مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

سه شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۵۷ ق.ظ

غزل تا غزل بی قرار توام

نیستی...یعنی نه اینکه نباشی،اتفاقا هستی...

این حجاب و پرده ی روی چشم های من است که راه دیدارمان را کور کرده...

اجازه میدهی کمی از گریه های این فاصله را به پای گل های گلدان آرمیتایت بریزم؟باور کن سبز میکند جوانه های حضورت را!

داریوش شهید!گمان نکن که فراموشت کرده ایم.میلادت مبارک تر از هر سال باد

سخن مسافر:نذار اسمت از یاد این دل بره

پیشنهاد مسافر:کنار توام - مانی رهنما

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۵۷
یاسمن مجیدی
دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۲، ۰۳:۵۶ ب.ظ

شهادتی که ارثی است

با رنگ مشکی روی دیوار ترک برداشته ی کوچه ی بن بستی مینویسد: "مرگ بر...

رنگ عوض میکند و با قرمز،نقطه چین را پر میکند: شاه"

چشم ریز میکند و در ابتدای کوچه قامت افسری را تشخیص میدهد.اعلامیه های لوله شده از دستش می افتند.

چند ثانیه بعد عده ای او را در ماشین می اندازند و با چشمان بسته راهی اش میکنند.

هنوز جای زخم های قبلی ناشی از شکنجه اش خوب نشده اند.یاد دکتر حسینی و سایر شکنجه گران تن و بدنش را به لرزه در می آورد...

 

-:ناصر اوضاع خرابه.زخمی زیاد دادیم.خدا به دادمون برسه.

-:ای بابا.پس احمد و مجتبی کجان؟

-:می رم پی اشون.یا علی.

-:علی یارت...

کاغذ و قلمش را در می آورد و میان این همه سر وصدا شروع میکند به نوشتن چیزی شبیه وصیت نامه.نامه ای به مقصدِ...!-حالا هر کجا که میخواهد باشد،چه فرقی میکند؟-جایی در اواسط نامه رنگ عوض میکند: "مرگ بر صدام"

صدایی او را به خود می آورد

-:ناصر!ناصر کوشی پس؟با بچه ها برگشتیم.بدو که دیره.

-:اومدم.راستی نامه رسون کجاست؟

-:همین دور و بر بود...حالا وسط راه میبینیمش.بیا زودتر.

صدای برخورد موشک...

گرد و خاکی به پا میشود و 4 جنازه بر زمین...

 

از پژوهشگاه به سمت خانه میرود.ذهنش به شدت درگیر محاسبات سانتریفوژ.

به محرمانه ها می اندیشد.

چراغ قرمز...پشت فرمان نگاهی به آسمان می اندازد و زیر لب میگوید:خدایا!میبینی چه میکنن با ما؟!لحن صدایش راسخ میشود و میگوید: "مرگ بر آمریکا"

چراغ سبز...راه می افتد.در اواسط راه دو موتور سوار به او نزدیک میشوند.

چند دقیقه بعد انفجار...رنگ آمریکا هم سرخ میشود.

___________________________________

شاه و صدام و آمریکایش خیلی فرق نمیکند.

"مرگ بر تمام جاری کنند گان رنگ خون"

بسم الله...فردا چه کسی قصد دارد شهیدمان کند؟

 

 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۵۶
یاسمن مجیدی
شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۵۹ ب.ظ

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

سخن مسافر:امروز روز عجیبی بود  و غیرقابل پیش بینی.بعد از مدتها با بچه های دانشگاه قرار گذاشتیم برای ساعت 11 در کافه سینما.خیلی وقت بود که الهام-یکی از بهترین دوستانم- را ندیده بودم و به همین خاطر از او هم دعوت کردم همراه من بیاید.به مقصد که رسیدیم برف خفیفی  شروع به بارش کرد و این اولین بار بود که برف زمستانی خوشحالم نکرد!هوا به شدت سرد بود...

بعد از رسیدن همه ی بچه ها،جشن کوچکی گرفتیم.عقربه های ساعت به 14 رسید و اکثر بچه ها قصد داشتند همچنان کنار هم باشند.اما شرایط من کمی فرق میکرد و همراه الهام از بچه ها خداحافظی کردیم و  بیرون زدیم .

برف کمی شدید شد.وسط راه،نرسیده به پل هوایی الهام گفت:یاسمن از خیابون رد شیم.

-:نه.خطرناکه.میبینی که.ماشینا امون نمیدن.از رو پل بریم.

کمی دل دل کرد و نهایتا به سمت پل رفتیم.پله های پل عابر تجریش برقی هستند.موقع پایین آمدن بود که دیدم الهام دارد عقب  عقب میرود.چادرش گیر کرده بود به پله برقی.جماعت داد و فریاد که :خانم چادرتو سریع در بیار.من هم فقط سعی میکردم الهام را نگه دارم تا خودش آسیبی نبیند.چند نفر آمدند کمک و چادرش را کشیدند بیرون.پاره شده بود.دستش را گرفتم

-:ببینم چادرتو.

-:واسه همین از پل عابر اینجا میترسم.

-:پارگیش کمه.خدا رو شکر.

-:ما چادری ها هم مصایبی داریم ها.

(خندیدیم)

-:الهام ترسیدم

-:من بیشتر!

خلاصه سوار خطی شدیم به سمت منزل

داشتیم خاطرات امروز را مرور میکردیم و ریز ریز میخندیدیم.

نزدیک منزل شدیم و از راننده خواستم نگه دارد.با الهام خداحافظی کردم.دستگیره در را گرفتم که پیاده شوم.دستگیره قفل کرده بود.تلاش کردم دوباره باز کنم که یک دفعه...

واقعا نفهمیدم چه شد!کمرم درد میکرد و با اینکه صدای برخورد ماشین را شنیده بودم اما درست متوجه نبودم چه اتفاقی افتاده.

- خانم!حالتون خوبه؟

صدای راننده بود.به الهام نگاه کردم.بعد به راننده.گفتم:خوبم...

الهام گفت:گردنم...

عقب را نگاه کردیم.یک تصادف شدید.شک داشتم که زنده ام یا مرده!

-: واسه همینه به مسافرا میگم سریع پیاده شید.خوب شد پاتو نذاشتی بیرون.وگرنه...!

بازهم راننده بود.

گیج و مبهم از ماشین پیاده شدم.الهام گفت:یاسمن؟خوبی؟

گفتم:کمرم...گفت:گردنم...

راننده پشتی پیاده شد.جالبتر آنکه طلبکار هم بود و میگفت:آآآآااقاااا.ببین با ماشینم چه کردی؟

خودم را به خانه رساندم

به الهام پیام دادم:الهام خوبی؟

-:آره...تو چی؟

-فک کنم!

از این روزهای عجیب و غیرقابل پیش بینی زیاد است.تقریبا به اندازه هر روز.

خدایا!ممنون که حواست به تک تک ما هست.شکر.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۵۹
یاسمن مجیدی