مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۱۵۱ مطلب با موضوع «زندگی یعنی : ...» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۹ اسفند ۱۴۰۳، ۰۶:۰۶ ب.ظ

گمشدۀ نازنینِ من

من در سال 1403 یک چیز مهم را گم کردم. چیزی که برای رنگ‌بخشیدن به روزهایم به آن نیاز داشتم.

من هدفم را گم کردم. کی و کجایش را نمی‌دانم. فقط یک روز به خودم آمدم و دیدم دیگر ندارمش.

همه‌چیز طبق روال جلو می‌رفت؛ کتاب می‌خواندم، برای مقاله‌نویسی تلاش می‌کردم، سرِ کار می‌رفتم و همچنان می‌نوشتم. اما چرا و برای رسیدن به کدام هدفش را دیگر نمی‌دانستم.

آدمِ بی‌هدف نمی‌فهمد روزش را چطور شب می‌کند. نمی‌داند به شوق کدامین فردا به بستر می‌رود و از آن برمی‌خیزد. یک چیزی در وجودش کم است: رغبت.

به همین خاطر تصمیم دارم در سال 1404 به دنبال این گمشده‌ نازنینم بگردم. آن‌قدر بگردم تا بالاخره پیدایش کنم و یک روز بیایم همین‌جا و با شادمانی به شما نوید دهم که: یوریکا! یوریکا! یافتم! یافتم!

 

بهارتان فرخنده.

سال نو _ رضا صادقی

۲ نظر ۲۹ اسفند ۰۳ ، ۱۸:۰۶
یاس گل
پنجشنبه, ۵ مهر ۱۴۰۳، ۱۰:۵۴ ق.ظ

ما به دنیا رنگ می‌پاشیم

روزی رسید که تصمیم گرفت دیگر کارمند بانک نباشد. همسری داشت و فرزند کوچکی. حسابداری خوانده بود. و بعد از ۳۰ سالگی انگار ناگهان تصمیم گرفته بود زندگی‌اش را در مسیر تازه‌ای بیندازد.

می‌خواست در کنکور کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی شرکت کند. به جز همسرش حامی دیگری نداشت. کتاب‌های کنکور را پیش رویش گذاشت، کنکور داد و پذیرفته شد. پایان‌نامه‌نویسی‌اش همزمان شد با ورود پسرش به کلاس اول ابتدایی. قطعاً سال پرچالشی بود. اما او مصمم بود و از پس این کار هم با موفقیت برآمد.

دو سال پی‌در‌پی در کنکور دکتری شرکت کرد. یک بار قبل از اتمام دوره ارشد و یک بار بعد از آن. بار دوم برای مصاحبه به دانشگاه‌های علامه طباطبایی و پردیس بین‌الملل دانشگاه تهران و دانشگاه امام خمینی قزوین دعوت شد. می‌گفت فقط دارد خودش را محک می‌زند اما همسرش بسیار مشوق بود که او وارد مقطع دکتری شود.

نتایج که آمد در پردیس بین‌الملل دانشگاه تهران پذیرفته شد. توصیه همگان از دوست و آشنا گرفته تا استاد راهنمایش این بود که صبر کند تا سال بعد در دوره روزانه یا شبانه یکی از دانشگاه‌ها پذیرفته شود. به هر حال پرداخت ترمی ۳۰ میلیون تومان چیزی نبود که بتوان آن را نادیده گرفت، آن هم در مقطعی که به هر حال مدت زمان تحصیلش کم نیست.

گمان می‌کردم چنین قبولی‌ای برای ما که از خانواده‌هایی با سطح درآمد متوسط هستیم خبر چندان خوشحال‌کننده‌ای نیست. یعنی خوشحالی‌اش فقط برای یک لحظه است. همان زمان که می‌بینی قبول شده‌ای‌ و تمام. اما همسرِ دوست ما بسیار بسیار خوشحال بود. شاید حتی از دوست ما هم بیشتر. از آن دست مردها بود که اگرچه خودش مشغله کاریِ فراوان داشت، اگرچه به وظایف همسرش در خانه به عنوان مادرِ یک فرزندِ محصل آگاه بود اما همچنان بزرگترین حامی او برای ادامه تحصیل بود. خاطرم هست در دوره پایان‌نامه‌نویسی هم به او گفته بود من مشکلی ندارم که تو این روزها به خاطر وقت کمت فرصت غذا پختن نداشته باشی. همین که غذا به اندازه‌ای باشد که فرزندمان سیر شود و تغذیه خوبی داشته باشد کفایت می‌کند. دیگر نگران گرسنگی من نباش.

دوست ما از قبولی خود یا از اولین روز حضورش در دانشگاه هیچ عکسی به اشتراک نگذاشت. از او پرسیدم توانستی ثبت‌نام کنی؟ گفت با هر دنگ و فنگی که بود بله و سپس برایم عکسی از خود در کنار تندیس معروف فردوسی در محوطه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران فرستاد و توصیه کرد من هم حتما امسال در آزمون دکتری شرکت کنم.

ما با یکدیگر فرق می‌کنیم. مسیر زندگی‌مان و انتخاب‌هایمان متفاوت است. اما شادمانی او را درک می‌کردم و شاد بودم از تماشای خوشحالی‌اش. اراده و انگیزه او در 37 سالگی تحسین‌برانگیز بود.

از دیروز خوانش کتاب اتاق شگفتی‌ها را آغاز کردم. هرچند کلاسیک‌پسندم و فانتزی‌دوست و معمولا کمتر سراغ رمان‌های معاصر می‌روم اما روی کتاب چیزی نوشته بود که ترغیبم می‌کرد بخوانمش: اتاق شگفتی‌ها داستان امید است و پیدا کردن شادی در هر لحظه زندگی.

شگفتی، امید، شادی. این‌ها کلماتی است که دوستشان دارم.

همین هفته برای سردبیرم یک کارت پستال خریده بودم که پشت آن به انگلیسی نوشته بود: نمی‌گذاریم رنگ‌ها محو شوند. و من هم در کاغذی کوچک اضافه کرده بودم: بله. نمی‌گذاریم زندگی رنگ ببازد. ما به دنیا رنگ می‌پاشیم.

 

کجا به خنده می‌رسیم _ مانی رهنما

۱ نظر ۰۵ مهر ۰۳ ، ۱۰:۵۴
یاس گل
يكشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۳، ۰۵:۰۰ ب.ظ

زیبایی منحصر به فردِ هر چیز

  در گوگل مپ نوشته بود که ایستگاه متروی تئاتر شهر تا فروشگاه به‌نشر ۱۲ دقیقه پیاده‌روی دارد. به سرم زد که بیایم و به جای اینکه کتاب منتخبم را اینترنتی سفارش دهم، بلند شوم بروم انقلاب و حضوری تهیه‌اش کنم. و نمی‌دانم چرا پیش خودم این‌طور فکر کردم که از خانه‌مان تا آنجا نهایت ۴۵ یا ۵۰ دقیقه راه است. تازه کتاب‌های کتابخانه‌ام را هم برداشتم تا بعد از برگشتنم از انقلاب، بروم تحویلشان دهم و کتاب دیگری بگیرم.

وقتی به ایستگاه مترو تئاتر شهر رسیدم یک ساعت از راه افتادنم گذشته بود. آن ۱۲ دقیقه‌ای هم که توی نقشه تخمین زده شده بود را ۲۰ دقیقه پیاده‌روی کردم. کمی در فضای خنک فروشگاه ماندم و دنبال کتابم گشتم. بعد دوباره بی‌معطلی به سمت ایستگاه مترو برگشتم. در ایستگاه مترو رفتم سراغ یکی از غرفه‌هایی که کیف پول می‌فروخت و بعد از یک ربع زیر و رو کردنِ طرح‌ها بالاخره به یکی از آن‌ها رضا دادم و انتخابش کردم، هرچند که با خودم می‌گفتم اینی که خریدم چندان هم طرح خاصی نبود. فقط کمی بیشتر از آن یکی‌ها به دلم نشست.

رفتم که سوار مترو شوم. گرما و سرِ پا ماندن‌های طولانی حسابی کلافه‌ام کرده بود. یعنی دیگر نایی برایم نمانده بود. وقتی از مترو پیاده شدم، کتابخانه، آن سوی خیابان، روبه‌رویم بود. اما دیدم نه! این پاها دیگر جان ندارد. این شد که کلاً بی‌خیالِ بازگرداندن امانت به کتابخانه شدم و سوار بی‌آرتی شدم تا فقط زودتر به خانه برسم.

وقتی به خانه برگشتم و اینترنتم را روشن کردم دیدم سردبیر پیام فرستاده. باید به کار جدیدی که تازگی آماده کرده‌ بودیم نگاهی می‌انداختم و دو متن کوتاه هم آماده می‌کردم. برایشان توضیح دادم که کمی خسته‌ام و بعد از یکی دو ساعت استراحت کارهای خواسته شده را ارسال می‌کنم.

ساعت ۴ کارها را آماده کردم و فرستادم.

بعد رفتم توی بالکن و هوای مطلوب عصرگاهی را -که دیگر این روزها نویدبخش پاییز است- نفس کشیدم و در ریه فرستادم. دوباره به کیف پول جدیدم نگاهی انداختم و حس کردم اتفاقا زیباست. شاید مشکل این بود که در ایستگاه مترو، چشمم از طرح‌های رنگ به رنگ سایرِ کیف پول‌ها پر شده بود و همین موضوع باعث می‌شد زیبایی منحصر به فرد هر طرح را به درستی نبینم. ذهنم زیادی درگیر قیاس کردنِ این طرح و آن طرح شده بود. مثل بسیاری از اوقات که در زندگی‌مان دچار این دست قیاس‌ها می‌شویم و اصرار داریم حتما هر چیز را در کنار چیزِ دیگری بسنجیم تا به برتری یکی بر دیگری پی ببریم!

 

چقدر دلم می‌خواست در این عصر دل‌انگیز کتاب جدیدی (از کتابخانه) دستم بود و شروع به خواندنش می‌کردم.

۲ نظر ۱۸ شهریور ۰۳ ، ۱۷:۰۰
یاس گل

تابستان سال گذشته در دو کارگاه ادبی ثبت‌نام کرده بودم که در هیچ‌یک حضور منظمی نداشتم. اما حالا فراغتی حاصل شده تا به فایل‌های ضبط‌شده همان کلاس‌ها گوش کنم و از آن‌ها یادداشت‌برداری کنم. در واقع برای هر روز هفته برنامه‌ای مطالعاتی تعریف کردم که اجرا کردن آن چندان هم سخت نباشد و بتوانم به آن پای‌بند بمانم.

کتابخانه‌ای که از آنجا کتاب امانت می‌گیرم دیگر مثل سال‌های گذشته اجازه نمی‌دهد کتاب‌های کودک و نوجوان را با خود ببرم. گفتند اگر فرزندی دارید بیاوریدش اینجا تا خودش عضو کتابخانه شود. با خودم فکر کردم پس از این به بعد چطور به کتاب‌های این گروه سنی دسترسی پیدا کنم؟ در اینترنت جستجویی کردم تا ببینم کتابخانه مرجع کانون پرورش فکری کجاست و چه شرایطی برای عضویت دارد. در سایت کتابک نوشته بود: «همه‌ی کسانی که اهل قلم و هنرمند هستند، می‌توانند با ارائه‌ی یک کار منتشر شده از خود، و نیز دانشجویان رشته‌های علوم‌انسانی و هنر با ارائه‌ی ۲ قطعه عکس، پر کردن فرم و پرداخت حق عضویت سالانه به عضویت این کتابخانه درآیند.» اگر عضویت به همین شکل باشد عالی است.

کار مقاله اول هم تقریبا تمام شده. استاد اصلاحات نهایی را فرستادند و گفتند امیدوارم مقاله دوم را هم شروع کنی و امسال برای آزمون دکتری ثبت‌نام کنی. مقاله‌نویسی را ادامه می‌دهم اما راستش هنوز برای ورود به مقطع بعدی آمادگی کافی ندارم. همان‌طور که قبلا در اینجا نوشتم، کارهای نکرده‌ای دارم که باید در این یکی دو سال، اول به آن‌ها برسم یا لااقل در مسیر رسیدن به آن‌ها قرار بگیرم و بعد برای ورود به مقطع دکتری اقدام کنم، وگرنه من می‌مانم و چند کار درهم ‌برهم که آخرش به هیچ‌کدام از آن‌ها آن‌گونه که انتظار دارم نمی‌رسم.

تا چه پیش آید زین پس.

۴ نظر ۲۲ تیر ۰۳ ، ۱۰:۱۵
یاس گل
جمعه, ۱۸ اسفند ۱۴۰۲، ۰۳:۲۳ ب.ظ

از تفاوت‌هایمان

قرار شد برای تعدادی از دانشجویان و دانش‌آموزان رشته زبان فارسیِ روسیه به دنبال اشعار بهاری بگردیم تا در جشنی به مناسبت رسیدن سال نو تمرینش کنند و بخوانند. برای این کار، ابتدا سراغ یکی از اشعار نوروزی پروین اعتصامی رفتم اما دیدم برخلاف تصور اولیه‌ام شعر ساده‌ای برای آنان نخواهد بود. اشعار دیگری از سایر شاعران را نیز نگاه کردم اما تعدادی از این شعرها هم بیشتر گله‌مندی و اندوه شاعر را از روزگار بیان می‌کردند و مناسب استقبال از نوروز نبودند. به یاد آوردم که کانون پرورش فکری قبل‌ترها کتابی با عنوان "بهار در شعر شاعران ایران" منتشر کرده بود. بیشترِ سایت‌ها تمامش کرده بودند. به یکی از کتابفروشی‌هایی که می‌شناختم زنگ زدم و پرسیدم این کتاب را هنوز دارند یا نه. گفتند فقط یک جلدش مانده و قرار شد جمعه صبح بروم تحویلش بگیرم. البته تعداد اشعارِ آمده در این کتاب کم بود اما در کتابفروشی توجهم به کتاب دیگری هم جلب شد و در فهرستش دو شعر بهاری دیدم. در نهایت چند شعر کوتاه را به همراه دو شعر از شاعران حوزه کودک و نوجوان انتخاب کردم و برای استادم فرستادم تا بررسی کنند و اگر مناسب بود در کنار اشعار انتخابیِ خودشان به دانشجویانِ آنجا برسانند. امیدوارم خواندنش برای آن‌ها کار سختی نباشد و پیچیدگی خاصی برایشان نداشته باشد.

دیگر اینکه دیشب بعد از گذشت دو سه ماه، از فردی که قرار بود هر از گاهی داستانک‌های دانش‌آموزانش را برای ویراستاری ارسال کند، پیامی دریافت کردم. داستانک جدیدی فرستاده بود و امروز عصر پای ویرایشش خواهم نشست.

همزمان باید آرام‌آرام خبرهای مربوط به شماره بهار تمشک را هم آماده کنم و هنوز پیام‌های صوتیِ رسیده از دوستم را - که یکی از خبرها درباره کار نیکِ او برای تعدادی از کودکان منطقه‌ای کم‌برخوردار بوده است- گوش نکرده‌ام.

فعلا تصمیمی برای شرکت در آزمون دکتری 1403 یا استفاده از فرصت پذیرشِ بدون کنکور استعدادهای درخشان ندارم چون برنامه دیگری برای سال جدیدم ریخته‌ام. اما از دو سه دوست ایرانی که خارج از ایران تحصیل می‌کنند سوالی درباره تفاوت دانشجویان ایرانی و خارجی و همچنین دانشگاه‌هایشان پرسیدم به این منظور که با نقاط ضعف یا قوت خودمان بیشتر آشنا شوم. پاسخ آن‌ها را با شما نیز به اشتراک می‌گذارم:

 

دانشجوی تحصیلات تکمیلی در کشور کانادا:
می‌تونم بگم تو حوزه‌ی علوم انسانی تو ایران اصلا درس نمی‌خونیم! کلا کاری که در ایران می‌کردیم اسمش آموزش و یادگیری نبود. تقصیر سیستم آموزشیه. دانشجوهای ایران اتفاقا خیلی درس‌خون‌تر و بهتر از دانشجوهای اینجان، ولی خوب یاد نگرفتیم تحلیل و تفکر رو. تفکر انتقادی نداریم. حفظیات خوندیم فقط.

 

دانشجوی دکتری فلسفه در کشور هند
(او پیش از این کارشناسی و ارشد خود را از دانشگاه تهران در رشته مطالعات هند اخذ کرده بوده است.):
امکانات دانشگاه‌های ایران نسبت به اینجا بیشتره. اما کیفیت آموزش اینجا خیلی بالاتره. دانشجوهای اینجا خیلی سخت‌کوش‌تر از ما هستن اما خلاقیت ما بیشتره. اینجا زبان اصلیِ تحصیل انگلیسیه و هر هفته مهمان خارجی میاد تا سخنرانی داشته باشه (گاه آنلاین ولی اغلب حضوری) و دانشجویان باید یاد بگیرن با زبان انگلیسی با کشورهای دیگه ارتباط برقرار کنن و کنفرانس بدن. دانشجوی دکتریِ دانشگاه دولتی در اینجا دغدغه مالی نداره و حقوقی معادل یک کارمند عالی رتبه دریافت می‌کنه که باهاش می‌تونه از پس مخارج زندگی بربیاد و نگران بی‌پولی نباشه. اما خب به نظر منی که اهل این کشور نیستم در کل سختی‌های خودش رو داره.

 

محقق و دانشجوی دکتری رشته تصویربرداری
(او پیش از این دانشجوی کارشناسی پزشکی هسته‌ای در ایران بود):
کسی که توی این کشور تصمیم می‌گیره دکترا بخونه دلیل اصلیش اینه که عاشق درسه و شاید هم احمق باشه! چون این‌ها از سن ۲۲ سالگی یعنی بعد از لیسانس می‌تونن وارد کار بشن و پول دربیارن. طرف چرا باید ۲ سال فوق بخونه، بعدش ۴ سال دکترا؟ و تازه بعدش وارد کار بشه. من خیلی فرقی ندیدم، چون کلا دکترا توی استرالیا کلاس درس و امتحان و‌ این‌ها نداره که بخوای ببینی یا مقایسه کنی. هر کس روی یه پروژه کار می‌کنه که اینم خیلی تفاوت چندانی نیست.

۳ نظر ۱۸ اسفند ۰۲ ، ۱۵:۲۳
یاس گل
دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۴۰۲، ۰۹:۰۴ ب.ظ

سرشار

این روزها را دوست دارم.

از خواب‌ که بیدار می‌شوم حس می‌کنم از یک زندگی به زندگی دیگری ورود کرده‌ام. به این معنا که سرشار از زندگی‌ام.

این روزها حس می‌کنم بیش از یک نفرم.

انگار هر روز در جهانی زندگی می‌کنم یا از جهانی برمی‌گردم که در آن به ملاقات محبوبی رفته‌ام یا می‌روم.

می‌دانم که آرام آرام همپای طبیعت، در دلم بهار می‌شود، می‌شکفم، همچون هرسال.

 

طهرون-رضا صادقی

 

۱ نظر ۲۳ بهمن ۰۲ ، ۲۱:۰۴
یاس گل
سه شنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۱:۵۹ ق.ظ

روزهای متفاوت

چقدر زود گذشت.چقدر سریع  رسیدیم به این مرحله.

حالا باید بروم و با استادی که می خواهم درطول مسیر راهنمای من باشند صحبت کنم.هفته پیش به ایشان پیام دادم و قرار شد به زودی حضوری ببینمشان و در مورد موضوع صحبت کنیم.

پایان نامه چیز عجیبی ست.هم استرسش را دارم هم هیجانش را.دلم می خواهد از این مرحله هم سربلند بیرون بیایم.

مدیرگروهمان را خیلی دوست دارم.استادان دیگری هم هستند که دلم  می خواهد بعد از تمام شدن درسم با کمک آن ها مقاله نویسی را تجربه کنم.

این روزها،روزهای متفاوتی است.بعد از قبولی ام با آدم های جدیدی در فضای مجازی آشنا شدم.

دو پیشنهاد کاری جالب و هیجان انگیز در دو ماه اخیر داشتم که خیلی دلم می خواست به آن ها ورود پیدا کنم اما می دانم اکنون مهم ترین کاری که در پیش دارم همین پایان نامه است.هر دوی آن ها انسان های نازنینی هستند که گفتند می توانم بعد از پایان نامه هم از آن ها کمک بگیرم.البته نمی دانم تا آن زمان چه اتفاقی می افتد.اما برای من همین هم انگیزه بخش است که بدانم اگرچه در دنیای حقیقی ارتباط های محدودی دارم اما در فضای مجازی کسانی هستند که از ذهن و خاطرشان می گذرم.

۱ نظر ۱۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۱:۵۹
یاس گل
يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۴۰۰، ۰۵:۵۸ ب.ظ

کلمه سال ۱۴۰۱

کمتر از یک ساعت مانده به سال نو.

می خواهم به پیروی از شاهین کلانتری من هم برای سال جدیدم یک کلمه انتخاب می کنم.کلمه ای که در تمام سال حواسم به آن باشد و محوریت فعالیت هایم را روی آن تنظیم کنم.

کلمه سال من دانایی است.چون دلم می خواهد آگاهی ام را نسبت به رشته ام افزایش دهم و نسبت به آنچه که بالاخره پس از سال ها صبوری و تلاش به آن رسیده ام انسان داناتری شوم.

***

سال نو مبارک.

۲ نظر ۲۹ اسفند ۰۰ ، ۱۷:۵۸
یاس گل
چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۴۰۰، ۰۳:۲۳ ب.ظ

بالا رو!

پسر،استادِ دوستم است.بسیار جوان است و دانا.

هیچ وقت این موضوع را به دوستم نگفته ام و از او نپرسیده ام که به عنوان دانشجوی آن آدم،آیا می داند که چه می شود یک نفر در جوانی به این جایگاه علمی می رسد و تبدیل می شود به کسی که در زمینه ی پژوهش حرفی برای گفتن دارد و سری در سرها درآورده؟

از این جور آدم ها خوشم می آید.یک نفر دیگر را هم می شناسم که دانشجوی دکتری است و بسیار فعال است و شکی نیست که تا چند سال دیگر در موقعیتی مشابهِ استادِ دوستم قرار می گیرد.از این هایی است که با بزرگان نشست و برخاست دارد و در محافل خاصی شرکت می کند.

به کتاب هایم نگاه می کنم و  از خودم می پرسم باید چه کار کنم تا مثل آن ها شوم؟چند سال زمان می برد تا به سطحی از اطلاعات در رشته ی خودم برسم که مقالات متعددی چاپ کرده باشم و به طور تخصصی وارد پژوهش شوم؟

هنوز کم می دانم،خیلی کم.فقط پنج ماه است که به دنیای شیرین ادبیات(به لحاظ دانشگاهی) وارد شده ام و تازه دارم خیلی چیزها را یاد می گیرم.هنوز آنقدری نمی دانم که بخواهم درباره ی موضوع مشخصی سخنرانی کنم.

دلم می خواهد بنشینم و با یک نفر ساعت ها در مورد اهدافم صحبت کنم.اما هیچکس را پیدا نمی کنم.نه اینکه کسی حرفم را یا هدفم را نفهمد.منظورم این است که حس می کنم کسی به تمامی نمی فهمدم.

یک نفر باید باشد تا در کافه،بر بلندای یک کوه یا اصلا هرجای دیگر بنشینم و ساعت ها درباره ی این صحبت کنیم که چه کار کنیم و چه کار نکنیم تا در رشته ی خودمان،در ایران،در دنیا کسی شویم.البته به جای حرف زدن باید عمل کنیم.

اصلا کاش یک نفر شبیه سپهری در زندگی ام بود و برایم-همانگونه که برای نازی نوشته بود- می نوشت:

 

بر بلندای خود بالا رو و سپیده‌دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک را ببین. بر روشنی بپیچ. از زباله‌ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن.

لبریز شو تا سرشاری‌ات به هر سو رو کند. صدایی تو را می‌خواند. روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافتۀ خویش بِزی. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی. پیک خود باش. پیام خودت را بازگوی. میوه از باغ درون بچین. شاخه‌ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیل ترا گرانباری شاخه‌ای بس خواهد بود.

 

بهتر است وقت کمتری در اینستاگرام بگذارم و بیشتر بخوانم.اصلا فرض می کنم سپهری این حرف ها را نه فقط به نازی بلکه به من هم زده.

چند سال بعد باید به این پست برگردم و مرورش کنم و بگویم:من توانستم!من انجامش دادم!

۲ نظر ۱۸ اسفند ۰۰ ، ۱۵:۲۳
یاس گل
دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۴۰۰، ۰۹:۰۹ ق.ظ

آرزوی نگین

دیشب داشتم بابالنگ دراز را برای بار نمی دانم چندم ورق می زدم و به بخش هایی که علامت زده بودم نگاه می کردم.

رسیدم به این قسمت:

من دلم می خواهد که به خود تلقین و تظاهر کنم که شما به من تعلق دارید و با این خیال خوش باشم.ولی حقیقت غیر از این است و واقعا من تنها هستم.باید تنها پشت به دیوار بزنم و با دنیا مبارزه کنم و هرگاه راجع به آن فکر می کنم نفسم بند می آید و سعی می کنم که راجع به آن فکر نکنم و به تظاهر کردن ادامه می دهم.

من دلم می خواست در یک مرکز نگهداری از کودکان بی سرپرست کار کنم.کنار کودکان و نوجوانانی که بنا به هر دلیل باید آنجا بمانند و همانجا بزرگ شوند.بیشتر این مراکز از محل زندگی ما دور بودند و رفت و آمد به آن ها خیلی سخت بود.از این گذشته من نمی دانستم واقعا چه کاری از دستم ساخته ست تا برای آن ها انجام دهم.یک بار هم که فرم همکاری داوطلبانه یکی از این موسسات را پر کردم(موسسه ای که به نسبت نزدیک خانه مان بود) هیچ خبری از آن ها نشد و من هم دست نگه داشتم تا روزی که شرایطم برای همکاری بهتر شود.مثلا روزی که ارشدم تمام شود و بتوانم در زمینه ی ادبیات یک کار داوطلبانه  انجام دهم.

علاوه بر این گاهی هم آرزو می کردم بتوانم شادی های زندگی ام را با همین بچه ها یا با بچه های مناطق محروم شریک شوم.مثلا جشن تولدم را کنار آن ها بگیرم.کنار همان ها که اگرچه نمی شناسمشان اما به گمانم حالم کنارشان خوب است.مثلا هر وقت که می بینم بچه ها با دیدن داریوش فرضیایی به سمتش می دوند و از ته دل خوشحال می شوند می گویم:چه سعادتی ست که دل پاک ترین مردمان کشورت یعنی کودکان عاشقت باشند.

خیلی وقت بود که یک صفحه ی اینستاگرامی را دنبال می کردم.کار این صفحه برآورده کردن آرزوی کودکان است،کودکانی که خانواده هایشان به دلیل شرایط اقتصادی نمی توانند آرزوهای کودکانشان را برآورده کنند.خانواده هایی که دستشان توی جیب خودشان است روی پای خودشان ایستاده اند و با مهارت هایی که بلدند خرج زندگی را کم یا زیاد در می آورند اما بیش از این کاری از دستشان ساخته نیست.

همیشه دلم می خواست آرزوی کودکی را برآورده کنم اما نگاه به جیب خودم می کردم و می دیدم تنهایی نمی توانم از پسش بر نمی آیم.

تا اینکه یک روز آرزوی نگین را خواندم.نگین خیلی کم سن و سال بود و بدون عینک نمی توانست درس بخواند.آرزویش همین بود.اینکه یک عینک طبی داشته باشد.نمی دانم چه شد که جرات کردم و پیام دادم:می خواهم در این کار سهیم باشم.

چند وقت بعد خبر دادند نگین به یک مرکز درمانی مراجعه کرده است و نمره ی چشمش تعیین شده و خرج عینک و معایته و ایاب  ذهابش می شود فلان تومان.آن ها گفتند چون به جز شما افراد دیگری هم اعلام همیاری کرده اند شما می توانید هرقدر که در توانتان بود بپردازید.اگر چیزی اضافه بیاید برایش نوشت افزار و چیزهای دیگر هم می خریم.

من همان مبلغی که از پسش بر می آمدم پرداخت کردم و امروز دیدم که آرزوی نگین جان برآورده شده.حالا او یک عینک طبی دارد به اضافه ی نوشت افزار و کیف و کفش و اقلام خوراکی.

دلم می خواهد باز هم این کار را تکرار کنم.

۰ نظر ۲۵ بهمن ۰۰ ، ۰۹:۰۹
یاس گل