مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
مطالب پربحث‌تر

۳ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۱۷ ب.ظ

درخت دوستی

راضی نگاه داشتن "تمام" آدم ها به واقع کار دشواری است.تفاوت در ویژگی های اخلاقی و نوع نگاه آدم ها است که این دشواری را سبب می شود.

گاه باید بنشینی و به بررسی روابط خود با دیگران بپردازی.

وقت بگذاری و قبل از آنکه دیر شود،پیش از آنکه زمان از دستت در رَود،بنگری در طی مدتی که گذشت رابطه ات را چگونه رقم زدی؟مثلا،رابطه ات هنوز با فلان شخص به مانند گذشته در جریان است؟تغییری در جهت بهبود روابطتان ایجاد کرده ای؟حواست به او هست؟در دلخوری های پیش آمده چقدر علت ها را کاویده ای؟و ...

باور کن که فکر کردن و زمان گذاشتن به پای بررسی چنین مواردی هرگز بیهوده نیست.بلکه لازم و ضروری است.

دوستی هایت را جدی بگیر.خطوط قرمزروابط خود با دیگران را بار دیگر مرور کن.

اگر شاهد بهبود روابط خود با اطرافیان هستی شکرانه اش را به جای آر و در حفظ این رابطه بکوش.

و اگر احساس میکنی که در این میان،اتفاقات ناخوشایندی سبب دوری تو از آن ها گردیده است به دنبال ریشه یابی علت ها و رفع دلخوری ها باش.

برای دوستی ها و روابط خود،بیش از پیش ارزش قائل شو.


براده های یک ذهن:

مدتی است که رابطه میان من و یکی از دوستان به شکل صحیحی پیش نمی رود.از این رو تصمیم بر آن شد تا طی صحبتی کوتاه درباره روند ارتباطمان و چگونگی پیدایش مسائل اخیر به بهبود این رابطه بپردازیم + [کارت کوچک دست سازی برای نرم شدن دلهایمان] :)

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۴ ، ۲۱:۱۷
یاسمن مجیدی
چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۱۷ ب.ظ

گناه یعنی ندیدن تو

می دانی؟این روزها بیشتر می بینمت!

نقطه های تاریک زندگی ام را که مرور می کنم می بینم دقیقا همان جا که ندیدمت،همان جا که نگاهم را از مهربان نگاه تو دزدیدم،تمام زندگی ام تاریک شد.ذات گناه یعنی همین؛...تاریکی.من این روزها تفسیرش میکنم به لحظاتی که نمیبینم تورا؛گناه یعنی ندیدن تو!

می دانی؟فضای مجازی این روزهایمان عجیب کم دارد تو را.به دالانی مخوف بدل گشته است و ما نیز به سان کبک سر در آن فرو می کنیم و در عرض حضور چند دقیقه ای تا چند ساعتی مان در آن،گم می کنیم تو را.

دریافته ام که تنها عده ی معدودی از بندگان تو به خاطر می ماندشان که در این دالان تاریک با خود شمعی بیاورند،آن هم شمعی برافروخته از نور ایمانشان.

و بعد،از این ها که بگذریم...خودت خوب میدانی چه می شود.اوضاعمان را می گویم.اوضاع می شود همین که در این فضا بایدها و نبایدهایمان به یک باره رنگ می بازد و فراموشمان میشود.گاهی بی مهابا چشم می دوزیم به هر آنچه که در دنیای حقیقی،به ظاهر  خود را گریزان از آن می پنداشتیم.و ارتباطاتمان...که از یک سلام،چه وبلاگ خوبی،جزاکم الله خیرا آغاز می شود و می رسد به خواهر برادر ها و تصدق قلمتان شوم و ...

و همچنان تنها با همین جملات و آیات و روایات دل نشین تو و بزرگانمان ادعای دین مداری میکنیم و لبیک های دروغین سر می دهیم.چه تلخ عادتی است این پنهان کردن های منِ نفسانی ما پشت نقاب اسلام ناب محمدی(ص) تو.

مهربانم!ببخش من را و تمام من هایی را که اینگونه دین تو را توخالی و پوچ و ظاهرگرایانه جلوه داده ایم و از خود گریزانده ایم طالبان دین تو را.

خوب من!حال که به دیدنت دل خوش کرده ام تو خود روشنایی بخش دیدگانم شو.چشمم را به رویت این نورِ دمادم،روشن کن!

این پسوندهای حقیقی و مجازی که در انتهای دنیایمان می آید نیز تنها بازی با واژگان است وگرنه...عالم،همه را،محضر توست...



براده های یک ذهن:

اگر بنا بر ارسال نظر باشد ترجیح می دهم پای پست های صورتی و دخترانه ی بانوان سرزمینم نظری بگذارم و اگر ضرورت ایجاد کند که پای مطلب شیرمردان غیور سرزمینم حرفی بنویسم مطمئنا از این به بعد بدون ثبت نام و نشانی دقیق از خود خواهد بود.آنچه که مهم است نظر است نه نام من و نه نشانی ام.

نجابت و عفت نیز به ما آموخته است که یادمان باشد در این فضا در برابر کامنت آن کس که محرمیتی میانمان نیست نیازی به خرج کردن احساساتمان نیز نباشد!

آقای محترم.ما و شما،با هم،کامنت خصوصی،نداریم!

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۲۳:۱۷
یاسمن مجیدی
سه شنبه, ۱ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۳۹ ب.ظ

برآید از دلم آهی

امروز، دوستی ،جمله ی پرتکراری را به من گفت که مدت هاست شنیدن آن جمله آزارم می دهد!

سعی کردم به روی خود نیاورم،اما نشد.

گفتم:هیچ می دانی چقدر برایم این توصیه ها سنگین است؟آن قدر که گاهی نمی توانم در خلوت خود از فکر کردن به آن ها اشکی نریزم و آهی نکشم!?

تعجبی کرد و گفت:آخر چرا؟

توضیح دادم که برخی توصیه ها برای برخی آدم ها خیلی موثرند.می توانند بسیار مفید واقع شوند.اما گاهی این توصیه ها را به کسانی می کنیم که حقیقتا کاری از دستشان ساخته نیست و همین عذابشان می دهد.

احساس میکنم بغضی که سعی در فرونشاندن آن داشتم را دید! متوجه شد.

گفت:کاری با آن هایی که این جمله را از سر تمسخر یا توهین به تو می گویند ندارم.اما همیشه در نظر بگیر که شاید کسی که این توصیه را به تو می کند از شرایطتت بی خبر باشد و هیچ نداند.شاید او هم فقط از امروز تو باخبر است و نه از یک سال پیش و پنج سال پیش و  15 سال پیش تو!به دل نگیر.بگذر از این حرف ها.بگذر از این آدم ها.حتی به آن ها بگو از شما ممنونم که تا این قدر به فکر من و دلسوز من هستید.باور کن برخی به واقع نیتشان خیر است.فقط کمی زود قضاوت می کنند!کمی لحنشان تلخ است!




براده های یک ذهن:

چه حرف ها و طرز نگاه های آنان و چه بی تابی ها و دل شکستن های من...هر دو..."دردی ست که ریشه اش زمینی ست"!

بعد از مدت ها خاطرم آمد در کشوی خود یک جعبه ی دعا داشتم.باید دوباره [کارت ها] را بخوانمشان.

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۴ ، ۱۸:۳۹
یاسمن مجیدی