مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۶:۲۰ ب.ظ

جغرافیای عاطفی

مرسانا کتابی را توی دستم می‌گذارد و می‌گوید: این را برای شما آورده‌ام تا ببرید و بخوانید. روی جلدش نوشته: 《حرف‌هایی که کاش می‌زدم》

در همان تورقِ شتاب‌زده‌ام متوجه می‌شوم که برخی جملات هایلایت شده است. پس باید در آن صفحات بیشتر توقف کنم. به او می‌گویم: می‌خوانم و هفتۀ دیگر برایت می‌آورم.

بوکمارک جودی ‌آبوتم هم آماده شده بود. اما حیف و صد‌حیف که دفتر فنی نزدیک مدرسه خرابش کرد. برده بودم تا لمینتش کنم. سه برابر منطقه خودمان حساب کرد و در نهایت هم کاری تحویلم داد که توی آن هوا افتاده بود. گفت چون برجسته است بهتر از این نمی‌شود. توی ذوقم خورده بود. دیگر نمی‌شد چنین چیزی را هدیه داد. فهمیدم باید در فرصتی دیگر که دوباره دل و دماغش را پیدا کردم، از نو برای ترمه نشان‌کتاب بسازم.

روزها روی دور تند افتاده‌اند. عقربه‌ها مسابقه دوندگی گذاشته‌اند. سر کلاس به انجام برخی برنامه‌های از پیش طراحی‌شده‌ام نمی‌رسم. حس می‌کنم برای اجرای ایده‌هایم به زمانی بیشتر از آنچه اکنون در اختیارم است، نیازمندم.

برگشتنی، راننده مثل همیشه می‌اندازد در کوچه‌پس‌کوچه‌های محمودیه. سرم را به شیشه پنجره تکیه می‌دهم و به خانه‌ها نگاه می‌کنم.

تو روی نقشۀ جغرافیای این شهر راه می‌روی و من، ردپای تو را پس از رفتنت دنبال می‌کنم.

اینجا توی دفترچه‌ام نوشته‌ام که این زمستان، چند مرتبه ردپای تو را در خیابان صفای اصفهانی، سر ملکی دیده‌ام. در کوچۀ پنجمِ خیابان جمشید مشایخی. من حتی پلاک آن خانه‌ها را هم یادداشت کرده‌ام... تو هرگز این‌گونه به دنبال من گشته‌ای؟

۴ نظر ۲۸ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۲۰
یاس گل
جمعه, ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۲۲ ق.ظ

نجات هیولا

خواب می‌دیدم...

خواب می‌دیدم در تاریکیِ شب‌ها یک هیولا از ما قربانی می‌گیرد. کسی شب‌به‌شب به ما حمله می‌کند و یک نفر از میانِ ما کم می‌شود.

آسمان که تاریک می‌شد انگار که سرپرستی این گروه از جوانان و نوجوانان را عهده‌دار باشم و در برابر آن‌ها احساس مسئولیت کنم، آن‌ها را به جای امنی هدایت می‌کردم. هرچند که آشکار بود خودم هم مضطربم.

در تاریک و روشن یکی از همان شب‌ها بود که ناگهان چهره هیولا را دیدم. هیولا را می‌شناختم! یکی از همکارانمان بود. (نمی‌دانم در خواب چه کاره بودم.) او صبح‌ها آدمیزاد بود و شب‌ها هیولا. او هم مرا می‌شناخت. نور توی صورتش خورده بود و من چشم‌هایش را می‌دیدم؛ چشم در برابر چشم. درست مقابل او ایستاده بودم. همزمان که او حریصِ به حمله بود، چیزی از درون بازش می‌داشت که از من تغذیه کند. فرار کرد.

فردای دیگری آمد و باز شب بود. نزدیکش رفتم. انگار می‌دانستم نیاز او چیست. شبیه خون‌آشامی بود که هر شب به خون نیاز دارد. البته که نیاز او خون نبود، نمی‌دانم دقیقاً چه می‌خواست و برای ادامه حیات در شبانه‌های خود از چه تغذیه می‌کرد. (البته این را الان نمی‌دانم وگرنه در خواب فهمیده بودم.) به او گفتم بر خود غلبه کند تا من آنچه نیاز دارد برایش تهیه کنم. بعد گوشه‌ای نشستم و مشغول آماده کردن آن ماده شدم. یادم است شعر هم می‌خواندم. وقتی آن ماده آماده شد، به او گفتم حتی بیشتر از نیازت تهیه کرده‌ام که به کسی حمله نکنی. من هر شب به تو آنچه نیاز داری می‌رسانم. نفس‌نفس می‌زد. ماده را گرفت و رفت.

چرا به هیولا کمک می‌کردم؟ خودم را قهرمان می‌دیدم؟ یا دوستش داشتم؟

او چرا به من حمله نمی‌کرد؟ از من شرم‌آگین بود که می‌شناختمش؟ یا او هم در دل تعلق خاطری داشت؟ نمی‌دانم!

هر چه بود او یک هیولای ترسناک نبود که می‌توانستم به او نزدیک شوم و با او حرف بزنم...

 

 Are you Saved

۴ نظر ۲۵ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۲۲
یاس گل
يكشنبه, ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ۰۲:۵۵ ب.ظ

عاطفه‌ای که میان ما در گردش است

دیروز،‌ ترمه یک زیرلیوانی برایم بافت. از همان آغاز روز تا ظهر، زنگ تفریح‌ها مشغول بافتن بود. باید برای تشکر از او یک کتاب هدیه دهم یا یک بوکمارک با طرح یکی از شخصیت‌های داستانی بسازم. می‌دانم که جودی آبوت را دوست دارد و به داستانِ آن علاقه‌مند است.

فعلا یک نشان‌کتاب برای دنیا ساخته‌ام‌. دانش‌آموز تلاشگری‌ست. از ابتدای سال تا امروز سطح نمراتش را در درس فارسی بالا آورده است. پریروزها بود که ناگهان وسط کلاس عاطفه‌ای در دلم جوشید و به آن‌ها گفتم چقدر خوشحالم که می‌بینمشان. آخر، جلسه قبلش غایب زیاد داشتند و برخی خانواده‌ها از روی نگرانی، بچه‌ها را نفرستاده بودند. دنیا با خنده‌ای نمکین گفت: از دیدن همه ما خوشحالید یا فقط بعضی‌ها؟ شاید پیش خودش خیال می‌کرد فقط از دیدن دانش‌آموزانی که همیشه درسشان خوب است و ارتباط نزدیک‌تری با آن‌ها دارم، خوشحالم. به او گفتم: دنیا از دیدن تک‌تک شما سرحالم.

همان روز به سرم زد برایش بوکمارک درست کنم. آخر گفته بود بالاخره یک کتاب خوانده است‌. اسم کتاب را هم گفته بود: آمبر و معلم جدید.

در گوگل دنبالش گشتم. تصویر روی جلد را دیدم و با کاغذ و مقوا، دخترکِ توی رمان را درست کردم. نمی‌دانستم باقی مقوا را چطور پر کنم. پس کتاب را از فیدیبو خریدم و خواندم تا جمله‌ای از درونش پیدا کنم و به عنوان پیام، روی کار بنویسم.

حاصل، چیزی‌ست که در تصویر می‌بینید. (آن زیرلیوانی هم کار دست ترمه است.)

فقط باید این نشان‌کتاب را بدهم لمینت کنند و بعد هدیه‌اش کنم. چون دنیا تعریقِ دست دارد و اغلب خودکار و مدادش خیس می‌شود. لمینت که شود دیگر نگران خراب‌ شدن هدیه‌اش نیستم.

۱۱ نظر ۲۰ بهمن ۰۴ ، ۱۴:۵۵
یاس گل
پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۱:۲۳ ب.ظ

تکامل‌یافتگی

«ما به یه دلیلی اینجا هستیم تا کشف کنیم و به اسراری پی ببریم که در ماورای دستیابی ماست. چون اگه بتونیم [اون اسرار رو] باور کنیم، اونا ما رو به شگفت‌انگیزترین مکان‌های موجود می‌برن.»

سریال عامل ناشناخته

این آخرین صحبت مَت پرِگِر با اعضای گروه خود در ادارۀ تحقیق و بررسی علمی بود. آن هم وقتی که دیگر پس از تزریق خون تکامل‌یافته، نمی‌توانست بر زمین زندگی کند و باید برای ادامۀ حیات، راهی کهکشانیِ دیگر می‌شد.

دیشب پس از خداحافظیِ پرگر با لینزی، پیتر، آنتوان و ... بغضم گرفت و چشم‌هایم خیس شد. همزمان نرگس پیام می‌داد و می‌گفت که نمی‌خواهد نگران سرانجام کار خود و یارش باشد. نمی‌خواهد به رسیدن و نرسیدن فکر کند. می‌خواهد فقط به دوست‌داشتن ادامه دهد.

در این دو-سه سال، من دیدم که عشق چگونه نرگس را پالوده کرد و روانش را روشن‌تر ساخت. من می‌دیدم که دیگر روشنیِ روزهایش برخاسته از نور درونش بود. و همان لحظه با برقراری پیوندی معنادار بین عامل ناشناخته و ماجرای نرگس به این دریافت رسیدم که: عشق شبیه خونی تکامل‌یافته وقتی در سرتاسر بدنت پخش شود و به جریان خونت بپیوندد، تو را به انسانی با ویژگی‌های دیگر تبدیل می‌کند. از تو انسانی دیگر می‌سازد.  عشق هم یکی از آن اسراری است که ماورای دستیابی ماست. اگر باورش کردی و به آن دست یافتی، دیگر شبیه دیگران نخواهی بود و به سرزمینی شگفت‌انگیز رهسپار خواهی شد. عشق، تو را راهی کهکشانی دیگر خواهد کرد.

۴ نظر ۱۷ بهمن ۰۴ ، ۱۳:۲۳
یاس گل
سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۵۶ ق.ظ

شادی‌های ریزه‌میزه

چند سال پیش بود. نمی‌دانم در نمایشگاه کتاب یا یک کتابفروشی، تعدادی بوکمارک کاغذی گیرم آمد. روی این لاکتابی‌ها نوشته شده بود: آکورد آزادی. و پشت هر یک بریده‌ای از اشعار منتخب این کتاب چاپ شده بود.

در این سال‌ها، آنها را بین دیگر نشان‌کتاب‌هایم گذاشته بودم. تا اینکه چند روز پیش، گذرم به یکی از شعبه‌های بوکلند افتاد. داشتم دنبال یک رمان نوجوان می‌گشتم که گفتم نگاهی هم به قفسه شعر بیندازم. پس از خوانش اشعار روسی، اروپایی و آمریکایی تقریبا دیگر به این نتیجه رسیده بودم که نمی‌توانم با سروده‌های آنها ارتباط خوبی بگیرم‌. رضایتم را جلب نمی‌کردند و پاسخگوی نیاز و سلیقه من نبودند. با این همه چشمم به کتابی نام‌آشنا خورد: آکورد آزادی.

فقط از سر کنجکاوی برداشتمش تا نگاهی به اشعار بیندازم. خواندن یکی دو شعر آن، مرا جذب اشعار ویکتور خارا، این شاعر و انقلابیِ شیلیایی کرد. قیمتش هم مناسب بود. پس برداشتمش. حالا هر روز سراغ یکی از سروده‌ها می‌روم. نمی‌خواهم سریع تمامش کنم. آرام‌آرام می‌خوانمش. انگار بوکمارک‌های آکورد آزادی، خیلی قبل از این‌ها می‌دانستند که روزی آن کتاب به دستم خواهد رسید و در کتابخانه‌ام، خانه خواهد کرد.

 

چندین ماه پیش در شهر کتاب ابن سینا یک ساک دستی دیده بودم که روی آن قسمتی از نامه سهراب سپهری به نازی نوشته شده بود. نامه‌ای که متن آن را چندباری خوانده بودم و بسیار دوست داشتم. با خودم قرار گذاشتم، بعدها دوباره به آنجا سر بزنم و آن ساک دستی را خریداری کنم. اما بعدتر، آن ساک دیگر آنجا نبود.

دیروز هنگام بازگشت از مدرسه به کتابفروشی دیگری رفتم. باز هم مشغول تماشای کتاب‌های گروه سنی نوجوان بودم که چشمم به ساک‌های دستی افتاد. می‌خواستم به هر ترتیب یکی از آنها را بخرم. ترجیح می‌دادم طرح انتخابی‌ام مزین به شعری یا متنی باشد. همینطور که داشتم طرح‌ها را از نظر می‌گذراندم دیدمش! خودش بود. همان ساک دستی. نامه سهراب بود.

این بار دیگر خریدش را به زمانی دیگر موکول نکردم.

۲ نظر ۱۵ بهمن ۰۴ ، ۱۰:۵۶
یاس گل
پنجشنبه, ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۲۴ ب.ظ

روزگاری دیگر

حالا سراغ مجموعه آثار شاملو رفته‌ام.

آن را روز تولدم از ثنا هدیه گرفته‌ بودم، از شاگردم.

مجموعه اشعار شاملو قطور است. به زحمت می‌توانم آن را با یک دست نگه دارم. این یعنی برای روزهای دراز و طولانی، به قدر کفایت شعر برای خواندن دارم. و شعر برای زیستن. شاملو می‌گوید: شعر برداشت‌هایی از زندگی نیست؛ بلکه یک‌سره خودِ زندگی‌ست.

همین‌طور که مطالب مجله را آماده می‌کنم، خبرها را از نظر می‌گذرانم. تهدیدها را.

پشت پنجره می‌روم و با دیدن گلدسته‌های کاج و ابرهای تکه‌پاره‌ی غروب، شعر جنبش واژه زیست از سهراب سپهری‌ را مرور می‌کنم:

یک نفر دیشب مرد

و هنوز، نان گندم خوب است.

و هنوز، آب می‌ریزد پایین ، اسب‌ها می‌نوشند.

قطره‌ها در جریان،

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

هنوز زنده‌ام و پر از شور زندگی. اما عزیز دلم!

اگر روزگاری دیگر بر ما گذشت و جنگ شد، اگر روزگاری‌ دیگر‌ بر ما گذشت و صلح شد، اگر من و تو باز هم یکدیگر را در آمد و شد فصل‌ها باز نیافتیم، به خاطر بیاور که من بسیار منتظرت بودم و بسیار دوست می‌داشتمت. بی‌که نامی از تو بدانم یا دیده باشمت.

عشق من نسبت به تو همیشه ورای دیدن‌ها و شنیدن‌ها بود...

+ بذار عاشقت بمونم

۱۰ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۲۴
یاس گل
جمعه, ۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۴۹ ق.ظ

جوانه‌های امیدبخش

تماشای مجدد عامل ناشناخته پس از گذشت این همه سال (شاید قریب به ۱۷ سال)، احساساتی خفته را در من بیدار کرده است‌. هر چه می‌گذرد بیشتر می‌فهمم که چه نوجوانی دلپذیری داشته‌ام من!

عامل ناشناخته از محبوب‌ترین مجموعه‌های دوران نوجوانی من بود. من مجذوب تحقیقات این گروه علمی و کنجکاوی‌هایشان در پرده‌برداری از مسائل غیرعادی، ناشناخته و ماورایی بودم. میان همۀ پژوهشگرانِ آن گروه هم، کانر دویل شخصیت منتخب من بود.

دیشب حوالی ساعت نه و سی‌دقیقه یا کمی بعدتر از آن، کانر یک‌بار دیگر در مقابل چشمان من در قاب تلویزیون مرد. به خاطر دارم آن‌سال‌ها وقتی کانر حین انجام آخرین ماموریت به انگلی کشنده مبتلا شد و برای از بین‌بردن آن موجود، در حرکتی تحسین‌برانگیز، دنیا را از شر آن انگل نجات داد و خود نیز از دنیا رفت، رفتنش برایم بسیار غیرمنتظره بود.

نمی‌دانستم اگر او نباشد چگونه می‌توانم به تماشای عامل ناشناخته ادامه دهم. دلم می‌خواست کانر دوباره زنده شود. یا یک روز خبر بیاید که به طرزی معجزه‌آسا جان به در برده و صحیح و سلامت به تیم خود بازگشته است.

دلم می‌خواست بزرگ که شدم من هم عضو یک گروه تحقیقاتی شوم. من هم دانشمندی شوم که روی مسائلی شگفت‌انگیز کار می‌کند. شاید به خاطر همین چیزها بود که سراغ علوم تجربی رفتم. و شاید به خاطر همین چیزها بود که بعدتر شهادت دانشمندانی همچون داریوش رضایی‌نژاد هم برایم برجسته شد.

با گذشت زمان ادبیات جای بسیاری از علاقه‌مندی‌های پیشینم را گرفت و به رقابت با آن‌ها پرداخت. من تجربه کار‌ پژوهشی‌ را در رشته خود چشیدم و مزه‌اش برایم خوشایند بود.

یک ماهی می‌شود که دوباره جوانه‌های امیدبخشی خاک قلبم را شکافته‌اند و میل به رویش را در خود احساس می‌کنم.

دیشب تا ساعت یک و سی دقیقه بامداد به آینده فکر می‌کردم. به اینکه چگونه می‌توانم آرمان‌های رضایت‌بخشی بیابم که همچون آن دوره به من شوق دویدن دهد.

تا چه پیش آید زین پس.

 

+ در پست قبل گفتم که به دنبال کودکان و نوجوانانی هستیم که به زیارت حرم امام رضا (ع) رفته‌اند و خاطره جالبی از آن زیارت در یاد دارند. دو کودک و یک نوجوان پیدا شد و حالا به نوجوانی دیگر نیازمندیم. اگر سراغ داشتید همین‌جا برایم پیام بگذارید.

۱ نظر ۰۴ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۴۹
یاس گل
سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۵۲ ق.ظ

حتی اگر...

من اهل خاورمیانه‌‌ام وَ هنوز از بستر پیشامدهای سرزده و بِناگاهِ این منطقه، گره به گره، رج به رج، در خواب و بیداری رویا می‌بافم. رویاهایی برای خود، برای این مردم و برای این سرزمین.

من رویا می‌بافم حتی اگر در شبی سرد و طولانی، دمای امیدها و آرزوهایمان چند درجه زیر صفر رود. دست‌های کوچک رویاهایم را توی دستم می‌گیرم و ها می‌کنم تا مبادا یخ بزند یا به خوابی عمیق و بی‌بازگشت فرو رود.

من رویا می‌بافم حتی اگر هر چند وقت یک‌بار، کشتارگران با سلاح‌هایشان به پیکر رویاهایمان تیراندازی کنند.

حتی اگر شبی از شب‌های خرداد، درست در چندقدمی فراغت شیرین و تابستانی کودکان و دانش‌آموزان، بر خانه آرزوهایمان موشک ببارند.

رویاهای ما هرگز نمی‌میرند. از ما زنده‌اند و از ما زندگی می‌گیرند.

ما رویاهامان را دودستی چسبیده‌ایم و دست آرزوهایمان را ول نمی‌کنیم.

 

قطعه بی‌کلام December Ayre 

+ اگر نوجوانی می‌شناسید که تجربه زیارت حرم امام رضا (ع)‌ را دارد (به ویژه در ایام نوروز یا حوالی عید) همین‌جا برایم پیام بگذارید. قصد داریم خاطره‌ای کوتاه از دو نوجوان را با حال و هوای زیارت حرم در ویژه‌نامه نوروز منتشر کنیم. اگر این نوجوانان بالای ۱۵ سال باشند که چه بهتر.

۲ نظر ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۰۹:۵۲
یاس گل
سه شنبه, ۱۷ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۳۳ ق.ظ

که همین دوست‌داشتن زیباست

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی، نه پیامی، نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زانکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی

 

فروغ می‌خوانم. و رمان‌های نوجوان‌ را.

برگه‌ها را تصحیح می‌کنم. سطح دشواری هر سوال را مشخص می‌کنم‌. دانشی، استدلالی یا کاربردی بودن آن را‌. و در آخر درصدی ارائه می‌دهم که چند نفر از دانش‌آموزان به هر سوال پاسخ داده‌اند و چند نفر نه. این کارها را دیگر‌دوستانِ معلمم در مدارس دیگر انجام نمی‌دهند. یعنی مدرسه از آن‌ها چنین گزارشی نمی‌خواهد. اما مدرسه ما چرا. نرگس در سه مدرسه تدریس می‌کند. دیشب می‌گفت تو به اندازه کاری که من در سه مدرسه انجام می‌دهم داری برای مدرسه‌ات کار می‌کنی. باید حقوق بیشتری بگیری.

انجام این کارها وقت‌گیر است. با این همه هنوز جوانم و اگرچه حقوقم فعلا چیز دندان‌گیری نیست اما از مسیری که در آن هستم لذت می‌برم و تجربه می‌اندوزم.

پس از مدت‌ها به خواندن نمایشنامه اسب‌ها بازگشته‌ام. خواندن این کتاب از محمد رحمانیان را چند ماه پیش رها کرده بودم. چون بررسی آن بخشی از یک کار پژوهشی بود و بنا به دلایلی رهاشده ماند.

اما دیشب بالاخره سراغش رفتم. نثر آن را بسیار دوست دارم.

مادیان نوسال: فردای قیامت تو را کجا جویم و به چه نشان بشناسم؟

اسب قاسم: به نشان اسب تشنه‌ای که هیچ عاشق نشد تا شب آخر که دانست عشق و مرگ دو سوارند که سَبَق از هم برند.

دلم برای دانش‌آموزانم تنگ شده.

دیشب یکی از بچه‌ها پیام صوتی فرستاد و با صدایی که حس کردم سرماخورده است، گفت: نه فقط دل من که دل همه بچه‌ها برای شما تنگ شده.

شاید بعضی از پیام‌های صوتی‌شان را برای خودم دخیره کنم تا سال‌ها بعد_ اگر عمری باشد_ باز هم به این صداهای دلگرم‌کننده گوش کنم و خاطرات خوش این سال‌ها را مرور کنم.

آن‌ها را دوست می‌دارم. 

دوستشان دارم.

۶ نظر ۱۷ دی ۰۴ ، ۱۱:۳۳
یاس گل
دوشنبه, ۲ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۳۷ ق.ظ

همچون غباری در باد

نوجوان بودم.از ده سالگی به نجوم علاقه زیادی پیدا کرده بودم. می‌رفتم کتابخانه مدرسه و هر کتاب مرتبطی که پیدا می‌کردم، امانت می‌گرفتم.

آن زمان سریالی برای گروه سنی کودک و نوجوان پخش می‌شد به نام: مسافری از گورونگول. سریال محبوب من بود. هنوز که هنوز است گاهی ترانه تیتراژش را با خود زمزمه می‌کنم: از وقتی این مهمون ناخونده اومده خونه‌مون، پر شده از شادی و شور این خونه کوچیکمون...

یک روز که در ماشین کنار پدر نشسته بودم، رادیو موسیقی آشنایی پخش کرد. موسیقی تیتراژ همان سریال را، اما چیزی که می‌شنیدم با آنچه شنیده بودم تفاوت داشت. متوجه شدم آن کار از روی یک قطعه دیگر ساخته شده بوده است. اما نمی‌دانستم نام قطعه اولیه چیست.

گذشت و گذشت تا دیشب. رادیو آوا ویژه‌برنامه شب یلدا را پخش می‌کرد که دیگربار همان موسیقی آشنا را شنیدم. این‌بار به سراغ گوگل رفتم و از بخش جست‌وجوی آهنگ کمک گرفتم. موسیقی را زمزمه کردم تا ببینم آیا گوگل می‌تواند آن را تشخیص دهد یا نه.

نتیجه مثبت بود. بالاخره آن قطعه را پیدا کردم: Dust In The Wind

متوجه شدم این اثر یکی از ماندگارتدین ترانه‌های تاریخ موسیقی راک است با موضوعی هستی‌شناسانه و فلسفی که در آن به ناپایداری و گذرا بودن همه‌چیز در اطرافمان و حتی خودمان می‌پردازد.

حالا دوست دارم شما را هم به شنیدن هر دو کاری که از آن صحبت کردم دعوت کنم.

مسافری از گورونگول

Dust In The Wind

۴ نظر ۰۲ دی ۰۴ ، ۱۰:۳۷
یاس گل