مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۲۳ مطلب با موضوع «لمس اوراق کتاب» ثبت شده است

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ

من مسلمانم-قسمت سوم

مطالعه ی شخصی من درباره ی امام جواد(ع)،با خواندن 4کتاب از زندگینامه و احادیث امام،بالاخره،به پایان رسید.نه به این معنا که پس از این دیگر به سراغ مطالعه ی بیشتر درباره ی امام نهم شیعیان نخواهم رفت اما در حال حاضر به آن میزان اطلاعات که مورد نیازم بود رسیده ام.حالا دیگر اگر کسی درباره ی امام جواد از من تعریفی بخواهد،صحبتم صرفا در اینکه امام چندم است و پدرش کیست و پسرش که،خلاصه نخواهد شد.می توانم از تولد او بگویم و از اتفاقات مختلفی که در سال های مختلف زندگی برایش افتاده.

حالا من نسبت به هر زمان دیگر در زندگی ام،از امام جواد بیشتر می دانم.و این برای من یعنی یک پله بالاتر.

الهام هم مطالعه درباره یزندگی حضرت عباس را به تازگی آغاز کرده است و  با کتاب سقای آب و ادب از سید مهدی شجاعی.

اما موضوع دیگری است که آن را هنوز با الهام در میان نگذاشته ام تا یک وقت در مطالعه اش عجله به کار نبرد.

من قصد کردم در فاصله ی مطالعه بین دو امام،این وسط سراغ یکی از سوره های قرآن نیز بروم.یعنی قبل از اینکه مطالعه درباره ی امام دیگری را آغاز کنیم،درست شبیه به آغاز مطالعات امام شناسی مان،سراغ سوره های قرآن هم برویم.

به این ترتیب تنوعی هم در موضوعات مطالعاتی مان ایجاد خواهد شد که جذابیت مسیر را بالاتر می رود.

به همین منظور سراغ نام سوره های قرآن رفتم و فکر کردم؛می خواهم از کدام سوره آغاز کنم؟سوره ای که در حد بقره طولانی نباشد.سوره ای که خیلی هم کوتاه نباشد.سوره ای که...که به نام یکی از حیوانات باشد!اصلا سوره به نام همان موجودی باشد که از آن میترسم:عنکبوت!

(چند سال پیش نیز که از مورچه میترسیدم(!!!) به سراغ سوره ی نمل رفتم.البته آن زمان به قصد ریختن ترسم از مورچه و پی بردن به شان و منزلت واقعی آن.و خب اثر هم کرد و دیگر از مورچه نمی ترسم.)

بله.سوره ی عنکبوت انتخاب اول من برای بیشتر دانستن شد.پس به کتابخانه رفتم و از میان مجموعه کتاب های تفسیر نور،سراغ همان جلدی رفتم که سوره ی عنکبوت را نیز شامل میشد.

تا الان که مشغول به نوشتن این پست هستم 30 آیه را پشت سر گذاشته ام.هر روز 5آیه به همراه تفسیر و فکر کردن درباره ی آن.

این مسیر برایم بسیار دوست داشتنی است.

شما فکر می کنید،انتخاب الهام در میان سوره ها،کدام سوره خواهد بود؟

فرقی نمی کند.

مهم این است که ما تصمیم به بیشتر دانستن درباره ی دینمان گرفته ایم.من که می توانم لبخند خداوند و تشویق های پی در پی او را بالای سرمان احساس کنم.شما چطور؟


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۰
یاسمن مجیدی
شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۴ ب.ظ

من مسلمانم-قسمت اول

با هم قرارهای جالبی گذاشتیم.من و الهام،دوتایی.

قرار گذاشتیم برای این الکی مسلمان نبودنمان،از یک جای راه شروع کنیم.دیدیم چندان هم از این نصفه نیمه مسلمان بودنمان،اصلا از این کمتر از یک ربع،یک چهارم مسلمانی مان ناراحتیم.

من گفتم برای شروع برویم سراغ امام شناسی.گفتم:هر کداممان برویم سراغ امامی که دوست داریم بیشتر درباره اش بدانیم.برویم سراغ کتابخانه ها و بگردیم به دنبال کتاب هایی درباره ی همان امام.

قرار شد او پنجشنبه ای،برود سراغ کتاب سقای آب و ادب.من هم امروز رفتم سراغ حکمت های نقوی.من از امام جواد الائمه شروع کردم.او از حضرت عباس.

همین یک ساعت پیش،یک دفتر 40برگ نهال هم خریدم تا چیزهای جالبی که از امام محمد تقی می خوانم را درون آن یادداشت کنم.

من،از همین امروز،در آغاز راه...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۲۱:۵۴
یاسمن مجیدی
يكشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۲۴ ب.ظ

این قسمت:شگفتی!

واقعا خوشحالم از اینکه در کتابخانه انتخابش کردم!

بگذارید برایتان توضیح دهم.

برق کتابخانه دچار مشکل شده بود.کتابدار پیشنهاد کرد برای پیدا کردن کتابی که به دنبالش بودم،سری به قسمت نوجوان بزنم.کتاب های نوجوان چندماهی میشد که به یک اتاق نسبتا کوچک در همان ابتدای راهرو اصلی کتابخانه منتقل شده بود.وقتی در آستانه ی در ورودی اتاق ایستادم،دیدم که اتاق،زیادی تاریک است.هرچه این ور و آن ورم را نگاه کردم کلید روشن کردن چراغ را پیدا نکردم.

به هرحال وارد همان اتاق تاریک شدم و شروع به گشتن کردم.

جدا از کتابی که دنبالش بودم،یکی دو کتاب دیگر هم برای مطالعه در نظر داشتم که اتفاقا هر دوی آن ها را پیدا کردم.

یکی از این کتاب ها،کتاب شگفتی بود!به گمانم یک سال پیش(شاید هم دورتر)،در صفحه ی سارا نجفی عکسی از آن دیده بودم و خوب به خاطر داشتم که سارا چقدر از آن تعریف کرده بود.احساس میکردم این تابستان زمان مناسبی برای خواندن آن می تواند باشد.

همین دیروز شروع کردم به خواندن آن.نمی توانم بگویم چقدر از انتخابش راضی هستم.کتاب درباره ی پسری به نام آگوست می باشد که دارای یک نقص مادرزادی است.شما آن زن و شوهر جوانی را که به برنامه ی امسال ماه عسل آمده بودند،به خاطر دارید؟یادتان هست که مرد جوان دچار یک نقص کروموزومی بود و به همین خاطر ظاهرش با آدم های دیگر متفاوت بود؟خب باید بگویم آگوست هم به همان نقص مبتلاست و داستان،داستان زندگی اوست از وقتی که دیگر باید وارد مدرسه شود.وارد دوران راهنمایی.چرا که تا پیش از این در خانه و نزد مادرش درس میخواند.

آن قدر از خواندن این کتاب خرسندم که حتی قصد تماشای فیلم سینمایی آن را هم دارم.فیلمی که اتفاقا محصول سال 2017 است و باید بعد از به پایان رسیدن کتاب،حتما ببینمش.

راستش این روزها به یک چیز دیگر هم فکر میکنم.به اینکه اگر در دوچرخه هر از گاهی هم،من بتوانم در قسمت معرفی کتاب فعالیتی داشته باشم،معرکه می شود.مطمئنم که خیلی خوب از پس آن بر می آیم اما مسئله اینجاست که نمی دانم در صورت در میان گذاشتنش با دوچرخه با چه پاسخی رو به رو می شوم.به هرحال هرچه باشد،اگر که فرناز و فاطمه و باقی بچه ها می توانند امروز در دوچرخه بنویسند،حاصل حفظ ارتباط قوی شان با دفتر دوچرخه است.حاصل رفت و آمدها و چیز یاد گرفتن ها.چیزی که من انجامش ندادم و حتی همین حالا هم اگر بگویند برای معرفی کتاب باید به دفتر دوچرخه در حال رفت و آمد باشی احتمالش زیاد است که بگویم:اوه نه!

اوووف.باید کمی برنامه ریزی هایم را درست و حسابی تر بچینم و ببینم که چه می شود.


براده های یک ذهن:

به شما گفته بودم که من از رفت و آمدهای مکرر فراری ام؟به شما گفته بودم که حتی از صحبت کردن های تلفنی هم تا حد امکان دوری می کنم؟به جاهای شلوغ که می رسم واقعا برای لحظاتی گیج می شوم و ترجیح می دهم زودتر از آنجا خارج شوم؟

من اینی هستم که دارم به شما می گویم.مدلم همین است.پس اگر رفتارهای مشابه به چیزی که می گویم از من دیدید فقط بدانید که یاسمن همین جور آدم است.البته تمام موارد بالا استثنائاتی هم دارند و آن در مورد افرادی ست که از صمیم قلب دوستشان دارم.خیلی خیلی زیاد

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۶:۲۴
یاسمن مجیدی
شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ب.ظ

کتابدارها،سیستم و من!

من به شما قول می دهم.من همین جا به شما قول می دهم که از این به بعد،هر وقت برای تمدید یک کتاب با کتابخانه تماس میگیرم حتما صدای خودم و شخص مسئول پشت خط را حین مکالمه ضبط نمایم!ضبط نمایم و تا روزی که مطمئن نشده ام درخواست تمدید کتاب من به درستی ثبت شده،آن را از تلفن همراهم پاک نکنم.

من به شما قول می دهم.قول می دهم هر بار پس از تمدید، وضعیت امانات کتاب هایم را در سیستم بررسی کنم.یا حتی به هنگام تحویل یک کتاب.

من از این سوراخ سه مرتبه گزیده شده ام و پشت دستم را داغ کرده ام که دیگر به بیشتر این تمدیدهای تلفنی اعتماد نکنم.زیرا که امروز برای بار سوم و در کتابخانه ای دیگر،دیدم که برایم دیرکرد ثبت شده و حرف هایم مبنی بر اینکه:من تماس گرفتم آقا.تمدیدش کردم.چه دیرکردی؟،اعتباری ندارد و سندی برای اثبات آن موجود نیست.


براده های یک ذهن:

این ها را نگذارید به حساب بدعملکردی کتابدارها.در بیشتر مواقع ایراد کار از کتابدار نیست.سیستم ها به واقع دچار مشکل اند.

ضمن اینکه من واقعا در این میان محبت ها و لطف هایی از کتابدارها نیز دیده ام.جدی می گویم.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۷
یاسمن مجیدی
سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۵۲ ب.ظ

هولدن!از من نخواه که دوست بدارمت

می دانی چیست هولدن؟

مشکل اینجاست که تو خود جی.دی.سلینجر هستی!این را توی آن فیلم یاغی دشت دیده بودم.همان جا که استاد دانشگاهِ سلینجر جوان به او گفت:هولدن کالفیلد خود تویی،مگر نه؟

بله.مشکل همین جاست.همین جا که من جی.دی.سلینجر را می توانستم دوست داشته باشم اما هولدن را نه!تو را نه...

تو از آن نوجوان های نیویورکی سردرگم بودی.فصل به فصل تو را که می خواندم یا در حال کشیدن سیگار پشت سیگارهایت بودی(آن قدر که گاهی واقعا بوی سیگار را از داخل خانه حس می کردم و هرچه به اطرافیان می گفتم:این بو از کجا می آید می گفتند بویی نمی آید!)،یا به دنبال بارها و کاباره هایی که وقتی گارسون بالای سر آدم می ایستد بلافاصله نپرسد که تو چند سال داری و ما به هم سن و سالان تو مشروب نمی دهیم و یا، فکرت درگیر این دختر و آن دختر بود.

تو مدرسه را رها کرده بودی.یعنی اخراج شده بودی.چون درس نمی خواندی.

جالب بود که تو خود به مسائل جنسی فکر می کردی و حتی یک بار به آن آسانسورچی پول دادی تا یک زن خراب به داخل اتاقت بیاورد اما پایش که می افتاد پشیمان میشدی و ادامه نمی دادی.حتی از استرادلیترهایی که می دانستی آن کاره اند و کار دخترها را تمام می کنند بدت می آمد.حتی دلت می سوخت برای چنین دخترهایی...عجیب نیست؟

در تمامی داستان،هم می توانست حالم از تو به هم بخورد و هم می توانست دلم برای تو بسوزد.

مثلا آن جا که با آن دختره ی موطلاییِ به قول خودت احمق، در کاباره می رقصیدی، از تو و حرف هات عقم می گرفت ... و آن جا که علی رغم برخورداری از یک خانواده ثروتمند و پرورش ات در وضعیت اقتصادی مطلوب،دیگر پولی ته جیبت نمانده بود و خواهر کوچکت فیبی،تمام عیدی هایش را به تو قرض می داد(یعنی همان جا که خودت هم گریه ات گرفت)آنجا دلم برایت سوخت.

راستش یک جای ماجرا حتی برایت دست زدم.آن جا که تلاش کردی در مدرسه ی فیبی آن جمله ی زشتِ و قبیح «دهنتو ... » را پاک کنی.با خودم گفتم عجب!هر چقدر هم که ذهن خودش درگیر این چیزها باشد اما این جور جاها که می شود به غیرت می آید.شاید مثل خیلی های دیگر فکر می کردی بچه ها نباید این چیزها را بدانند اما اگر به سن و سال خودت برسند عیب ندارد!

به هرحال باید بگویم که فهمیدن تو برای آدمی شبیه به من واقعا سخت بود.فهمیدن تو و حتی آدم های بدتر از تویی که دیگر نوجوان هم نیستند اما همچنان در بی هدفی و سردرگرمی روز و شب می گذرانند و غرق در لذت های بیخودکی اند.

اما فکر می کنم بیشتر پسرهای نیویورکی-اصلا غرب و شرق ندارد که!همین ایرانمان هم عجیب به سمت نیویورکی شدن پیش می رود-من فکر می کنم بیشتر پسرهای هر جایی از دنیا،حال و احوال ناطور دشتی تو را خوب می فهمند.

گرچه تصور اینکه خیلی از پسرهای نوجوان سرزمینم درگیر حال و روز تو باشند،واقعا برایم وحشتناک است و آرزو میکنم با گذر از نوجوانی واقعا وضعیت بهتری پیدا کنند و نه بدتر.

بگذریم.

حالا می فهمم که چرا جین وبستر را تا این اندازه دوست دارم.جین وبستری که حتی وقتی درباره ی بدی های نیویورک حرف می زند،لااقل تصویرهای قابل تحمل تری را نشان آدم می دهد.

یا وقتی صحبت از عشق در داستان های او مطرح می شود این قدر ذهن جنسیت مذکر داستان پی جاذبه های صرفا جنسی نیست....

بله...

هولدن!هولدن کالفیلد بیچاره!

از من نخواه که دوست بدارمت اما به یقین تو بهتر از همان استرادلیترهایی.این خودش چیز کمی نیست.لااقل در همان غرب خراب شده.پس...خب،از تو نمی توانم هم متنفر باشم.بله...


 براده های یک ذهن:

ملاکتان برای خواندن یا نخواندن این کتاب،سلیقه ی شخصی من نباشد.مگر اینکه احساس کرده باشید از لحاظ روحی،باوری،اعتقادی و سلیقه ای تا حد زیادی شبیه به خود من هستید.

و موضوع دیگر اینکه،شما می توانید عاشق هولدن باشید و من می توانم عاشقش نباشم و این ابدا به معنای این نیست که ما از هم متنفر باشیم :))) 

ما داریم با تفاوت های یکدیگر و تفاوت در نگاه و دنیامان آشنا می شویم تا بتوانیم از دیدن این همه تنوع در سلیقه، بیشتر دنیا را دوست داشته باشیم.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۲
یاسمن مجیدی
شنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۱ ب.ظ

کلک خیال انگیز

نشسته ام و گنجور را زیر و رو میکنم.

فرقی هم نیست که به پای حافظ بنشینم یا مولوی.سعدی را از نظر رد کنم یا ناصر خسرو را،وحشی بخوانم یا بیدل دهلوی.

اما به غزل شماره ی صد و شصت و یک که می رسم،از خوانش سهیل قاسمی که می گذرد،محسن هاشمی شروع به خوانش "کی شعر تر انگیزد" حافظ می کند با موسیقی لطیفی که روی خوانشش سوار شده است.

یک آن احساس میکنم که من نیز بر واژه واژه ی این شعر سوار شده ام...در دریای آن غوطه ور...:


غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل 
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد


همین جا کلیک کنید و پس از خوانش اول،به روایت دوم گوش بسپارید

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۲۱
یاسمن مجیدی
چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۴۸ ب.ظ

من یک روز در یک داستان تمام خواهم شد

سال گذشته هم همینطور شد!

اجازه دهید اینطور شروع کنم؛معمولا جشنواره ی فیلم های سینمایی نوروز سیما،برایم فرصتی است برای پیدا کردن فیلم های مورد علاقه ام.این جستجو معمولا به فیلم هایی ختم می شود که عنصر خیال در آن ها نقش فوق العاده ای دارد و از فیلمنامه ی متفاوتی-از نگاه من- برخوردار است.فیلمی که می تواند مرا پای تلویزیون میخکوب کند،درست مثل یک کودک 4،5 ساله که وقتی در حال تماشای انیمیشن موردعلاقه اش باشد جوری در فضای داستان قرار می گیرد که از ترس از دست دادن یک پلان، فرصتی برای جواب دادن به سوالات اطرافیان ندارد خواه این سوالات درباره ی داستان باشد خواه دیگر موضوعات.

سال گذشته درست در روز سیزدهم فروردین ماه،فیلم طعم شیرین خیالِ کمال تبریزی با من این کار را کرد.فیلمی که اتفاقا از نظر بسیاری از منتقدان حرفه ای و غیرحرفه ای چندان هم فیلم جالبی نبود.

وسط های فیلم وقتی که مجبور بودم برای به جا آوردن مراسم سیزده بدر با خانواده از خانه بیرون روم خلقم کج بود.در آخر نیز آنقدر در طی یکی دو ماه مغازه ها را گشتم تا در نهایت سی دی آن را پیدا کردم و بارها دیدمش.

اما امسال...شاید هنوز زود باشد که دقیقا بگویم کدام فیلم یا کدام فیلم ها با من چنین کاری را کردند اما از بابت یکی از آن ها کاملا مطمئنم و آن:سه گانه ی هابیت!

از یکم تا ششم فروردین راس ساعت هفت بااشتیاق پای شبکه نمایش می نشستم.خدا می داند که وقتی درست در این ساعت میهمان ها سر می رسیدند اوضاع چگونه بود.انگار نه انگار که مهمان آمده!روی نزدیک ترین مبل به تلویزیون می نشستم و سرم به جای اینکه رو به میهمانان باشد رو به نمایشگر تلویزیون بود.باید حتما کسی مرا خطاب می کرد تا سرم را برگردانم به سمتش و ببینم چه می گوید:

-اینا چیه میبینی؟

-چقدر زشتن!

-خوشت میاد ازینا؟

و من خوشم می آمد.از بیلبو،از گندالف از تراندوئیل از تورین سپر بلوط از...

راستی گفتم تراندوئیل ... و آه تراندوئیل ...الف شاه...

نمی دانم که پیش از این ها این مسئله را با شما در میان گذاشته ام یا خیر!

من یک روز در یک داستان خودم را جا خواهم گذاشت...

من یک روز در یک داستان تمام خواهم شد...و آن روز،روز پیوستن من به تمام شخصیت هاست.شخصیت هایی که بیشتر آدم ها آنان را هرگز باور نداشتند و من بارها به آن ها گفته بودم که دنیای داستان ها دنیایی است سرشار از زندگی!

شاید آن داستان داستانی باشد که در آینده خودم به نگارش آن دست خواهم زد شاید هم داستانی دیگر از نویسنده ای دیگر...در هر داستان که تمام شدم مرا در همان داستان جستجو کنید و بدانید که من در لا به لای همان نوشته ها به زندگی خود ادامه خواهم داد.


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۴۸
یاسمن مجیدی
يكشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۵۸ ب.ظ

نه به من!که به کتاب هام عیدی رسید

امروز صبحی،یک سر به کتابخانه رفتم و کتابی را که برای مدت یک ماه و نیم در دست داشتم،تحویل کتابدار دادم.

در میان قفسه ها گشتم و جلد دو از همان کتاب را از داخل قفسه برداشتم.

هنگام ثبت کتاب در دستگاه،چشمم به نشان گذارهای کتابِ چیده شده روی میز افتاد.هدیه ای بود از طرف سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران به اعضای کتابخانه.

برداشتمشان!

وقتی به خانه رسیدم،پروانه ای از نشان گذارها زنده شد!پروانه،بال های ظریف خود را گشود و به آرامی در بوستان  کتاب به پرواز در آمد،

از قضا در بوستانِ گلستانِ سعدی!


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۸
یاسمن مجیدی
چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ

ادبیات کهن

بعد از ضبط این سری از رادیو دوچرخه،حس کردم انرژی کم آورده ام.

صبحش کلیله و دمنه را تمام کرده بودم تا برای ضبط دو صفحه ی گفت و گو با پُل کینگ(کارگردان فیلم پدینگتون)،فکرم متمرکز روی کار باشد.اما این بار حجم کار زیاد بود و آخرهای ضبط صدایم دچار گرفتگی میشد.

البته چند روزی هم بود که سوزش گلو داشتم.اما نمی دانستم به آلودگی هوا ربطش دهم یا سرماخوردگی.به مورد دوم ربطش دادم و یک عدد قرص سرماخوردگی را بالا انداختم.

عصر که شد انقدر احساس خواب آلودگی میکردم که تصمیم گرفتم به جای مراجعه به کتابخانه،تلفنی مهلت امانت کتاب را تمدید کنم.

آن آقا کتابدار که قدش از بقیه بلندتر است تلفن را پاسخ داد و به سرعت کتاب ها را تمدید کرد.اما با مراجعه به سایت دیدم که کلیله تمدید نشده.

به ناچار به کتابخانه مراجعه کردم.می دانستم دلیل عدم قبول تمدید کلیله به این خاطر است که از فرصت های تمدید استفاده کرده ام.

کتاب را پس دادم و خدا را شکر کردم که در آخرین روز مهلت امانت کتاب،تمامش کرده بودم.

و چقدر این روز آخری سر موخره ی کتاب منقلب بودم وقتی که داشتم با نثر ابولمعالی بدرود میکردم.

همانطور که سر اتمام گلستان سعدی خوشحالی توام با اندوه مرا همراه بود.

شادی از آنکه پله پله پای ادبیات کهن سرزمینمان نشسته ام و اندوهناک از اینکه تمام شد و باز بایدش خواند.اما در فرصتی دیگر.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۶ ، ۱۸:۵۸
یاسمن مجیدی
سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ق.ظ

به جاش کتاب بخونیم؟!

بار اولی که روبه روی درب ورودی کتابفروشی حوض نقره ی باغ فردوس،آن تلویزیون دکوری بزرگ قرمز رنگ را دیدم از آن خوشم آمد.از آن جمله ی «به جاش کتاب بخونین» که با رنگ سفید روی صفحه سیاه رنگ تلویزیون نوشته شده بود.

حتی با آن عکس هم گرفتیم در حالی که یک کتاب دستمان بود.

اما بعد تر هرچه فکر کردم به منظور آن جمله-که اتفاقا خیلی هم باب شده بود-پیام آن جمله برایم مفهوم نمی آمد!

من کتاب می خواندم.حالا نه در حد مردم فنلاند که در سال به طور میانگین 47 کتاب می خوانند و رتبه اول دنیا را به دست آورده اند.اما کتاب می خواندم.کتاب می خریدم،هدیه می دادم،عضو کتابخانه های عمومی بودم و به طور کلی یک آدم کتابخوان به حساب می آمدم.(مطمئنا متوجه هستید که منظورم از کتاب خوانی،جدای از مطالعه روزنامه و کتاب های درسی است!)

علاوه بر این ها از همان بچگی تا امروز یکی از مخاطبان وفادار صدا و سیمایمان بودم.سریال هایی را با توجه به علاقه مندی ام دنبال می کردم.پی گیر برنامه هایی متناسب با نیازم بودم و معمولا برنامه های خوب را هم به دیگران اطلاع رسانی می کردم.

با این همه هیچ وقت تماشای تلویزیون و برنامه های آن،مانع کتاب خواندنم نبود.هیچ وقت نشد که بگویم:ای وای چقدر پای تلویزیون نشسته ام،کتاب خواندنم از دست رفت!(به جز در ایام امتحانات مدرسه و دانشگاه که منظورم از کتاب،در اینجا،کتاب های درسی بود)

به همین خاطر دیگر جمله ی «به جاش کتاب بخونین» برایم جذابیتی نداشت.برنامه ریزی من به گونه ای بود که هم مطالعه کتاب و هم تماشای تلویزیون در آن گنجانده شده بود.اعتقادم هم مانند بسیاری از آدم ها این نبود که صدا و سیما چرت و پرت به خوردمان می دهد!من در طی این سال ها به واقع برنامه های خوبی را دیده ام که از تماشای آن ها درس گرفته ام.حتی هنگام تماشای سریال ها به فیلمنامه های آن ها دقت می کردم و از همین طریق توانستم نام فیلمنامه نویس هایی را که کارشان را می پسندیده ام،پیدا کنم و برایم ماندگار شوند و پای فیلم های دیگری که آن افراد، فیلمنامه نویسی اش را به عهده داشته اند،بنشینم.

حال سوال من اینجاست که جمله ی «به جاش کتاب بخونین» دقیقا خطاب به چه کسانی ست؟

1 آن هایی که اصلا کتاب نمی خوانند؟خب این قشر ممکن است تلویزیون هم تماشا نکنند یا  اصلا برنامه های ماهواره ای را تماشا کنند.

2 آن ها که کتاب می خوانند؟خب نمونه ی بارز کسی که هم کتاب می خواند هم تلویزیون می بیند و می گوید از هر دو آن ها بهره می برد:خود من!

3 می شود این جمله را اینطور هم نگاه کنیم:می شود با تماشای کمتر تلویزیون،کتاب های بیشتری خواند.که خب البته در مورد من اینطور نیست.چون حتی اگر تلویزیون نبینم تمام روزم را برای کتاب خواندن نمی گذارم.بلکه زمان مشخصی برای آن اختصاص داده شده و مطمئنا کارهای مفید دیگری هم برای انجام دادن در زندگی هست.

خب...بنابراین چرا باید بگوییم : «به جاش کتاب بخونین»؟

باز اگر کسی  می گفت به جای استفاده غیرضروری از فضای مجازی،کتاب بخوانید،من می توانستم موافق صد در صدی آن فرد و آن جمله باشم.چرا که در این مورد اتفاقا بارها به خودم گفته ام:ای وای زمان از دستت رفت.از وقت کتابخوانی ات زدی دختر!

بنابراین ترجیح میدهم یک روز ماکت یک تلفن همراه به جای آن تلویزیون قرمز رنگ،رو به روی کتابفروشی حوض نقره قرار بگیرد و روی آن با رنگ سفیدی نوشته شود: «به جاش کتاب بخونین»


براده های یک ذهن:

این نقد یک نقد کاملا شخصی و سلیقه ای است.پس می توانید به آن توجه نکنید!

چرا که ممکن است شما از موافقان صد در صدی دشمنی کتاب و تلویزیون بوده باشید.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۰:۳۳
یاسمن مجیدی