مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
سه شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۱۰:۴۱ ق.ظ

به شاعر-1

شاعر گرامی!

من تشنه نبودم که از چشمه‌سار غزل‌های شما آب نوشیدم! این چشمه‌سار زلال شما بود که هر رهگذری را به سوی خود فرامی‌خواند.

پس روزی شبیه سایر رهگذران بر تخته‌سنگی تکیه زدم، دست‌ها کاسه کردم و در آب فرو بردم تا بیتی از آن بیاشامم.

دست‌های من کوچک بود. بیت‌ها در آن می‌شکست و مصرع‌ها از آن فرو می‌ریخت. پس پیاله آوردم و غزل‌غزل از آب چشمه نوشیدم.

و از آن روز به بعد هرچه شعر و غزل در جام بلورین خود می‌ریزم، هنوز تشنه‌ام.

 

من تشنه نبودم!

چشمه‌سار شما زلال بود که مرا به جرعه‌نوشیِ از خود فرامی‌خواند.

 

 

۲۵ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۰:۴۱
یاس گل
شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۴:۱۳ ب.ظ

کاغذهای حرام‌شده

این روزها شعر که می‌خوانم زمان در من به عقب برمی‌گردد و دوباره به نوزده سالگی می‌رسم.

این معجزه‌ی فراق است. فراق است که دوباره در انسان اشتیاق می‌آفریند، شور می‌دمد و بی‌قرارش می‌کند. انسان در فراق عاشق‌تر است.

در وصال نوعی سکون و آرامش نهفته است. عاشقِ دورافتاده از معشوق چون دریایی خروشان است و دلداده‌ی به محبوب‌رسیده دریای آرام.

این‌ها را حالا می‌فهمم که دیگر دانشجوی ادبیات نیستم. من هم زمانی -پیش از قبولی ارشد ادبیات- همان دریای خروشان بودم. دو سالی لذت وصال را چشیدم و آرام گرفتم و حالا، حالا که چند ماه از روز دفاعم گذشته است دوباره به هجران مبتلا گشته‌ام. هجرانی که این بار به عمد و به قصد خوش دارم ادامه‌دار باشد، چرا که به سرخوشیِ این‌روزهایم دل‌بسته‌ام و این ناآرامی را دوست می‌دارم.

دیروز پای یکی از غرفه‌ها شنیدم پسری به دوستش می‌گفت: «شاعران فقط کاغذ حرام می‌کنند.»

من با کوله‌باری از کاغذهای حرام‌شده به خانه برگشتم.

 

۵ نظر ۲۲ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۶:۱۳
یاس گل
پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۷:۰۸ ب.ظ

در این عصر پر گفتگو

دختر در یکی از استوری‌هایش نوشته بود که میم گاه‌گاه برایش از شمس چیزی می‌فرستد و روزش را روشن می‌کند.
به میم فکر‌ کردم. همین که برای مخاطب، فقط در حد حرفی از حروف الفبا بود می‌شد از او تصور شیرینی داشت، می‌شد درباره‌اش خیال‌پردازی کرد و از او انسانی دیگر ساخت، شاید انسانی به جز آنکه بود.
به آن‌هایی اندیشیدم که همچون میم، در این عصر پر هیاهو و پر گفتگو، در این عصر فراوانیِ 《سلام، حالت چطور است؟ چه‌خبر؟》های همیشگی و مکرر، ترجیح می‌دهند گاهی هم با بیتی، آیه‌ای یادت کنند. با فرستادن یک قطعه موسیقی بی‌کلام، با بریده‌ای از یک کتاب، با ارسال یک نقاشی از هنرمندی معروف یا گمنام.
به انسان‌هایی اندیشیدم که خاموشی را می‌فهمند. حرف‌هایشان را، گفتگویشان را در چنین قالب‌هایی می‌گنجانند و همچون نامه‌ای کوتاه و مختصر ارسال می‌کنند به آن امید که گیرنده‌ی پیام، ناگفته‌هایشان را بخواند، بشنود و از همه مهم‌تر؛ دریابد.
چه انسان‌های نادره و کمیابی.

+ قطعه دومِ آلبومِ Jong-seong Park

۳ نظر ۲۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۹:۰۸
یاس گل
دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۵:۴۷ ب.ظ

در خیابان لبخند

پدر می‌گوید: خب حالا کدام سمت برویم؟ می‌گویم: لبخند.
آنجا که می‌رسیم از ماشین پیاده می‌شویم. آرام و قدم‌زنان از کنار ساختمان‌ها می‌گذریم و در مورد خانه‌ها با هم حرف می‌زنیم.

هوا ابری است و از لا‌به‌لای ساختمان‌ها برج میلاد را می‌بینم. کمی جلوتر به خانه‌ای چهار طبقه می‌رسیم که قبلا هم از کنارش گذشته‌ام اما در این هوای ابری فکر می‌کنم این خانه برایم جور دیگری آشناست‌. انگار آن را یا چیزی شبیه آن را در خیال دیده‌ام و تصورش کرده‌ام.

از آنجا سری به شهرکتاب می‌زنم. نه به قصد خرید. مدتی است دارم قیمت برخی کتاب‌ها و سال چاپشان را بررسی می‌کنم تا در فرصت مناسب انتخاب درستی داشته باشم. غزل‌های شمس را برمی‌دارم و می‌بینم اینجا هم مثل کتابفروشی قبلی، یک میلیون و ششصد هزار تومان است. آن را سر جایش می‌گذارم.

در راه بازگشت، چندباری سرم گیج می‌رود. سرگیجه‌های وضعیتی‌ام دوباره شروع شده. دقیقا بعد از تماشای فیلم مست عشق، به خاطر صدای بسیار بلند بلندگوهای سالن. باید چیزی در گوشم می‌گذاشتم و نگذاشتم. دکتر چند سال پیش گفته بود نباید به جاهای پر سر و صدا بروی. حالا سفارشِ محافظ گوش داده‌‌ام تا لااقل از دفعات بعد در سالن‌ها انقدر اذیت نشوم.

به خانه که برمی‌گردم قرص بتاهیستینم را می‌خورم و فکر می‌کم تا وقتی بهتر نشوم نمی‌توانم برای جراحی دندان عقلم هم اقدام کنم. سرم را که عقب می‌برم سرگیجه شروع می‌شود و نمی‌شود وسط جراحی هی وضعیت سر را تغییر داد. چاره نیست. باز هم صبر می‌کنم.

غزلیات سعدی را برمی‌دارم: به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم * ز من بریدی و با هیچکس نپیوستم...

آن بیرون دیگر دارد باران می‌بارد.

Sunrise on the Seine

۴ نظر ۱۷ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۷:۴۷
یاس گل
پنجشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۷:۱۲ ب.ظ

مست عشق

من شاگرد کوچک ادبیات فارسی هستم. و خدا می‌داند که این جمله را از سر فروتنی و تواضع نمی‌گویم. که ای کاش واقعا درختی بودم پر بار، درختی سنگین از بار دانایی تا گفتن چنین حرفی از زبانم یا تراوش چنین کلماتی از قلمم، افتادگی و خاکساری محسوب می‌شد.

امروز که به تماشای فیلم سینمایی مست عشق نشسته بودم، در دقایق پایانی فیلم، یک‌بار دیگر از اینکه در جایی از مسیر تحصیلی‌ام، راه عوض کردم و به سوی علاقه‌ قدیمی‌ام یعنی ادبیات بازگشتم، احساس رضایت کردم. به خاطر آوردم آنچه زمانی به من -به منِ ترسو- جسارت داد تا چنین تصمیمی بگیرم،سختی‌هایش را بپذیرم و برایش چند سال تلاش کنم، همین شاعران و اشعارشان بودند. مولانا، سهراب سپهری، فردوسی، نظامی، حافظ، سعدی، نصرالله منشی و ... بودند که مرا به این وادی فراخواندند. اصلا همین‌ها بودند که درک من از معنای زندگی، عشق، خداوند و احتمالا بسیار چیزهای دیگر را دستخوش تغییر کردند. همین‌ها سرسپرده‌ام کردند، مرا به گریه کشاندند و مبتلایم کردند.

البته که مست عشق برای اهالی ادبیات حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد، فیلمی برای یادآوری دانسته‌های پیشینشان از زندگی شمس و مولانا است. اما برای منی که همیشه خودم را همان فرزند کوچک ادبیات فارسی می‌دانم خالی از درس و بهره نیست. معمولا از تماشای چنین فیلم‌هایی استقبال می‌کنم و از آن‌ها لذت می‌برم. خودم را درگیر نقدهای کوبنده‌ای که خستگی سازنده را در تنش باقی می‌گذارد نمی‌کنم. از منتقدانی حمایت می‌کنم که اول از ضرورت‌های ساخت چنین آثاری برای معرفی مشاهیر به عموم مردم سخن می‌گویند، از دغدغه‌مندی سازندگانشان تشکر می‌کنند و زحمت آنان را ارج می‌نهند و بعد خیلی نرم و لطیف درباره اینکه در آینده چه باید کرد و چگونه می‌توان کارهای کامل‌تری در ادامه همین جریان ارائه داد، صحبت می‌کنند.

در ادامه دوست دارم شما را به تماشای قسمتی از اپرای عروسکی مولوی دعوت کنم. به این پیوند مراجعه کنید: دیدار شمس و مولانا

۴ نظر ۱۳ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۹:۱۲
یاس گل
چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۱۲:۲۸ ب.ظ

نه فقط برای خاک و خانه خود

تصاویر درگیری پلیس و حامیان اسرائیل با دانشجویان آمریکاییِ حامی فلسطین را می‌بینم و در برابر شجاعت تحسین‌برانگیز آنها خودم را انسانی بسیار خرد و کوچک می‌یابم.

این اصلاً ساده‌ نیست که تو در کشوری به اعتراض علیه اسرائیل برخیزی و در چادرها تحصن کنی که می‌دانی بزرگترین حامی همان کشور است. برای کسانی فریاد دادخواهی سر دهی که سرزمینشان کیلومترها از تو فاصله دارد، هم زبان تو نیستند و شاید هم‌کیش تو هم نباشند. خیلی راحت می‌توانی به زندگی‌ات ادامه دهی بدون اینکه ذره‌ای برایت اهمیت داشته باشد آنها، آنجا، دور از تو، در خاورمیانه چه بلایی سرشان می‌آید. همین که خودت در آسایش باشی و آزادی را تجربه کنی برایت کفایت می‌کند. اما این دانشجویان، آزادی را نه فقط برای خاک و خانه خودشان بلکه برای تمام مردم جهان آرزومندند. خودشان را کنار نمی‌کشند و نمی‌گویند مسئله فلسطین و سایر کشورهای عربی مسئله ما نیست. نمی‌گویند ما فقط برای آرمان‌های خودمان می‌جنگیم و برای مردم سرزمین خودمان کشته می‌شویم، نه برای هیچ انسانی در جایی دیگر.

آزادی‌خواهی واقعی را من این روزها در تصاویر منتشرشده از دانشجویان آمریکا (با ملیت‌های مختلف) می‌بینم که بی‌ترس دستگیری و محرومیت از تحصیل، قرص و محکم پای حرفشان ایستاده‌اند، بدون آنکه پایان یافتن جنگ در فلسطین واقعا برای آن‌ها سودی داشته باشد یا از آن نفعی ببرند.

حرکت آن‌ها خود بیانگر تعریفی به نسبت جامع از یک انسان آزادی‌خواه است.

۲ نظر ۱۲ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۲:۲۸
یاس گل
دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۱:۴۴ ب.ظ

تصویرگری به روی یادداشت‌ها

این اولین‌باری است که قرار است برای یادداشت‌هایم، تصویرگریِ اختصاصی کشیده شود. یادداشت‌هایی که برای دوچرخه می‌فرستادم تصویرگری نداشت. یعنی این‌طور نبود که به کسی سفارش دهند متناسب با آنچه نوشته شده چیزی طراحی کند. برایش دنبال عکس یا تصویرگری آماده‌ای می‌گشتند و کنار متن قرار می‌گرفت. در سروش هم کارم تحقیق درباره پرونده شکل‌گیری برخی اشعار و سرودهای کودکانه بود. بنابراین تصویرگری نداشت. و در تمشک هم چون کار اصلی‌ام گردآوری اخبار و مصاحبه و گفتگو با کودکان است باز هم خبری از تصویرگری نیست، جز اینکه برای صفحه بَلالِ خبربیار از همان شماره‌های نخست یک شخصیت طراحی شد که همیشه کنار مطلبم می‌آید.

اما حالا در دو مجله جدیدی که با آن‌ها همکاری دارم، برای هر یادداشت یک تصویرگری در نظر گرفته شده. دلم می‌خواهد هرچه زودتر بدانم تصویرگرِ یادداشت‌هایم کیست و متن چگونه به تصویر کشیده خواهد شد.

۱ نظر ۱۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۳:۴۴
یاس گل
پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۹:۵۴ ب.ظ

مردی که شما نمی‌شناسیدش-1

خانه‌‌ی ویلاییِ به نسبت قدیمی و دو طبقه‌ای است واقع در محله‌‌ی نمی‌دانم کجا. خانه در ضلع شمالی کوچه قرار گرفته است. کوچه دلباز است و گشاد. نه از آن کوچه‌های تنگ و باریک که هر خودرو‌ هنگام عبور از آن باید کلی احتیاط کند و مراقب باشد یک وقت به آینه بغل ماشینی که از روبه‌رو می‌آید نزند. انتهای این کوچه بن‌بست است و می‌توان یک اتوبان را از آن سویش دید. اینکه کدام اتوبان نمی‌دانم.
در طبقه اول این خانه زنی سالمند زندگی می‌کند و پرستاری میانسال که در چند سال اخیر برای پیرزن همچون دوست و همدمی جدایی‌ناپذیر بوده است. پرستار شبانه‌روز در کنار پیرزن است و برای همین کار استخدام شده است.

در طبقه دوم این خانه مرد جوانی زندگی می‌کند که در واقع پسر همان پیرزنِ ساکن در طبقه اول است. مرد جوان مدیر یک شرکت است. همیشه رفتاری رسمی، محترمانه و محافظه‌کارانه دارد اما نمی‌توان او را مردی بی‌عاطفه دانست. بعضی‌ها معتقدند که اتفاقا خیلی هم احساساتی و مهربان است. بر سر هیچ‌کس داد نمی‌زند. به کارمندانش تذکرهای کوبنده و چکشی نمی‌دهد و با این همه اوضاع شرکت همیشه رو به راه است. انگار هرکس خودش می‌داند باید با چه نظم و ترتیبی کار کند.

کار هر روز مرد این است که از شرکت به خانه برگردد. اول سری به مادرش بزند و بعد به طبقه دوم برود. استراحتی بکند و حوالی ساعت ۸ برای شام به طبقه پایین بیاید. کمی کنار مادر بنشیند و با او گپی بزند و دوباره برای ساعات پایانی شب به طبقه دوم برگشته، کتابی تورق کند، به یک موسیقی گوش کند و حوالی ساعت ۱۱، ۱۱ونیم بخوابد. همین. یک زندگی ساده و معمولی و خالی از زن. دوری از زنان تصمیم او برای تمام زندگی‌اش بوده است. نه اینکه با زنان مشکلی داشته باشد. کسی هرگز ندیده به زنی بی‌احترامی کرده باشد. فقط همیشه تنهایی‌اش را به بودن با زنان ترجیح داده است. نه همسری، نه دوست مونثی. حتی در صفحات اجتماعی هم زن بخصوصی را دنبال نمی‌کند جز اقوام درجه یکشان که البته پست و استوری آنان را هم دیر به دیر چک می‌کند.
البته به جز برنامه روزانه و تکرارشونده‌ای که از آن یاد شد، مرد هر ماه به یک مرکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست هم سر می‌زند و مبلغی را برای مخارج آن ماهِ موسسه تقدیم می‌کند. بعد برای لحظاتی، از دور به بازی کردنِ کودکان نگاهی می‌کند و با خاطری آسوده و رضایتمند به خانه یا محل کار خود بازمی‌گردد...

 

+ عنوان این پست را با الهام و اقتباس از کتابِ «به او که شما نمی‌شناسیدش» (اثری از کیکاووس یاکیده) انتخاب کرده‌ام.

۶ نظر ۰۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۱:۵۴
یاس گل
پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۵:۲۰ ب.ظ

خوشی‌های وابسته به زمان و مکان

حالا می‌فهمم خوشایندی بعضی چیزها در زندگی وابسته به عوامل محیطی، حال درونی و زمان و مکانی بخصوص است که در آن قرار گرفته‌ایم. به عبارتی، عواملی چند دست به دست هم می‌دهند تا در آن لحظه، از اتفاقی ساده، چیزی شگفت، مطبوع، ماندگار و فراموش‌نشدنی بسازیم.

مثل وقتی که دندان عقلم را جراحی کرده بودم و دهانم فقط به اندازه عبور یک قاشق چایخوری باز می‌شد. هم‌زمان میگرنم هم گرفته بود و در اتاق وسطی خانه مادربزرگ زیر نور ضعیفی خوابیده بودم. خواهرم آبگوشتی که مادربزرگ پخته بود برایم آورده بود. یک ذره از نان بربری یا شاید هم سنگک را می‌برید و ذره‌ای آبگوشت روی آن می‌گذاشت تا راحت‌تر در دهان بگذارمش. آن لحظه به قدری طعم آبگوشت برایم لذیذ و سحرآمیز بود که سردردم هم خوب شد.

یا مثل زمانی که با مادر به تجریش رفته بودیم و نگفته بود به کافه لوگغنیه می‌رویم. اما بعد از خرید از بازار تجریش به آنجا هم رفتیم و ویکتوریا سفارش دادیم. طعمش به قدری جادویی بود که دلم می‌خواست یک ویکتوریای دیگر هم سفارش دهم. اما امروز که دوباره در پی تکرار آن طعم به آنجا رفتم، متوجه شدم این شیرینی فقط خوشمزه است، نه جادویی.

و مثل آن کلوچه‌های خرمایی که در صبحگاه یک روز تعطیل با بچه‌های دوچرخه در باغ فردوس خورده بودیم و فقط در همان لحظه و همان روز برایم دارای طعمی خوشایند بود، نه هیچ وقت دیگر.

۲ نظر ۰۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۷:۲۰
یاس گل
سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۷:۱۸ ب.ظ

دلگرمی

پرونده ویژه‌نامه‌ای که با حمایت یکی از سازمان‌های استان اصفهان آماده‌اش کردیم، بسته شد. کار تمام شد و مجله زیر چاپ رفت. دستمزدمان هم بیشتر از ماه‌های پیش بود که همین امروز واریز شد. مادر و پدرم کمی دلگرم شدند به اینکه دخترشان از روزنامه‌نگاری یک پولی هم درمی‌آورد.

همکاری‌ام با دو نشریه دیگر نیز آغاز شده است. آن دو نیز دو نشریه ویژه کودکان و نوجوانانند. دو تا از مطالبی که درموردش با سردبیر حرف زده بودیم به دستشان رساندم اما دو مطلب دیگر را هنوز ننوشته‌ام. آن دو مطلبِ دیگر مربوط می‌شود به صفحاتی که برای معرفی کودکان و نوجوانان حافظ و قاری قرآن در نظر گرفته‌ایم. مشابه همین صفحه را در تمشک مهربان هم داریم اما در تمشک، کودکان هنرمند و ورزشکار و ... را معرفی می‌کنیم. من فکر می‌کردم پیدا کردن کودکان قاری و حافظ قرآن ساده‌تر از پیدا کردن کودکان هنرمند باشد اما تا امروز برای چندین نفر پیام فرستاده‌ام و فقط از یک نفر پاسخ مثبت گرفته‌ام که قرار است پاسخ به سوالاتمان را امشب و فردا به دستمان برساند و یادداشتش را تنظیم کنم.

حالا که صحبتش شد شاید بد نباشد همین‌جا به شما هم بگویم اگر دور و برتان کودک یا نوجوانی سراغ داشتید که حافظ یا قاری قرآن بود به ما معرفی کنید. برای شماره‌های بعد لازممان می‌شود. اگر کودک و نوجوان هنرمند،ورزشکار، کتابخوان، فعال محیطزیست و ... هم سراغ داشتید باز برای آن یکی مجله نیازمان است و خوشحال می‌شویم معرفی‌شان کنیم.

۵ نظر ۰۴ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۹:۱۸
یاس گل