مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
جمعه, ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ۰۹:۳۷ ب.ظ

شاید دور، شاید نزدیک

آیا شما تا به حال از مردی با نیروی فراطبیعی، میوه‌ای عجیب دریافت کرده‌اید؟ میوه‌ای با پوست چوبی گردو و با مغزی سفیدرنگ، شیرین و پنبه‌ای.

من در خواب چنین میوه‌ای را امتحان کردم و برخلاف تصورم بسیار خوشمزه بود. چیزی شبیه به طعمِ بستنی زمستانی! روشن‌ترین تصویر من از خواب دیشبم همین است.

گاهی به پست‌های قدیمی‌ام سر می‌زنم. به ویژه به مجموعه خواب‌ها، نامه‌ها و داستان‌ها. گاهی هم در تاریخی مشخص به عقب برمی‌گردم تا ببینم مثلا در 18 خرداد سال‌های گذشته چه نوشته‌ام، چه حالی داشته‌ام و چه تجربه‌ای را پشت سر گذاشته‌ام. راستش را بگویم من آدمِ پشت این نوشته‌ها را دوست دارم. با همه کاستی‌ها، ناکامی‌ها، خیال‌پردازی‌ها و دویدن‌هاش.

من اینجا را دوست دارم، بیشتر از جایی شبیهِ اینستاگرام. و گاهی به این فکر می‌کنم که آیا در چهل سالگی، پنجاه سالگی یا حتی بعدتر از آن - اگر زنده باشم- هنوز چراغ این مسافرخانه روشن است؟ هنوز خوانندگان آشکار و خاموش امروزم را دارم؟

من حتی به روزهای پس از مرگ خودم هم فکر می‌کنم. به آدم‌هایی که می‌دانند مرده‌ام و با دلتنگی و حسرت یا همراه با اندوهی کوتاه و گذرا به نوشته‌های پیشینم برمی‌گردند تا مرا دیگر بار لابه‌لای کلماتم پیدا کنند و بیشتر از زمانِ زنده بودنم بشناسند. یا به آدم‌هایی که ناگاه گذرشان به اینجا می‌افتد و بی‌آنکه بدانند مرده‌ام، در خانه متروکه‌ام چرخی می‌زنند، میان این واژگان هوایی تازه می‌کنند و سپس سراغ دیگر صفحات اینترنتی می‌روند.

آن روز شاید از امروزی که این فرسته را می‌نویسم خیلی دور یا شاید به آن بسیار نزدیک باشد.

مرا ببخشید که در چنان روزی اینجا پشت لپ‌تاپم نیستم تا پیام‌هایتان را بخوانم، تایید کنم و با خوشدلی پاسخ بگویم. اما بدانید همیشه در زمان زنده بودنم از حضورتان در این خانه خوشحال بوده‌ام.

 

+ هنگام نوشتن این پست به قطعه دوم آلبوم Exhale گوش می‌کردم. اگر دوست داشتید هنگام خواندن، بشنویدش.

۴ نظر ۱۸ خرداد ۰۳ ، ۲۱:۳۷
یاس گل
جمعه, ۱۱ خرداد ۱۴۰۳، ۰۹:۱۲ ب.ظ

یک جمعه ناب دوست‌داشتنی

امروز یک جمعه‌ معمولی نبود.

پس از مدت‌ها دوباره با بچه‌های دوچرخه دیدار کردم و بهانه این دیدار، ازدواج وجیهه و محمدحسین با یکدیگر بود. وقتی همه گرم صحبت بودیم، من به وجیهه نگاه می‌کردم. وجیهه‌ای که زمانی در همین فضای وبلاگی شناخته بودمش، دختری که یادداشتش را در دوچرخه خوانده بودم و از جایی به بعد تصمیم گرفته بودیم در عصر پیام‌رسان‌های اجتماعی برای یکدیگر نامه بنویسیم.

حالا وجیهه‌ای برابر من نشسته بود که دیگر نوجوان نبود. بزرگ شده بود. دانشجوی ترم آخر کارشناسی بود. و تماشای او و محمدحسین کنار یکدیگر زیبا بود.

وقتی به خانه برگشتم دیدم رضا صادقی برشی از یک قطعه قدیمی را بازخوانی کرده است: دروغ گفت. خیلی کوتاه و دلی. آن قطعه را قبلا نشنیده بودم. رفتم شنیدمش. این قطعه هم مرا به گذشته پیوند می‌داد. گذشته‌ای که با آن خاطره‌ای نداشتم.

بعد سری به سایت شاهین کلانتری زدم. چند پست‌ را خواندم و مثل همیشه چیزهای تازه آموختم. در زمان حضورم احساس می‌کردم حتی این سایت هم متعلق به امروز و این لحظه نیست. انگار مال دیروز است. مال دیروز و دیروزها.

همه چیز یک جور عجیبی خوب، ساده و دلنشین بود. دیدار با هم‌دوره‌ای‌های دوچرخه‌ای‌، گوش سپردن به قطعه‌ای قدیمی، خواندن چند پست در سایت کلانتری.

انگار زمان در من جابه‌جا شده بود، یا شاید هم من در زمان...

۵ نظر ۱۱ خرداد ۰۳ ، ۲۱:۱۲
یاس گل
سه شنبه, ۸ خرداد ۱۴۰۳، ۱۱:۲۴ ق.ظ

در هجوم خواب‌ها

پس از برگشت از سفر، خواب‌های زیادی دیدم. خواب دیدم از حدیث (یکی از دوستان وبلاگ‌نویس که سال‌هاست از هم بی‌خبریم) نامه‌ای به دستم رسیده است. نامه‌ای که آن را سال ۱۳۹۹ پست کرده بود و پس از گذشت چهار سال به دستم می‌رسید.


خواب دیدم مشغول تماشای فیلم ترسناکی هستم که بازیگران آن اغلب در فیلم‌های کمدی بازی می‌کردند. زنی به یکی از مراکز رمالی مراجعه کرده بود. البته فالگیران و ساحرانِ آن مرکز، دم و دستگاهی برای خودشان راه انداخته بودند. مرد رمال که قیافه مشاوران و روانشناسان را به خود گرفته بود، به زن گفت بار بعد برای رسیدن به نتیجه بهتر، فرد موردنظر را هم با خود به مرکز بیاورد. همه‌چیز به ظاهر طبیعی بود تا اینکه زن هنگام خروج از مرکز با زنی رنجور و روان‌پریش مواجه شد که می‌خواست وارد مرکز شود. همانجا چهره زن تغییر کرد و گویی که چندین نقاب به صورت زده باشد یا تسخیر شده باشد با دهان فردی دیگر به زن گفت پسرش در خانه دارد خودکشی می‌کند و بهتر است هرچه زودتر به خانه برگردد. زمان جلو رفت و همان پسری که از خودکشی نجات پیدا کرده بود گفت: من نجات پیدا کردم اما گیر همین کلاش افتادم. منظورش از کلاش یکی از رمالان مرکز بود که صورتی با نقاب آهنین داشت. خواب آن‌چنان ترسناک بود که دلم می‌خواست زودتر از خواب بیدار شوم.

 

خواب دیگرم این بود که با دو اتوبوس از طرف دانشگاه به مراسم ازدواج شاعر رفته بودیم. اصلا نمی‌دانم چرا باید این همه راه را می‌رفتیم بی‌آنکه بتوانیم وارد سالن شویم. همان‌جا داخل اتوبوس‌ها دم در ایستاده بودیم و فقط آمدن مهمان‌‌ها را نگاه می‌کردیم. مهمان‌ها هم اغلب مجریان صدا و سیما بودند.


اما به جز این خواب‌ها، خواب خوش دیگری هم دیدم. یک خواب خیلی خوش معنوی که نیمه‌شب در خواب و بیداری دیده بودمش و آن لحظه احساس می‌کردم-یا شاید هم مطمئن بودم- تعبیر این خواب بسیار نیکوست، اما افسوس که صبح چیزی از آن خواب شیرین در خاطرم نمانده بود.

۵ نظر ۰۸ خرداد ۰۳ ، ۱۱:۲۴
یاس گل
چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۴۰۳، ۰۴:۰۴ ب.ظ

آخر قصه

صبح آن روز با حاج‌خانوم در آستان امامزادگان حمیده خاتون(س) و سید جعفر(ع) قرار داشتم. تا رسیدن حاج‌خانوم سری به مزار شهید سعید حاج سید احمدی زدم و بعد از آن کنار قبور شهدای گمنام رفتم تا دعایی کنم.

حاج‌خانوم رسید و با یکدیگر پای صحبت نشستیم. نماز ظهر و عصرمان را همان‌جا خواندیم. بعد از نماز به عاشقانه‌های شیرین او درباره سفرش به حج گوش سپردم و در آخر از او خداحافظی کردم و با یادگاری‌های او (یک کتاب و یک جاجواهری) به خانه برگشتم.

نمی‌دانم ساعت چند بود که اینستاگرام را باز کردم و شروع کردم به تماشای استوری‌ها. کسی نوشته بود: «برای رئیس جمهور و تیم همراهش آرزوی سلامتی داریم.» از آنجا که واکنش من در مواجهه با بیشتر خبرهایی که در این شبکه‌ها می‌خوانم انکارآمیز است، از کنارش رد شدم. یک ساعت بعد پدرم گفت در گروهشان خبری خوانده درباره بالگرد رئیس جمهور. تا اینجا هنوز هم گمان می‌کردم شایعه‌ای دست به دست می‌چرخد. تا اینکه تلویزیون را روشن کردیم و مطمئنم شدیم خبر کاملا درست است. با این همه باز هم تصور من درباره ماجرا یک تصور سینمایی‌طور بود: عده‌ای با بالگردشان در جنگلی می‌افتند و زخمی و مجروح در هوایی مه‌آلود منتظر رسیدن نیروهای امدادی باقی می‌مانند. پس یعنی زنده‌اند.

تا قبل از اینکه بخوابیم همچنان تلویزیون روشن بود و به این فکر می‌کردم آیا فردا، روز میلاد امام رضا جان خبرهای خوبی از راه می‌رسد؟

صبح شد. زودتر از همیشه پای خبرها نشستیم، تقریبا خواب‌آلود. حالا دیگر تصاویر بالگرد از دور نشان داده می‌شد و به نظر می‌رسید جز دم آن باقی قسمت‌ها آسیب دیده باشد. در آن دقایق دیگر می‌دانستیم احتمال زنده بودن سرنشینان کم است و شاید فقط منتظر تایید خبر بودیم. که بالاخره خبر شهادت هم تایید شد.

اینستاگرام -مثل همیشه- بستری شد برای تقابل گفتمان‌ها. جایی برای رویاروییِ عزاداران و شادکامان.

می‌خواستم به دوست مشهدی‌ام زینب پیامی بفرستم و کمی با او درددل کنم. هنوز اصل ماجرا برایم غافلگیرکننده بود و دلم می‌خواست این ناباوری را با کسی که شرایط مشابهی دارد در میان بگذارم. اما منصرف شدم.

عصر همان روز دچار مسمویت غذایی شدم و پس از گذشت چند ساعت، وقتی دیگر چیزی در بدنم باقی نمانده بود تا آن را پس بزنم راهی درمانگاه شدیم و سرم اول را زدم. وقتی برگشتیم ایتا را باز کردم و دیدم زینب خودش پیام فرستاده و پرسیده: تو باورت می‌شود؟ و برایش نوشتم که برای من هم هنوز همه‌چیز خیلی عجیب و ناگهانی بوده است.

فردای آن روز بدن درد و تب بر من چیرگی یافت و دوباره راهی درمانگاه شدیم و سرم دوم را هم زدم.

امروز حالم کمی بهتر از دو روز گذشته بود و به تصاویر زنده‌ای که از مراسم پخش می‌شد نگاه می‌کردم و یاد مراسم حاج قاسم می‌افتادم.

از دو روز پیش تاکنون همچنان دارم به آخر قصه فکر می‌کنم. به اینکه مرگ هریک از ما چگونه خواهد بود؟ آخر قصه ما چگونه نوشته شده است؟ آیا ممکن است ما نیز چنین توفیقی داشته باشیم که آخر کار، حین انجام وظیفه یا اصلا حین انجام دادن کاری که با جان و دل عاشق آن هستیم از دنیا برویم؟

۱ نظر ۰۲ خرداد ۰۳ ، ۱۶:۰۴
یاس گل
شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۸:۵۵ ب.ظ

راوی همان نویسنده نیست

زمانی در محفلی، از شاعری جوان پرسیدند: آیا خودتان هم عاشق شده‌اید یا تجربه‌ای این‌چنین داشته‌اید که منجر به سرودن شعرهای عاشقانه‌تان شده باشد؟ شاعر با جدیت پاسخ داد: این‌ها برساخته خیال است.

چند وقت پیش هم در صفحه شاعر جوان دیگری دیدم که پرسیدند: آیا اشعار عاشقانه‌تان مخاطب خاصی دارد؟ و شاعر پاسخ داده بود: به جز دو شعر باقی فقط در خیال اتفاق افتاده‌اند.

هر دو شاعر، آقا بودند. و ما مردان دیگری را هم می‌شناسیم که همچون آنان، شعر عاشقانه می‌گویند و میان مردم طرفدارانی دارند. اما این موضوع برای شاعران زن چندان مسئله ساده‌ای نیست. تا مدت‌ها در مسیر شعر و شاعریِ زنان موانعی وجود داشت. به خصوص اگر متاهل می‌شدند. فرض کنید زن متاهلی شعر پرسوزی درباره شکست خود در یک رابطه عاطفی بنویسد. از رفتن بگوید. از نرسیدن. اینجا دیگر خیلی مهم است که درک همسر او از مقوله شعر و شاعری چیست و چگونه به قضیه نگاه می‌کند. آیا درک می‌کند که زنان شاعر هم می‌توانند همچون مردانِ شاعر با تخیل خود، دنیایی بیافرینند، شخصیت عاشق‌پیشه‌ای خلق کنند و از زبان آن شخصیت عاشق پیشه درباره عشق بگویند؟ یا اصلاً ممکن است تجربه‌ای را از زبان کسی شنیده و به این فکر افتاده باشند که آن ماجرا را در قالب یک شعر به ثبت برسانند.

البته تعداد زنان شاعر ما در دهه‌های اخیر افزایش پیدا کرده است و اتفاقاً در شعر این زنان هم عاشقانه‌های خوب و تاثیرگذار زیادی به چشم می‌خورد. و با توجه به نگاهی که به این مسئله وجود دارد، باید جسارت و شجاعت آن‌ها برای ورود به این حوزه را تحسین‌برانگیز دانست.

 

زمانی در کتاب ۲۸ اشتباه نویسندگان خواندم: «صادقانه نوشتن در واقع تن دادن به خطر است. اگر آماده نیستید خطر کنید، در حقیقت برای انتشار مطالبتان آمادگی ندارید. اگر محتاط هستید و می‌گویید مادرم هنوز زنده است و من نمی‌توانم درباره زندگی‌ام بنویسم، ممکن است هرگز نویسنده نشوید...نویسنده نه تنها باید تمام جانش را بلکه باید آدم‌های دیگر، تمام اسرار دوستان، دشمنان، همسایه‌ها و بستگانش را نیز افشا کند. البته این نوع خطر کردن کار دشواریست. افراد معمولاً خودشان را کاملاً افشا نمی‌کنند و آن‌قدر جزئیات واقعی زندگی خودشان را در آثار مکتوبشان عوض می‌کنند که خواننده شخصیت اصلی را جای آنها نگیرد.»

من هم هر گاه که از رک و راست‌نویسی واهمه داشته‌ام، دست به دامن سخن گفتنِ ادبی شده‌ام، از نمادها و صنایع بیانی استفاده کرده‌ام تا کمتر احساساتم و درونیاتم به نقد گرفته شود. تا کمتر قضاوت شوم یا نصیحت بشنوم. هرچه باشد واکنش مردم هنگام خواندن یک داستان یا شبه‌داستان متفاوت است با زمانی که گزارشی صریح و بی‌پرده از اتفاقات زندگی‌ات بخوانند و بشنوند.

اما به طور کلی در طول یکی دو سال گذشته به واسطه موضوع پایان‌نامه‌ام از نظریه‌پردازان روایت‌شناسی آموختم نباید راوی یک اثر را با نویسنده واقعی آن اشتباه گرفت. حالا دیگر تمایزی میان نویسنده یک متن و راوی آن قائلم. البته هنوز هم وقتی شعر یا داستان بسیار زیبای عاشقانه‌ای می‌خوانم، دلم می‌خواهد باور کنم در این زمانه قحطیِ عاشق‌پیشگی، شاعری یا نویسنده‌ای هست که عشقی اساطیری را تجربه کرده است و با همه مردم شهر فرق می‌کند، اما ناچارم به خود یادآور شوم که میان نگارنده و راوی فاصله‌ای است و یک شاعر یا نویسنده اگرچه متاثر از تجربیات زندگی شخصی خود و اطرافیان به خلق اثر می‌پردازد اما لزوما هرآنچه می‌گوید و می‌نویسد را تجربه نکرده است.

۴ نظر ۲۹ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۰:۵۵
یاس گل
شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۲:۴۳ ب.ظ

رئیس کتابخانه

صبح است. در کتابخانه پای قفسه نقد ادبی ایستاده‌ام. یکی‌یکی کتاب‌ها را بیرون می‌آورم و فهرستشان را نگاه می‌کنم تا ببینم کدام یک برای فیش‌برداری مناسب است.

خانم کتابدار را قبلاً هم اینجا دیده‌ام، اما آقایی که پشت میز نشسته است نمی‌شناسم.

 کتابخانه به خاطر محدودیت فضای خود به افرادِ بدون کارت عضویت اجازه ورود به سالن مطالعه نمی‌دهد. اعضای کتابخانه هم باید حتماً هنگام ورود کارت خود را به کتابدار تحویل دهند و بعد وارد اتاق مطالعه شوند. بعضی‌ها این کار را نمی‌کنند. یا کارت عضویت ندارند یا کارت عضویتشان باطل شده. این است که امروز هم خانم کتابدار دختری را صدا می‌زند و می‌گوید بیاید کارتش را نشان بدهد. دختر می‌آید و کتابدار می‌گوید: با این پوشش شما نمی‌توانید وارد کتابخانه شوید. ضمن اینکه کارت عضویتتان باطل شده است. برمی‌گردم تا ببینم پوشش دختر چه شکلی است. یک لباس کوتاه سفید، بدون شال و روسری. دختر چیزی نمی‌گوید و از کتابخانه خارج می‌شود. چند دقیقه بعد مرد است که با صدای بلند دختر دیگری را صدا می‌زند. دختر می‌آید و به او تذکر حجاب می‌دهند. می‌گویند: قبلاً هم چندین بار به تو گفته‌ایم شالت را سرت کن. و بعد همچنان با صدای بلند و لحنی جدی به خانم کتابدار می‌گوید: به عنوان رئیس کتابخانه به شما می‌گویم اگر باز هم رعایت نکرد بار بعد کارت عضویتش را باطل کنید. برمی‌گردم و دختر را نگاه می‌کنم. این یکی شال دارد. آن را دور گردنش انداخته.

کتاب‌هایم را که انتخاب می‌کنم. خانم کتابدار رفته است. آقای رئیس کتابخانه اشاره می‌کند که بروم سمت ایشان تا کتاب‌ها را برایم ثبت کند. راستش دست و پایم را کمی گم می‌کنم. شاید کمی می‌ترسم. یکی از کتاب‌ها از دستم می‌افتد روی میز و مرد نچ می‌کند. کتاب‌ها را برایم ثبت می‌کند و وقتی می‌خواهد تاریخ بازگشت را مشخص کند سرش را تکان می‌دهد. نمی‌دانم چرا و به چه دلیل. همان‌طور که نمی‌دانم کلا کلافه است یا فقط امروزش را جالب شروع نکرده است.

برگشتنی می‌فهمم کارت بی‌آرتی‌ام را خانه جا گذاشته‌ام. آنجا یک دختر قدبلند چادری می‌بینم و می‌گویم: امکان دارد برای من کارت بزنید تا با شما حساب کنم؟ حرفم تمام نشده که برایم کارت می‌زند و می‌گوید لازم نیست. به سرعت دور می‌شود و من هم دنبالش می‌دوم. یک ده تومنی درمی‌آورم و می‌گویم: خانم بفرمایید. دستتان درد نکند. قبول نمی‌کند و می‌گوید صلوات بفرست. می‌گویم: خیر ببینید.

بی‌آرتی اول شلوغ است.

دومی هم.

سوار سومی می‌شوم.

۳ نظر ۲۹ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۴۳
یاس گل
جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۱۱:۰۲ ق.ظ

به شاعر-۴ (نامه پایانی)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۱:۰۲
یاس گل
پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۱۰:۰۶ ق.ظ

کاش می‌شد دست در توشه‌هایشان کنم

-: «ایستگاه تربیت مدرس»

از قطار پیاده می­‌شوم. کوله­ را از دوشم برمی­‌دارم و روی نیمکت می‌نشینم. قرارمان همین‌جا و از همین ایستگاه است.

صبح جمعه است و متروها خلوتند. آن­‌سو، مسافری به یک موسیقی قدیمی گوش می‌دهد، با صدای بلند.

قطار اول می‌رسد و بی­‌من می­‌رود. با رفتن قطار و مسافران، ایستگاه در سکوت فرو می­‌رود. می­‌دانم که تا آمدنِ فاطمه و فریده نباید بروم، باید همین­‌جا منتظر بمانم اما باز هم حس یک جامانده را دارم. حس کسی که آمادۀ رفتن است اما در برابر چشم خود می­‌بیند که دیگران زودتر از او به مقصد می­‌رسند.

بیست و پنج دقیقۀ بعد فریده و فاطمه هم از راه می‌­رسند. از دور برایشان دست تکان می­‌دهم. به یکدیگر که می‌­رسیم فاطمه ساکِ توی دستشان را نشان می­‌دهد و می­‌گوید مشغول پخت وعده­ای برای ناهار امروزمان بوده‌­اند که آمدنشان طول کشیده. آن­ها با یک غذای افغانستانی به دیدنم آمده‌­اند. با هم سوار قطار می­‌شویم.

به مصلی که می­‌رسیم تصمیم می­‌گیریم تا چهره‌­هایمان شاداب و سرزنده­ است عکس­‌هایمان را بیندازیم و بعد وارد شبستان عمومی شویم. گوشی فاطمه را به پله­‌ها تکیه می­‌دهیم، دوربین را روی ثانیه­‌شمار می­‌گذاریم، خودمان دو متر عقب­‌تر می­رویم و رو به دوربین لبخند می­‌زنیم. ما لبخندهای بیست و یکم اردیبهشت­‌ماهمان را توی عکس­‌ها ذخیره می­‌کنیم برای روز و روزگاری دیگر، برای سال­‌هایی که دوشادوش هم نیستیم. کاش می‌­شد دست در توشه­‌هایشان کنم و کلمه هجرت را دور بیندازم.

فهرست کتاب­‌ها و ناشران را از کیفم درمی‌­آورم و حرکت خود را آغاز می­‌کنیم. همان­جا متوجه می­‌شوم بچه­‌ها خریدی ندارند و بیشتر به خاطر من آمده‌اند. پس اول می­رویم سراغ ناشرانی که از آن­ها قصد خرید کتاب­‌های درسی‌ام را دارم.

قیمت­ این دست کتاب­‌ها هرسال و با هر نوبت چاپ بالا و بالاتر می‌رود و دست ما از چیدنشان کوتاه‌تر می‌شود. دست‌های ما در طلب چیدنشان دراز می‌شود. هی روی پنجۀ پاهایمان می‌ایستیم تا بلکه نوک انگشتانمان به جلد آن‌ها برسد و فقط لمسشان کنیم. اما کم­‌کم مجبور می­‌شویم به جای مالکیت پیدا کردن بر آن­ها و تصاحبشان، به امانت گرفتنشان-از کتابخانه­‌ها-رضایت دهیم.

از خرید کتاب­‌های درسی منصرف می­‌شوم، چون می­‌دانم -و قبل از آمدن به نمایشگاه بررسی کرده‌­ام- که از کدام کتابفروشی­‌ها­ می­توان چاپ قدیم آن­ها را با قیمتی کمتر خریداری کرد. پس می­‌روم سراغ کتاب­‌های غیردرسی هرچند که برای دانشجویان ادبیات فارسی، شعر و داستان نیز به منزله درس است. به غرفه مهرا سر می‌­زنم تا بن تخفیف سی درصدی­‌ام را بگیرم. فریده و فاطمه هم به دعوتِ غرفه­‌دار بن­‌هایشان را می­‌گیرند.

راهرو 23، غرفه 558، نشر موسسه شاعران پارسی زبان. سال گذشته سه کتاب از همین نشر خریده بودم، مجموعه شعرهایی از شاعران معاصر هندوستان. این بار نگارخانه گنگا و نوای شرق را برمی­‌دارم و وقتی با تخفیف چهل هزار تومانی غرفه‌­داران مواجه می­‌شوم یک کتاب دیگر هم برمی­دارم: شیراز هند. از آنجا به شهرستان ادب می­رویم. از بن تخفیفم استفاده می­کنم و چهار کتاب شعر برمی‌­دارم. حس می­‌کنیم دیگر وقتش رسیده که گوشه‌­ای، سفره­‌ای بیندازیم و غذایمان را بخوریم.

این اولین‌بار است که می­‌خواهم یک غذای افغانستانی امتحان کنم: بولانی به همراه چتنی. جلوی صندوق‌­های اخذ رأی روی زمین می­نشینیم و مشغول خوردن می­‌شویم. بچه‌­ها توضیح می‌­دهند که لای برخی نان­‌ها سیب‌­زمینی است و برخی دیگر را با تره یا به قول خودشان با گندنا پر کرده‌­اند. از هردو طعمش خوشم می‌­آید و برخلاف آن­ها اغلب بدون چتنی می­‌خورمش.

بعد از صرف غذا دوباره به شبستان برمی­‌گردیم. یکی از دخترها بن تخفیفش را به من می‌بخشد و من از غرفه کانون کتابی پژوهشی برمی‌دارم. کیفم سنگین شده است و کتاب دیگری نمی‌­خواهم. نه اینکه نخواهم، فقط سعی می‌­کنم با گام‌­هایی تندتر از کنار غرفه­‌ها عبور کنم.

از شبستان بیرون می‌­زنیم و به بچه­‌ها می‌­گویم روزی دلم برای چنین روزی تنگ می­‌شود، وقتی دیگر اینجا نیستید. می­‌گویند می­‌رویم اما بالاخره برای سفر که برمی­‌گردیم. و با خنده ادامه می­‌دهند: با یورور برمی‌­گردیم.

پاهایم خسته است. ایستگاه شلوغ است. جای نشستن نیست. وارد قطار می­‌شویم و لاجرم همان­‌جا دم در می‌­ایستیم. ایستگاه هفت­‌تیر پیاده می­‌شوم تا خط را عوض کنم. فریده و فاطمه می­‌روند سوی دروازه دولت.

از توی قطار در میان جمعیت، برایم دست تکان می­‌دهند. قطار می­‌رود. نگاهم دنبالشان کشیده می­‌شود و از ادامه همراهی با آنان باز می­ماند. کاش می‌­توانستم دست در توشه‌­هایشان کنم و کلمه هجرت را دور بیندازم...

۴ نظر ۲۷ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۰:۰۶
یاس گل
چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۱۱:۰۷ ق.ظ

به شاعر-3

شاعر گرامی!

روز بخت من آن روز بود که برای خرید ِچند جلد کتابِ شعر به بهشت دوست‌داران کتاب رفته بودم.

آن روز نگاهم روی کتاب‌ها می‌لغزید و از عنوان‌ها می‌گذشت که ناگاه انگشت جادویی کتابفروشی در هوا چرخید و روی کتابی فرود آمد. نگاه من هم بال‌بال‌زنان به دنبال انگشت او بر همان کتاب نشست. نام شما بر جلد آن می‌درخشید.

کتاب را گشودم و از لابه‌لای غزل‌ها بلیتی طلایی دست من افتاد. بلیت را کف دستم پنهان کردم و از اولین خروجی به بیرون شتافتم تا پشت ستونی -دور از چشم آدم‌ها- بر آن نگاه بیندازم. رویش نوشته‌‌ بود: به مقصد ماه، و روبه‌روی نام راننده، اسم کوچک شما درج شده بود.

از همان روز و همان‌جا دانستم با غزل‌های شما می‌توان از جاده‌های پرستاره شب عبور کرد. با شما می‌توان به امواج پرحرارت خورشید رسید. با شما می‌توان نه در زمین که در آسمان‌ها سکونت کرد. در خواب‌ها، در رویاها، در سرزمین شعر.

فقط به من بگویید در کدامین ساعت، روی نیمکت‌ کدام ایستگاه باید به انتظار رسیدن اتوبوستان نشست.

اینجا روی بلیت کاغذی من چیزی ننوشته‌ است...

 

 

۲۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۱:۰۷
یاس گل
سه شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۷:۰۰ ب.ظ

به شاعر-2

شاعر گرامی!

شعرهایتان کبوتری است در دستم که می‌ترسم پروازشان دهم.

از آن رو که مبادا در حبس و حصار کبوتربازان گرفتار شود.

یا در تیررس شکارچیان قرار گرفته، دست به تفنگشان کند و -خدای نکرده- به سوی کلماتتان شلیک کنند.

شعرهایتان پرنده‌ای است که خوش دارم تنها از دست‌های خودم دانه برچیند.

باید مرا ببخشید که این‌گونه به پرندگانِ نغمه‌خوانِ شما دل بسته‌ام‌.

 

 

۲۵ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۹:۰۰
یاس گل