مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۱۵۱ مطلب با موضوع «زندگی یعنی : ...» ثبت شده است

شنبه, ۱۳ آذر ۱۴۰۰، ۰۶:۵۷ ب.ظ

تو را پیش از این من کجا دیده بودم

تو را در کران تخیل،
افق های روشن به نور تغزل
تو را در گذرگاه خواب و خیال شبانه،
در آهنگِ محزونِ شعر و ترانه،
تو را در جوار نفس های مرطوب پاییز،
میان تهاجم به وقت مرور تصاویر-تصاویرِاز گریه لبریز-
تو را در جهانِ پس از مرگ،برزخ،قیامت
به روز الست و ذر و روزگار قبول امانت،
تو را پیش از این،من کجا دیده بودم؟
بگو من،کجا این صدا را به ادراک،نوشیده بودم؟

 

 

 

 

 

عصر بود که استاد،صدا فرستادند و پاسخ سوالم را دادند.درباره ی تحقیقم روی اشعار سهراب سپهری،راهنمایی گرفته بودم.

همانطور که نشسته بودم و هشت کتاب را می خواندم حس کردم پس از این همه مدت نیاز دارم تا حرف هایم را درون شعر بریزم.دلم می خواست دوباره تلاش کنم و چیزی شبیه شعر بگویم.

پس به عکس سیاه و سفید کودکی اش فکر کردم،عکسی که پس از دیدنش احساس آشنایی عجیبی با او پیدا کرده بودم.

به او اندیشیدم و از کلمات مدد خواستم تا به قصد التیام من به کاغذ بیایند.

و کلمات آمدند و شعر شدند،همین شعر کوتاهی که می بینید و می خوانید و می شنوید.

۴ نظر ۱۳ آذر ۰۰ ، ۱۸:۵۷
یاس گل
شنبه, ۶ آذر ۱۴۰۰، ۱۱:۵۴ ق.ظ

آه و آتش

گفتم《دوستت دارم》
و به جای آه،
آتش از سینه ام زبانه کشید.
فروغِ تو در من گرفت و تن،
به پیچ و تاب،به دگرگونی رسید.
ستاره ای از کهکشان فرود آمد وَ مرا به ماورای رویاها برد.
به خود آمدم دیدم،که نه از خاکم،وَ نه از آتش.
دیدم،همه تن حرفم،نامم،
پُرم از یاد تو.

 

 

 

۲ نظر ۰۶ آذر ۰۰ ، ۱۱:۵۴
یاس گل
پنجشنبه, ۴ آذر ۱۴۰۰، ۱۱:۵۰ ق.ظ

در کوچه خیابان های فلان جا

لحظات بخصوصی در زندگی ام هست که برای چند ثانیه ی بسیار کوتاه،حس می کنم اینجا نیستم.حس می کنم در شهر دیگر یا در کشوری دیگرم.مثل دیشب که هنگام عبور خودرو از کنار یک مرد حس کردم در کوچه خیابان های فلان جایم.

رویاهایی در ذهن من هست که فقط در حد یک رویا نیستند.شبیه نمایشی کوتاه از آینده ای حتمی اند و جالب اینکه گاهی دیگران هم رقم خوردن چنان آینده ای را برایم  قطعی می دانند.مثلا الهام می گفت اگر فلانی به تو آن حرف را زد،غیب نگفته است.رخ دادن این امر در زندگی تو خیلی واضح است.

چند سال پیش،بهمن در نمایشنامه ای که برای تولد دوچرخه نوشته بود،از آینده ی چند تن از بچه های دوچرخه گفته بود.من در نمایشنامه اش نبودم اما اشاره ای در متن بود که خیلی دوستش داشتم.بچه ها-که دیگر پیر شده بودند-در آن نمایشنامه،به خانه موزه ام آمده بودند و خاطرات مشترک گذشته را در برخی وسایل خانه ام مرور می کردند.

در تصاویری که از آینده برای خودم می سازم معمولا سالمندی ام را نمی بینم.تقریبا بعد از 50 سالگی چیزی نیست یا که واضح نیست.شاید هم اصلا وجود ندارد.البته این همان چیزی ست که خودم می خواهم.عمری متوسط اما پربار و ماندگار.

گاهی دلم می خواهد یک انسان دل آگاه یا یک منجم،شبیه قصه ها ناگهان سر راهم سبز شود و بگوید در آینده چنین و چنان می شوی.

من زندگی کردن در زمان حال را بلد نیستم،برای همین هم نمی توانم شعارهای زندگی در لحظه را سر دهم.هرچند که دوست دارم یک روز به این طرزِ زندگی برسم اما فعلا،از آینده حرف می زنم و به آینده فکر می کنم.چون به آنچه که هنوز اتفاق نیفتاده یا نیامده، امید بیشتری دارم.

 

۱ نظر ۰۴ آذر ۰۰ ، ۱۱:۵۰
یاس گل
شنبه, ۲۹ آبان ۱۴۰۰، ۱۰:۲۸ ق.ظ

بازگشت قهرمان

هفته ای که گذشت،"هفت-شبانه روز" تلخ بود.

هفته ای که با دیدن یک فیلم غیرمنتظره در اینستاگرام شروع شد و شوکی عصبی به زندگی ام وارد نمود.

مثل این بود که حقیقتی را از آدم پنهان کرده باشند و خودِ شخص-که از قبل هم کم کم متوجه سرنخ هایی شده-با آن واقعه،رو در رو شود.

هضم کردن این طور اتفاق ها سخت است.هی می خواهی لقمه ی بزرگی را که در دهانت گذاشته اند بِجَوی و قورتش دهی اما لقمه به قدری بزرگ است که حتی نمی توانی فکت را باز و بسته کنی.دندان هایت قدرت جویدن چنین حقیقتی را ندارند.

اولش با گریه شروع می شود،با فریاد کردن.

بعد با هزارجور حس تخریب کننده و ویران گر که به جان آدم می افتد تا متلاشی اش کند.

شب ها چه شکلی می گذرد؟همراه با از خواب پریدن های ناگهانی و هجومِ دوباره ی تصاویر و خاطرات.

اما به هر ترتیب گذشت و بالاخره دیشب،پیش از خواب تصمیم مهمی گرفتم.

تصمیم گرفتم گذشته را در گذشته رها کنم.

تصمیم گرفتم آن هفته ی سخت را،شبانه،در آخرین روزِ هفته چال کنم و پشت سر خود جا بگذارم.

دلم می خواست شنبه ی جدیدی را شروع کنم.

و حالا اینجا هستم تا بگویم همه ی ما قوی تر از چیزی هستیم که فکرش را می کنیم.

سلام به شنبه ی امیدبخش زندگی ام،

سلام به دشت سرسبز و فرح بخش آرزوهایی که هنوز در دل من زنده اند.

 

+ رفیق آرزوهات باش-سیامک عباسی

۰ نظر ۲۹ آبان ۰۰ ، ۱۰:۲۸
یاس گل
پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۴۰۰، ۰۵:۰۰ ب.ظ

ماهی چند مرتبه؟

شب است.

سرم درد می کند،باز هم یکی از آن حمله های میگرنی.

مثل همیشه خیال می کنم اگر بخوابم خوب می شود.اما حتی در خواب هم خودم را با همان سردرد می بینم،در خواب هم سراغ قرص می روم.قرصم طعم شکلات می دهد!

بیدار می شوم.یادم نمی آید که قرصم را خورده ام یا نه.می خوابم.

دوباره همان خواب را می بینم.دوباره در خواب قرصم را می خورم.انگار آن آدم توی خواب می خواهد به زور بیدارم کند و بگوید:بلند شو دختر!قرصت را بخور.

بیدار می شوم.باز تردید دارم که قرصم را خورده ام یا نه.مرز بین خواب و بیداری را گم کرده ام.

فایده ندارد.خوب نمی شود.برمی خیزم.کورمال کورمال دنبال قرص می گردم.گردنم را به یک طرف کج می کنم.در تاریک و روشنِ فضای آشپزخانه یک لیوانِ پر،آب می نوشم.چراغ کوچه پشتی خراب است.هر چند دقیقه روشن و خاموش می شود.

این ماه با این یکی قرص شد سه مرتبه.دکتر پرسیده بود:ماهی چندبار سوماتریپتان می خوری؟

گفته بودم:دو مرتبه.

-خب!حالا ماهی دو تا خیلی هم بد نیست.ولی همیشه قبل از رسیدن سردرد به پیک،اقدام کن تا مجبور به خوردن سوماتریپتان نشوی.به هرحال در طولانی مدت عوارض دارد.

طولانی مدت!

من هفت سال است که دارم سوماتریپتان می خورم دکتر.آخرش یک روز سکته می کنم،می میرم.با سکته می میرم.

برمی گردم به رخت خواب.

درد رفته رفته کم می شود.

خوابم می برد.

دیگر خواب سردرد نمی بینم.

۱ نظر ۱۳ آبان ۰۰ ، ۱۷:۰۰
یاس گل
چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۴۰۰، ۰۴:۲۶ ب.ظ

اجر صبر

قلبم تند می زد،خیلی تند.درست مثل هردو مرتبه ی قبل.

تصویر شکستم در سال های گذشته از جلوی چشمم رد نمیشد.از دیدن نتیجه می ترسیدم.

زیر لب گفتم:خدایا تحملش را بده.

و آرام آرام به پایینِ صفحه آمدم.

کادر نتیجه،قرمز نبود،سبز بود.این بار سبز بود:

 

زبان و ادبیات فارسی/دانشگاه الزهرا/روزانه

 

خیال می کردم،روزی که به این لحظه ی بخصوص برسم-لحظه ای که چند سال منتظرش بودم و برایش تلاش ها کرده بودم،اشک ها ریخته بودم و حسرت ها خورده بودم-خیال می کردم در چنین لحظه ای،جیغ شادی خواهم کشید یا از فرط خوشحالی خواهم گریست.

اما هیچ کدام از این ها اتفاق نیفتاد.

فقط هر دو دستم را جلوی صورتم گرفتم و صورتم را چند لحظه با دست هایم پوشاندم.چشم هایم گرم شد اما به گریه نرسید.

سرم را بالا آوردم و با نیشی نیمه باز-اما نه خیلی باز-گفتم:مامان!قبول شدم.

۲ نظر ۲۸ مهر ۰۰ ، ۱۶:۲۶
یاس گل
سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۴۰۰، ۰۴:۲۵ ب.ظ

خودت دعایم کن

گاهی درست وسط تجسم خلاق و هنگام تصویر سازیِ ذهنی،دچار تردید می شوم.

از خیالبافی دست می کشم و چشم هایم را باز می کنم و می پرسم:

«حقیقتا دوست داری روزی چنین اتفاقی بیفتد؟همین را می خواهی؟مطمئنی که پشیمان نمی شوی؟از کجا معلوم چیزی فراتر از این در انتظارت باشد؟چرا به کم قانعی؟»

نه فقط هنگام تجسم خلاق بلکه گاهی سر سجاده و هنگام دعا نیز دچار تردید می شوم.

وقتی از این همه دودلی کلافه ام و راه نجاتی نمی بینم،فقط می توانم رو به خدا کنم و بگویم:

«خدایا!من حتی نمی دانم در این لحظه باید چه آرزویی کنم که به صلاح من باشد.هرچه بزرگتر می شوم،بیشتر می ترسم.می ترسم از تقاضا کردن چیزی که در آن خیری نیست.»

گاهی حتی کودکانه تر از این حرف ها به خدا می گویم:

«اصلا می شود خودت برایم دعا کنی؟من بلد نیستم چه بخواهم.»

۱ نظر ۱۳ مهر ۰۰ ، ۱۶:۲۵
یاس گل
دوشنبه, ۱۲ مهر ۱۴۰۰، ۰۲:۰۰ ب.ظ

نکته ی ناگفته ی قدرت جذب

امروز در اینستاگرام به یک ویدئو برخوردم که از ناگفته های قدرت جذب می گفت.

مرد می گفت:همیشه قبل از تجسم آرزوها اجازه دهید ذهن به آرامش برسد.،ذهن باید بتواند از بین میلیون ها اطلاعاتی که به طور روزانه در حال دریافت و پردازش آن است قدرت تمرکزِ بر تجسم خلاق را پیدا کند.پس همیشه قبل از تجسم چند نفس عمیق بکشید.

سپس به نکته ی مهم دیگری اشاره کرد.نکته ای که من اگرچه چیزی درباره اش نمی دانستم اما اغلب انجامش می دادم!

مرد می گفت:زمانی که در حال دیدن خودتان در موقعیت دلخواهتان هستید،اجازه دهید احساساتتان درگیر شود.هرچه احساستان بیشتر درگیر شود سرعت رسیدن شما به آن آرزو بیشتر است.چون احساسات نوعی انرژیِ در حال حرکت هستند.مثلا زمانی که خانه ی آرزوهایتان را تجسم می کنید مدام از خودتان بپرسید:الان چه حسی داری؟چرا این حس را داری؟قرار است بعد از این چه اتفاقی بیفتد؟قرار است با چه کسی ملاقات کنی و ... .

در کل تجسم خلاق بیش از چند دقیقه وقت آدم را نمی گیرد.

نکته ای هم که قبل تر،از زبان سایر سخنرانان انگیزشی شنیده ام این بوده است که پس از تجسم،فکر کردن به نتیجه را کنار بگذارید و همه چیز را به خدا بسپارید.

۰ نظر ۱۲ مهر ۰۰ ، ۱۴:۰۰
یاس گل
يكشنبه, ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ۰۱:۵۸ ب.ظ

کِی؟

امروز ظهر وقتی به خانه بر می گشتم احساس کردم دیگر تحمل این شهر را ندارم.

خسته از شلوغی،خسته از ازدحام،خسته از تماشای بسیاری از چیزهام.

پس من کِی چمدانم را می بندم و از تهران می روم؟

کِی به شهر گمشده،ساده ،کوچک و به دور از هیاهوی خودم می رسم؟

کِی به قدر کافی بزرگ می شوم؟

کِی؟

 

۵ نظر ۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۳:۵۸
یاس گل
شنبه, ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ۰۶:۳۱ ب.ظ

خاطره ی آن دستبند و قلک چینی

در طبقه ی دوم ساختمانی تجاری در نزدیکی خانه مان،یک مغازه ی کوچک اجناس چینی وجود داشت.
دم دم های غروب که میشد،سکوت و خلوتیِ ساختمان در هم می شکست و مردمی که برای تماشای فیلم های سینمایی به طبقه ی دومِ همان ساختمان می آمدند،پیش از شروع سانس،با پاکت های چیپس و پفک و ذرت بو داده،گرمِ گفتگو می شدند.
علی رغم شلوغی راهروها،فضای داخل مغازه آرام بود.اصلا آنجا که پا می گذاشتی دریچه ای رو به تو باز میشد و تو را وارد سرزمینی دیگر می کرد.برای لحظاتی کوتاه،احساس می کردی در جایی به جز یک ساختمان تجاریِ پرازدحام هستی.
ده سالَم بود که از آن مغازه،دستبندی با مهره های سنگی خریدم.تا پیش از آن هر دستبندی که می خریدم برای مچ دستم گشاد بود،اما این یکی کاملا اندازه بود و همین موضوع باعث میشد کمتر آن را از دستم در بیاورم.
هرسه فروشنده ی مغازه،چینی بودند.موقع خرید،یکی از مردهای چینی گفته بود: در فرهنگ ما این دستبندها شانس می آورد.
علاوه بر دستبند،یک قلک سفالی هم از آن ها خریده بودم.قلک به شکل یک خوک کوچک بود با روکشی از زَروَرق طلایی.روی آن به خط چینی چیزی نوشته شده بود.همان روز از فروشنده پرسیده بودم:این نوشته یعنی چه؟
و مرد،عبارت را به زبان چینی خوانده بود و ترجمه کرده بود : ثروتمند شوید.
قلک را تا همین چند سال پیش در یکی از طبقات کتابخانه ام داشتم اما دستبند را خیلی زود از دست دادم.یکی از مهره هایش در اثر بی احتیاطی ام شکست.دیگر در هیچ مغازه ای هم،دستبندی شبیه به آن پیدا نکردم.حتی هیچ فروشنده ی چینیِ دیگری هم،شبیه آن مردِ خوش پوشِ خنده رو و مهربان نبود.
خاطره ی پررنگ و فراموش نشدنی من از آن مغازه ی کوچک،فقط حاصل یک بار خریدم از آنجا بود.
بار دومی که خواستم به مغازه ی چینی ها سر بزنم مغازه خالی بود.
آن ها از آنجا رفته بودند،شاید به چین،شاید هم به محله و ساختمانی دیگر.

۱ نظر ۱۶ مرداد ۰۰ ، ۱۸:۳۱
یاس گل