دلخوشی‌ام مدرسه است و دانش‌آموزان. زنگ‌های تفریح سراغ تلفن همراهم می‌آیم و بیهوده نتم را روشن می‌کنم. می‌بینم خبری نیست. چیزی می‌خورم و می‌روم سر کلاس بعدی. بعد از مدرسه یکی از دانش‌آموزان دم در می‌ایستد تا بخشی از مسیر را با یکدیگر قدم بزنیم. با هم تا میدان راه می‌رویم و او از اتفاقات چند روز اخیرش می‌گوید. از میدان به بعد تنهایم. شعری زیر لب زمزمه می‌کنم تا برسم به ایستگاه. بعد توی تاکسی، پشت ترافیک دوباره فکر و خیال بر من هجوم می‌آورد. باید حتما کتابی دم دستم باشد تا با خواندنش خودم را مشغول کنم.

بله. روزهای سختی است. امید که بگذرد.

۴ نظر ۰۷ مهر ۰۴ ، ۱۸:۳۹
یاس گل
سه شنبه, ۲ مهر ۱۴۰۴، ۱۰:۲۳ ق.ظ

پاییزِ رفتن‌ها

ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید

می‌توان از تو فقط دور شد و آه کشید

کاظم بهمنی

 

پاییز زیبای من از راه رسید. پاییزِ رفتن‌ها.

من همیشه آدم ماندن بوده‌ام. اما حالا می‌دانم که رفتن بهترین کار است. شاید برای مدتی. شاید برای همیشه.

«یک نفس ای پیک سحری» حسین نور شرق را گوش می‌کنم و اندوهی رقیق‌شده را درون خود احساس می‌کنم.

برنامه‌ام برای این پاییز قدم‌زدن‌های مکرر در مسیرهای حوالی مدرسه است. می‌خواهم برخی روزها قبل از شروع کلاس در برگ‌ریزان کاخ نیاوران قدم بزنم. گاهی کتاب شعری بردارم و در کافه لوگغنیه دوست داشتنی‌ام گوشه‌ای بنشینم و همان دمنوش به و سیبم را سفارش دهم با کوکی‌های خوشمزه کارامل_چاکلت. از سحر سمبوسه مرغ و قارچ بخرم و تا رسیدن به مدرسه تمامش کنم. گاهی هم کنار بچه ها در حیاط بنشینم و از غذای مدرسه بخورم.

باید سرم را گرم کنم. به کار. به خواندن.

می‌دانم دلتنگی‌ها در راه است. باید برای خاموش‌کردن آتش دلتنگی هم چاره‌ای بیندیشم.

دیشب باز خوابت را دیدم. می‌خواستی فعالیتی را در یک مرکز نگهداری از کودکان بیمار و نیازمند آغاز کنی. گفته بودی حتی اگر اوایل کار هم همراهت باشم عالی است. به نشانی آن مرکز نگاه کرده بودم. سمت پاسداران بود. خیلی دور بود.

کاظم بهمنی یک جای دیگر از شعرش می گفت:

از مسیر دیگری باید بیایم، خسته‌ام

از خیابان «وصال» و راه‌بندان بودنش

خوب که فکر می‌کنم می‌بینم سمت تو همیشه راه‌بندان بود. من هم مسیری دیگری برای رسیدن نمی‌شناختم. نه که نشناسم. اتفاقا من همه مسیرها را امتحان کرده بودم. ترافیک تو بی‌پایان بود.

حرفی نیست. حالا فقط می‌توانم این همه راهِ آمده را برگردم.

دلتنگی‌ها در راه است.

۳ نظر ۰۲ مهر ۰۴ ، ۱۰:۲۳
یاس گل
جمعه, ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ۰۴:۴۷ ب.ظ

خار حقیقت

آن‌شب، برای بار سوم یا چهارم، به تصویری که از سوی فردی برایم ارسال شده بود نگاه کردم. فکر می‌کردم همان فروردین‌ماه تمام حقایق را دانسته‌ام. تیرماه هم همین تصور را داشتم. اما در شهریور، حقیقتی دیگر از گذشته(گذشته‌ای که همچنان روی دور تکرار بود و تا "حال" ادامه داشت) در برابرم عیان شده بود و من به این فکر می‌کردم که انگار قبل از این هیچ‌چیز نمی‌دانستم. همان‌طور که همین حالا هم نمی‌دانم. بس که حقیقت‌های پنهان‌شده درباره او، زیاد بودند و پراکنده و متاسفانه همیشه تلخ، گزنده و شوکه‌کننده‌.

ساعت یازده شب بود. زیر نور چراغ مطالعه، کتابی که از قبل برایش کنار گذاشته بودم و همان‌جا توی کتابخانه مانده بود، از بسته‌بندی‌اش درآوردم. چسب‌های محکم کاغذ تقدیم‌نامه را با احتیاط کندم. اما احتیاط من نمی‌توانست جلوی پوسته‌پوسته‌شدن کاغذ را بگیرد. به‌هرحال جای آن چسب‌ها ماند. شبیه جای بخیه روی تن آدم. تقدیم‌نامه را شرحه‌شرحه کردم و درون سطل ریختم. کتاب را به کتابخانه شخصی‌ام برگرداندم. حالا آن کتاب مال کسی نبود.

رفتم که بخوابم. پیش از خواب چیزی درون چشم چپم فرو رفت. هرچه قطره ریختم و شست‌وشو دادمش فایده نداشت. گفتم چاره چیست. ظاهرا باید همین‌شکلی بخوابم.

شاید هم آنچه در چشمم رفته بود و دیده نمی‌شد، همان خار حقیقت بود.

حقیقت توی چشم فرو رفته بود...

۱ نظر ۲۹ شهریور ۰۴ ، ۱۶:۴۷
یاس گل
جمعه, ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ۰۹:۳۶ ق.ظ

زنجیرهایی که هنوز به دست و پای من است

ده روز پیش روبه‌روی کارشناس تغذیه نشسته بودم. پس از آنالیز دستگاهی و دریافت برنامه غذایی، رژیم‌درمانی من آغاز شد. امیدوار بودم که شاید ابتدا این وزن از‌دست‌رفته جبران شود و سپس بتوانم وزن‌گیری را آغاز کنم.

اما طی همین ده روز اتفاقات دیگری رقم خورد و من دیگربار دچار تشویش و اضطراب شدم. پس نه تنها وزنی اضافه نشد بلکه حالا از کم‌شدنِ مجدد وزنم سخت غمگین و تا حدی هراسانم. احساس می‌کنم دارم ذره‌ذره آب می‌روم و تمام می‌شوم. حتی به این فکر می‌کنم که شاید این کاهش وزن، علت جدی‌تری دارد و از فکرکردن به آن علت جدی هم دوبرابر می‌ترسم.

هنوز زنجیرهایی که به دست‌وپای من است بریده نشده. فقط شل شده و من تصمیم دارم در هفته جاری برای همیشه این زنجیر را قطع کنم.

می‌ترسم... می‌ترسم و دلم برای خودم می‌سوزد که چنین روزهایی را پشت سر گذاشتم.

۱ نظر ۲۹ شهریور ۰۴ ، ۰۹:۳۶
یاس گل
پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ۰۳:۵۸ ب.ظ

وارستگی

به قصد خرید دو کتاب که در کتابفروشی‌های اطراف پیدا نمی‌شد، سوار مترو شدم و به ایستگاه مرزداران رفتم. از کنار کافه‌های کوچک رد شدم و به کتابفروشی رسیدم.

کتابفروش را می‌شناختم. پیش‌تر او را در یک گروه کتابخوانی دیده بودم. البته چندسالی از آن گردهمایی‌ها می‌گذشت و او مرا به خاطر نداشت. پس خودم را معرفی کردم و به جا آورد.

جای کتاب‌ها را حفظ بود. با یک حرکت کوچک دستش را داخل قفسه می‌برد و کتاب‌ها را بیرون می‌کشید. بعد هم گفت بگذار کتاب‌هایت را درون ساک‌های پارچه‌ای‌مان بگذارم که مخصوص مشتری‌های خاص ما است.

با مسرت از آنجا بازگشتم. یکی از کتاب‌ها را با کاغذ کاهی و بند کنفی و بریده‌ای از یک شعر بسته‌بندی کردم تا به دوستی هدیه کنم.

اما دومی... دومی را همین دیشب باز کردم و گوشه‌ای از آن را خواندم. دانستم که فیلمی درباره شخصیت کتاب ساخته‌اند. فیلمی قدیمی. امروز نشستم و تماشایش کردم. زندگی یک قدیس ایتالیایی بود. یک‌بار دیگر از خدا خواستم تا مرا هم از بند تعلقاتی که آزارم می‌دهد خلاص کند. از او خواستم مثل آن قدیس، مثل بزرگانمان، آزاد و رها باشم. جز او طالب مهر کسی نباشم و در عوض بر همه مخلوقاتش مهربان باشم.

دختری که در فیلم به گروه قدیس پیوسته بود، گفته بود: دیگر نمی‌خواهم درک شوم، بلکه می‌خواهم درک کنم. دیگر نمی‌خواهم کسی عاشقم شود، بلکه می‌خواهم عاشق شوم.

من نیز. من نیز در دعاهایم همین را از خدا خواهم خواست...

۲ نظر ۲۸ شهریور ۰۴ ، ۱۵:۵۸
یاس گل
چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ۰۹:۴۴ ق.ظ

فقط تا چند روز دیگر

تاکسی‌سواری سروش صحت را می‌خوانم. رسیده‌ام به تاریخ ۱۸ تیر ۱۳۹۴: زمستان امسال. این یادداشت، ماجرای راننده‌ای است که می‌داند دو‌_سه‌ماه بیشتر زنده نیست و تازه دارد می‌فهمد همه‌چیز را چقدر دوست می‌دارد. حتی گرمای کلافه‌کننده هوا را در ظهر تابستان.

از خودم می‌پرسم من هم اگر بدانم فقط تا مدتی دیگر زنده‌ام، در آن‌صورت نگاهم به روزهایی که پشت سر گذاشته‌ام چگونه خواهد بود؟ مثلا آیا از اینکه فقط تا چند روز دیگر می‌توانم ببینمت، از اینکه تو قدر فرصت‌ها را ندانستی و مرا ندیدی یا نخواستی ناراحت می‌شوم و افسوس می‌خورم؟ یا به عکس. مثلا به این فکر می‌کنم که چه خوب پیش از مرگم دانستم عشق چه شکلی است و چگونه است، هرچند یک‌سویه، هرچند بی‌فرجام.

حالا بیش از هر زمان دیگری به عشق می‌اندیشم و پاسش می‌دارم.

مشورت می‌گفت انسان عاشق چه در دلدادگی‌اش به فرجام و وصال برسد و چه نه، می‌تواند این شعله فروزان را همیشه در قلبش روشن نگه دارد و از برکت روشناییِ آن، جهان اطرافش را نیز از تیرگی نجات دهد.

من هم دلم می‌خواهد از تاریکی‌ها عبور کنم. دلم می‌خواهد با عبور از کنار هر انسانی که دچار تیرگی شده است -حتی شده لَختی و به قدر لحظه‌ای- نوری بر قلبش بتابانم و گرمش کنم.

راستی اگر بدانم فقط تا چند وقت دیگر زنده‌ام، نگاهم به زندگی چگونه خواهد بود؟

۳ نظر ۲۷ شهریور ۰۴ ، ۰۹:۴۴
یاس گل
دوشنبه, ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۱۷ ب.ظ

شبانه‌های خیال‌انگیزِ تنهایی

هدفون بلوتوثی را روی گوش‌هایم می‌گذارم.

دارچینِ کامران رسول‌زاده را روی پخش می‌زنم.

چراغ‌ اتاق را خاموش می‌کنم.

پشت پنجره می‌ایستم و به پنجره‌های روشن چشم می‌دوزم و برای آدم‌های هر خانه، قصه می‌بافم.

 

+تو دستت دارچین دارد، و هل در آستین دارد، تو می‌پیچی که این شب از تبارم دست بردارد... +دارچین | کامران رسول‌زاده

 

۱ نظر ۲۵ شهریور ۰۴ ، ۲۰:۱۷
یاس گل
يكشنبه, ۲۴ شهریور ۱۴۰۴، ۰۲:۳۶ ب.ظ

چگونه کتابخوان شدم

به گمانم ده‌ساله بودم. مادربزرگم از همان ابتدا زنی مبادی آداب بود. بسیار مقید و پایبندِ به اصول‌. طبیعی بود که تمایل داشته باشد نوه‌هایش هم همین‌گونه بار بیایند. اما من علی‌رغم ظاهر آرامم، سرکشی‌ می‌کردم و اغلب دردسرساز بودم. بنابراین از نظر زنی مانند مادربزرگ، جای کار داشتم.

یک روز مادربزرگ روبه‌رویم نشست و یک پاکت نامه به همراه دوجلد کتاب در برابرم گذاشت. نامه ازطرف سازمانی بود که هرگز نامش را نشنیده بودم: سازمان آداب معاشرت!

مادربزرگ توضیح داد که این سازمان به صورت مخفیانه فعالیت می‌کند و ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم متوجهِ حضور مأمورانش شویم. او، بدون اینکه نظرم را بپرسد، مرا در آن سازمان ثبت‌نام کرده بود. این ثبت‌نام به این معنا بود که از آن تاریخ به بعد، مأمورانِ سازمان چه در منزل و چه بیرون از خانه مرا زیر نظر داشتند تا ببینند آیا همانند یک دختر بااصالت رفتار می‌کنم یا نه.

کتاب‌هایی که برایم ارسال شده بود: رمان شرورترین دختر مدرسه + آداب معاشرت برای همه.

ماموران دست‌ودل‌باز سازمان، درون پاکت مقداری پول هم گذاشته بودند. انگار قرار بود بابت رفتار درستم حقوق یا تشویقی دریافت کنم.

در اینکه اصلا چنین سازمانی وجود داشته باشد تردید داشتم. می‌توانستم حدس بزنم که همه‌چیز زیر سر مادربزرگ است. اما مجبور بودم وانمود کنم که حرف‌هایش را باور کرده‌ام.

کتاب آداب معاشرت برای همه، چندان پسندم نبود. رمان شرورترین دختر مدرسه هم، در ابتدا برایم جالب به نظر نمی‌رسید چون احساس می‌کردم از نظر خانواده‌ام شبیه دختر توی داستان هستم. اما از اواسط کتاب به بعد، برای نخستین‌بار طعم شیرین کتاب‌خوانی را چشیدم و از این کار لذت بردم.

ماه بعد از راه رسید. نامه دیگری از سازمان به دست مادربزرگ رسیده بود به همراه کتابی دیگر. برایم مهم نبود که در نامه چه نوشته شده است. من به آن سازمان و ماموران مخفی‌اش علاقه‌ای نداشتم اما کنجکاو بودم که بدانم این‌بار چه کتابی برایم فرستاده‌اند: پی‌پی جوراب‌بلند.

خواندن این کتاب هم مرا به جهانی تازه روانه کرده بود. جهانی که بسیار دوستش داشتم.

روزها از پی هم گذشتند و بالاخره روزی رسید که به مادربزرگم گفتم می‌دانم همه‌چیز ساختگی است و چنین سازمانی وجود ندارد. از آن روز به بعد دیگر از طرف سازمان نامه‌ای برایم نیامد. آن‌روزها متوجه نبودم کاری که مادربزرکم کرده است چقدر خلاقانه و ارزشمند است. من باید آن نامه‌ها را نگه می‌داشتم.

به هر ترتیب اگرچه دیگر سازمانی وجود نداشت تا برایم کتاب‌های خواندنی ارسال کند اما اتفاق دیگری رقم خورده بود و آن، این بود که من به کتابخوانی علاقه‌مند شده بودم. پس به مرور، خودم به کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها می‌رفتم و به دنبال کتاب می‌گشتم.

آغاز کتابخوانی من این‌گونه بود.

دوست دارم بدانم شما از کی و از کجا شروع کردید.

البته نمی‌خواهم اینجا برایم چیزی بنویسید. دوست دارم به صورت پستی جداگانه آن را در صفحه‌هایتان به اشتراک بگذارید.

 

۵ نظر ۲۴ شهریور ۰۴ ، ۱۴:۳۶
یاس گل