مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۱۵۱ مطلب با موضوع «زندگی یعنی : ...» ثبت شده است

جمعه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۸، ۰۷:۵۵ ب.ظ

لحظات ناب زندگی

چند روز پیش ها بود که عبارت"فرصت مطالعاتی" را از زبان دوست مادرم شنیدم.دوست مادرم دختری دارد که در حال حاضر دانشجوی دکتری Metallurgy دانشگاه امیرکبیر است.تا یکی دو ماه دیگر ترم دوم خود را تمام می کند و برای امتحان جامع آماده می شود.

امروز درباره ی فرصت مطالعاتی جستجویی در سایت ها داشتم و دریافتم که این دوره،یک فرصت بسیار مناسب برای دانشجویان مقطع دکتری محسوب می شود که البته برخی از دانشجویان از این فرصت آگاهی نداشته و در نتیجه از آن استفاده نمی کنند.به نظر می رسد کسی که امتحان جامع را با موفقیت پشت سر بگذارد و نمره ی خوبی از زبان دریافت کند و از پروپوزال خود نیز دفاع کند،از شانس بالایی در خصوص پذیرش در این دوره برخوردار خواهد بود.یک دوره ی شش ماهه ی مطالعاتی در یکی از کشورهای خارجی.

آن قدر مزیت های استفاده از این دوره برایم جالب توجه بود که هنوز در مقطع ارشد پذیرفته نشده،درباره ی فرصت مطالعاتی دکتری ادبیات فارسی هم جستجویی کردم.نام کشورهای تاجیکستان،شانگهای و زلاندنوی نیوزلند در عناوین سایت ها بیشتر به چشم می آمد و تکرار میشد.

مادرم گفت «شما اول از پس آزمون ارشد بر بیا بعد بنشین و درباره ی این چیزها تحقیق کن.» خب کاملا حق با مادرم است.راست می گوید.

من تا آزمون ارشد 1399 یک سال فرصت دارم و اگر قدردان این فرصت باشم قطعا می توانم نتیجه ی خوبی را رقم بزنم.البته دو ماه است که برای یک شروع جدی سستی میکنم.دو روز درس میخوانم روز سوم بهانه پیدا میکنم برای فرار.روز چهارم از تلویزیون یک مستند ادبی پخش می شود و از فرط اشتیاق بغض میکنم.روز پنجم درس میخوانم.روز ششم بهانه ای دیگر پیدا میکنم و ... .

می دانم که با این روش درس نمی خوانند.

برای شروع این روزها بهترین انتخاب است.بهترین زمان.و من همچنان دارم سعی میکنم بر این تنبلی فائق بیایم و بنشینم سر درس و مطالعه.

لحظات ناب زندگی همین لحظه هاست؛لحظه ای که آدم کاری را شروع می کند.لحظه ای که آن کار را ادامه می دهد و لحظه ای که علی رغم سختی ها و شکست ها دوباره راه می افتد.

۲ نظر ۳۰ فروردين ۹۸ ، ۱۹:۵۵
یاس گل
يكشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۷، ۰۸:۱۴ ب.ظ

پس از یک غیبت مثلا طولانی

قرار بود کلاس زبان اواسط اسفندماه تعطیل شود.بعد از آن،برویم به پیشواز تعطیلات عید و آن ور سال هم اواسط فروردین کلاس ها را از نو شروع کنیم.

امروز خانوم پروا کیک خانگی درست کرده بود و با خودش آورده بود برای بچه ها.سارا هم شیرینی خامه ای خریده بود.

زمان که به انتهای کلاس رسید بر اساس برنامه ای که آموزشگاه تعیین کرده بود و همچنین با اتکا به رای گیری کلاسی مشخص شد،همین امروز آخرین جلسه ی این ترممان است و بچه ها دیگر ترجیح می دهند تا اواسط اسفند نیایند سر کلاس.خب راستش باورم نمیشد.فکر می کردم همه رای می دهند به سه چهار جلسه اضافه تر.جوری که تا همان 14 اسفند ادامه پیدا کند.اما این طور نشد.همه داشتند از یکدیگر خداحافظی می کردند و برای سال نوی یکدیگر،آرزوهای خوب خوب می کردند.

آخر از همه از کلاس رفتم.به teacher گفتم که دلم برایش تنگ می شود.راست هم گفتم.اصلا بعید نبود یکهو ببینم بغضم گرفته.

آمدم بیرون و توی ماشین نشستم و برگشتیم خانه.

اینستاگرامم را نگاه کردم و دیدم از همان صبحی،رای ام ثابت باقی مانده.به جز چهارنفر کس دیگری به متنم رای نداده بود.ناراحت نشدم.چون این یک مسابقه ی معمولی بود.میم می گفت:به من رای می دهید دیگر؟گفتم نه! البته نه انقدر صریح.بعد هم گفتم رای هایی که آورده چشمش را کور کرده و متن من را حتی ندیده است.گفتم مال دنیا ارزش ندارد.البته از سر مزاح می گفتم.ولی خب.گفتم که یک وقت فکر نکند خبری شده.


کتاب جدید را تا یک جایی خوانده ام.برایم از آن کتاب های هیجان انگیز است که دوست دارم معرفی اش را در دوچرخه بنویسم.اما باید اول با دفتر تماس بگیرم و یک بار دیگر مطمئن شوم کسی یادداشتی برایش ننوشته است.یک جورهایی دارم توی ذهنم فیلمش را می سازم.راستی کاش فیلمش ساخته می شد.


صبحی که تولد ثنا رفته بودم،نیکا می گفت:می آیی خانه مان؟گفتم:بیایم خانه تان؟! گفت:آره.فردا بیا. وقتی آمدم خانه گفتم:دلم می خواهد بروم خانه ی نیکا این ها.پدرم هاج و واج نگاهم کرد و گفت:این خیلی بچه ست!مادرم هم گفت:تو با هم سن و سال های خودت چرا ارتباط برقرار نمی کنی؟می خواهی بروی پیش یک بچه ی 7 ساله؟

ولی من به شما می گویم.باور کنید دل توی دلم نیست که بروم خانه شان.بروم و با خودش و آن خواهر بانمک 3 ساله اش بازی کنم.توی خانه بدویم و سر و صدا کنیم.

ولی خب.می دانم  شدنی نیست.اصلا مادرم هم بگذارد مادر نیکا با خودش چه فکر می کند؟بر فرض دعوتم کنند.من که نمی خواهم بروم مثل خانوم ها بنشینم روی مبل و چای بنوشم.می خواهم بازی کنم.قطعا مادرش با دانستن چنین چیزی هیچ وقت دعوتم نخواهد کرد.هرچند که مادر مهربانی دارد.

امروز وقتی خواهر نیکا گفت:ژله ام را باز می کنی؟ و باز کردم و قاشق را هم جلویش گذاشتم دیدم به من نگاه می کند و لبخند می زند.پیش خودم گفتم:وا!خب بخور دیگر! و بعد دیدم اقدامی نمی کند.یک نفر گفت:باید بذاری دهنش.

و احتمالا برای اولین بار در عمرم بود که قاشق را توی ژله کردم و گذاشتم دهان یک بچه.راستش خیلی خوشم آمد از این کار.ته دلم حس خوبی بود...خیلی خوب...


براده های یک ذهن:

این مدت که نبودم،کامپیوترم خراب بود.روشن نمیشد.هنوز هم نمی شود.الان دارم با دستگاه دیگری می نویسم.شاید دیر به دیر بیایم.شاید.

۴ نظر ۰۵ اسفند ۹۷ ، ۲۰:۱۴
یاس گل
چهارشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ

انفعال

پست آخر احسان جوانمرد را می خواندم.پستی که یک جورهایی خلاصه ای از زندگی یک نویسنده ی در حال نگارش داستان،رمان یا فیلمنامه بود.پستی که داشت نویسنده ها را از یکی از زوایای زندگی شان به دیگران معرفی می کرد و توضیح می داد چرا نویسنده ها گیج و فراموشکارند،یا مثلا چطور بین دو دنیا گیر افتاده اند؛دنیای عینی و واقعی و دنیای داستانیِ ساخته پرداخته در خیال.

با اینکه تا امروز  نه کتابی منتشر کرده ام و نه هنوز به سطحی رسیده ام که بتوانم خیلی محکم رو در روی آدم ها بایستم و بگویم:"من یک نویسنده ام"،حرف هایش برایم کاملا آشنا بود.اصلا همین ها را پست گذاشته بودم پیش تر ها.

راستش امروز انگار از سر صبحی خدا دارد تمام دور و اطرافم را مهیا می کند و کائناتش را هُل می دهد به سمت من تا بلکه از این انفعال بیرون بیایم و از نو،جدی تر،آغاز به نگارش کنم.

مثلا ابتدای روزم جوری آغاز شد که آمدم یک بار دیگر قسم بخورم در آینده روزی را رقم بزنم تا همه آن هایی که مرا ندیدند یا کم شمردند به افتخارم برخیزند و متحیر دست تشویق به هم بکوبند.اما دیدم تنبل تر از آنم که بخواهم قسم بخورم.

بعد دیدم قصه ای که برای مسابقه ی خیال بافی فرستادم،منتشر شده به همراه عکسی که حال دلم را خوب می کند.

عصری هم که این چنین با پست احسان جوانمرد رو به رو شدم و حس کردم چقدر دلم می خواهد روزی همین حرف ها از دهان،از قلم من،رو به طرفدارانم زده شود.همان روزی که همه به احترامم ایستاده اند.

اما اینکه بالاخره کی به خودم بیایم و به قولی به آن نقطه ی عطف زندگی ام برسم...هعی...معلوم نیست که نیست...

۹ نظر ۱۷ بهمن ۹۷ ، ۱۹:۱۷
یاس گل
چهارشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۷، ۰۸:۲۱ ب.ظ

ازدواج و کفویت

تقریبا بیشتر ما،اوایل بیست سالگی،در رابطه با مسئله ی ازدواج یک حرف مشترک داریم:«دلم می خواد آجر به آجر خونه مون رو با هم بچینیم!»

البته من زیاد از این جمله استفاده نمی کردم.اما ته دلم می گفتم خب حالا چه عیبی دارد؟اول زندگی دست آدم خالی ست دیگر.

اما خوب خاطرم هست که یکی از دوستانم جمله ی فوق را چطور با شیرینی تمام بیان می کرد.این روزها بی خبرم از او.نمی دانم ازدواج کرد یا نه.اگر ازدواج کرد دارد به همین جمله عمل می کند و اعتقاد قلبی اش بوده یا نه!

به هرحال چیزی که من بعدتر به آن رسیدم این بود که نه.نمی شود زندگی را با هیچی شروع کرد.این را با زیر نظر گرفتن زندگی دوستان متاهل اطرافم دریافتم.وقتی که دیدم با همه عشقی که دارند اما واقعا از بابت مسئله ی مستاجری تحت فشارند.یکی شان می گفت:«یاسمن!خونه!خونه خییییلی مهمه.خییییلی.»

دیگری می گفت:«اصلا تو بگو اخلاق.الان مگه اخلاق شوهر من بد است؟نیست.اما درآمد.درآمد نمیکشه.صاحب خونه هم که هی می کشه رو پول پیش و اجاره.»

شنیده اید که می گویند هر چه سن دختر پسرها بالا می رود سخت گیری شان بیشتر می شود؟راست می گویند.چون کم کم معضل "دلم چه می گوید" را می گذارند کنار و عقلانی تر تصمیم می گیرند.

دیگر خیلی کار به کار این ها ندارند که خب من از فلانی خوشم می آید و تمام.همین من.خود من که تازه دختر به شدت احساسی ای هستم.حتی من وقتی یک ذره،فقط یک ذره از کسی خوشم بیاید می نشینم با خودم کلی کلنجار می روم که:«خب!بگو ببینم!چقدر شبیه به چیزی هست که تو انتظار داری؟چقدر به هم می خورید؟چه تفاوت هایی بین شما وجود داره که میتونه دردسر ساز باشه؟»من سعی کردم این چیزها را یاد بگیرم.به مرور.بیشتر در دو سه سال اخیر به این نگرش رسیدم.باید می رسیدم.

از همه این ها گذشته راستش من خیلی وقت ها می گویم اصلا آدم یا ازدواج نکند یا ازدواجی کند که واقعا ضامن خوش بختی و آرامشش باشد.

به همین خاطر ازدواج نکردن را زشت و ناپسند نمی دانم.برخلاف خیلی ها که می گویند:«واااا!آخرش که چی؟بالاخره همه باید ازدواج کنن» من معتقدم لزوما در این شرایط نیاز نیست حتما ازدواج کنند.بله.اگر موردی مناسب شما وجود دارد چرا که نه!اما وقتی میان بیشتر آدم ها و خودتان به هر دلیل سنخیتی نمی بینید چرا صرف اینکه بگویید«هی!منم ازدواج کردم»تن به تاهل بدهید؟

البته این ها که می گویم اصلا آسان نیست.می گویند وقتی یک نفر عاشق می شود دیگر پا روی خیلی چیزها می گذارد اما خب از طرفی یک عده هم می گویند آدم باید عاقلانه عاشق شود.

اصلا همین کفویت که می گویند!بعضی گمان می کنند هم کفو بودن یعنی همین که من مذهبی ام توام مذهبی!یا به عکس.همین؟واقعا همین؟اتفاقا من کفویت را خیلی کامل تر از چیزی که این آدم ها تفسیر کرده اند می بینم.هم کفو بودن یعنی شما واقعا جور هم باشید.از خیلی جهات.لااقل از بیشتر جهات.

من می گویم انقدرها هم نباید به مسئله ای به این مهمی ساده نگاه کرد.چون آدم ها قرار است با ازدواج وارد مرحله ی جدیدی از زندگی شوند.مسئولیت بپذیرند و با یکدیگر زندگی توام با سعادت و تعالی داشته باشند.

اگر شما جور دیگری فکر می کنید.حرفی نیست.من دارم باورهای شخصی خودم را می نویسم.همین.


براده های یک ذهن:

شاید بگویید واقعا در این شرایط داشتن خانه یا هزینه ی رهن یک خانه بسیار سخت است.چون خانه نداریم ازدواج نکنیم؟البته که نه!حرف من این نیست.می گویم برای هر کسی آدمی وجود دارد.یک نفر ممکن است که واقعا شبیه به دوست من آجر به آجر خانه اش را بخواهد با همسرش بچیند.با همان آدم ازدواج کنید.اما اگر می دانید یک نفر آمادگی فشارهای این چنینی زندگی را ندارد،سراغش نروید.مورد مناسبی برای شما نخواهد بود.(کفویت)

و یک توصیه به دخترها!شما هم واقعا بسنجید و ببینید تا چه اندازه می توانید فشار های اقتصادی را تحمل کنید.اگر نمی توانید جوگیر نشوید.واقعا کمرتان خم می شود.مگر اینکه بسیار صبور باشید و همراه.

۴ نظر ۱۰ بهمن ۹۷ ، ۲۰:۲۱
یاس گل
چهارشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۵۸ ق.ظ

نجوم دوست داشتنی

راستش یک آن شک کردم که آیا واقعا قیمت برگه یادداشت های چسب دار آن کتابفروشی آنقدر گران بود یا نه!هی با خودم می گویم نکند اشتباه خواندی؟اما حتی اگر هم آن یک مورد را اشتباه خوانده باشم قیمت برگه یادداشت های کناری اش را که دیگر درست خواندم!یادم باشد بار بعدی که می روم آنجا یک بار دیگر قیمت ها را مرور کنم.

البته دیگر نیازی ندارم.رفتم به یکی از نوشت افزارهای نزدیک خانه و با قیمت 3000تومان-همین حدودها- یکی از همان برگه ها را گرفتم.حالا یک کم شکلش متفاوت است اما خیلی هم مناسب کار من است.

دوشنبه هم رفتم به کتابخانه و سه کتاب از کتاب های گروه سنی نوجوان را به امانت گرفتم.مطالعه یکی از آن ها تمام شد.از مجموعه کتاب های علوم ترسناک بود:ستارگان و سیارات ترسناک.

اطلاعاتی به دست آوردم که واقعا برایم هیجان انگیز بود.چقدر خوب کاری کردم که برداشتمش.نام قمرهای مریخ را یادم رفته بود.تصور اشتباهم از اینکه گرم ترین سیاره عطارد است اصلاح شد و فهمیدم داغ ترین آن ها زهره است!چیزهایی هم درباره ستاره های نوترونی دریافتم و کهکشهان های آدم خوار.

حالا هم سراغ کتاب دوم رفته ام.آن هم از مجموعه کتاب های علوم ترسناک:حیوانات خشمگین.هرچه باشد موضوع حیوانات و جانوران هم از علاقه مندی های دیگر من است.

کتاب سوم،کتابی درباره ی مثل های ایرانی ست.چیزی شبیه به فرهنگ مثل ها.امروز گشتم تا ببینم کدام مثل را نشنیده بودم.یکی از مثل ها را پیدا کردم و توضیحش را خواندم.

تصمیم گرفته ام زبانم را هم جدی تر بخوانم.انقدر سرسری از آن نگذرم.مگر نه اینکه همین کلاس زبان رفتن هم از برنامه های مهم زندگی ام بود.خب پس باید واقعا خوب بخوانم.

۱ نظر ۱۰ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۵۸
یاس گل
شنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۷، ۰۸:۰۶ ب.ظ

امروز و هفته ی پیش رو

رفتم قانون مورفی را دیدم.بس که دوستان در استوری های شان نوشته بودند که آی خندیده اند و آی خندیده اند.

خب فیلم خوبی بود.بانمک بود.امیرجدیدی نمکین بازی کرده بود.دلمان هم که برای دیوانه بازی های رامبد جوان تنگ شده بود.اما من تصور می کردم بنا بر تعریف دوستان قرار است از دقیقه ی اول تا آخر یک سره دستمان رو شکممان باشد و پخش زمین شویم و اشک همینطور از چشممان بریزد!

بعد از فیلم هم رفتم نشر چشمه.من مانده ام که چرا قیمت برگه های چسب دار آنجا انقدر گران است!اصلا چرا باید به خاطر یک تکه کاغذ چسب دار کوچک،26هزار تومان بدهم؟می توانم بروم شهر کتاب و با قیمتی بسیار کمتر یکی از همین ها را تهیه کنم.تازه!کتابی را هم که می خواستم نداشت.البته چند جای دیگر هم نداشتند.آخرش باید بروم سمت انقلاب.

دلم برای سر زدن به کتابخانه خیلی تنگ است.نه فقط سرزدن.آن را که انجام می دهم.تصمیم گرفته ام هفته ای یک بار بروم نیم ساعت هم که شده بنشینم و توی کتاب هایی که دلم برای خواندشان تنگ است غرق شوم.مثلا می خوام هربار بروم و دو تا از ضرب المثل های آن کتاب را بخوانم.داستان ضرب المثل ها را بدانم.یا دانستنی ها را باز کنم و حیوانات گمنامی را که فراموششان کرده ام پیدا کنم و چیزهای به روزتری یاد بگیرم.دوباره بروم سراغ کتاب های نجوم.در بخش نوجوان بنشینم و برای نیم ساعت آن کتاب ها را ورق بزنم.چون کتاب های مرجع را نمی دهند ببرم.باید همان جا بخوانم.البته اگر آقای کتابدار باشد می گذارد ببرم.یک بار یکی از خانم های کتابدار هم اجازه داد.ولی خودم وجدان درد گرفتم که چرا باید با بقیه فرق داشته باشی؟

هنوز درس 26 زبان را نخوانده ام.فردا باید بروم سر کلاس.

از همین حالا هم انتظار تماشای بازی ایران-ژاپن را می کشم.البته از همان پنجشنبه.

کاش این هفته را کمی بهتر بگذرانم.الان اگر احمد حلت بود می گفت باید بگویید:حتما این هفته را به شکل فوق العاده ای می سازم.

خب پس بگذارید من هم همین را بگویم:تمام تلاشم را میکنم تا این هفته با برنامه ریزی بهتری پیش بروم.با اجرایی کردن برنامه ریزی ها.قطعا هفته ی خوبی در انتظار من است...

۵ نظر ۰۶ بهمن ۹۷ ، ۲۰:۰۶
یاس گل
سه شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۷، ۱۰:۵۶ ق.ظ

سینک ظرفشویی،غذا و چیز های دیگر

جوری شده که هربار می آیم پای سینک ظرفشویی،یاد آبان می افتم!یاد آن پستش که داغی آب را از توی دستکش احساس کرده بود و فکرها می آمد توی سرش.یاد آن پستش که کلوچ پایش نوشته بود لااقل موقع ظرف شدن آب را ببند که سد کرج را خالی نکنی.

الکی روی این مایع ظرفشویی نوشته : "غلیظ و با کف فراوان" . اسکاچ را می سابم روی ظرف،این سرش را به آن سرش می مالم،هرکار میکنم کف نمی کند.مجبورم کلی مایع بریزم روی اسکاچ تا بالاخره با تعریف روی بسته بندی اش جور دربیاید و بشود  : "با کف فراوان"

دیروز اصلا دختر خوبی نبودم!حساب کردم چیزی حدود 4ساعت و نیم از وقتم را پای اینستاگرام گذراندم.پای اینکه خب حالا چه کسی می خواهد در فهرست دوستان صمیمی ام قرار بگیرد تا مثلا استوری های خصوصی تر را ببیند.اتفاقا ماحصل دیروز و آن 4ساعت و نیم این بود که فهمیدم فقط یازده نفر مایل به پیوستن اند.بعضی های شان مطمئنا از میان همان دوستان صمیمی ترم بودند.اما چند نفر کسانی بودند که واقعا فکرش را هم نمی کردم که تمام این مدت از خیال پردازی و فانتزی هایم لذت برده باشند!

همیشه وقتی قسمتی از یک آهنگ را با مخاطبان به اشتراک می گذاشتم،وقتی از خیال پردازی هایم،از جودی و ... می نوشتم با خودم می گفتم واقعا برای چند نفرشان جذاب است؟حالا اما مطمئنم این یازده نفر پای تمام یاوه گویی هایم می مانند.تصمیم می گیرم استوری های عمومی بشود برای اطلاع رسانی ها،برای چیزهای جدی تر،رسمی تر.و دیگر از آهنگ ها نوشتن و از جودی حرف  زدن ها و غیره و ذلک،بشود برای همان یازده نفر!

مادر غذا را سپرده به من!خب معلوم است که غذا پختن را نه،فقط خاموش کردن آن را راس ساعت.وگرنه یک جمله در این خانه زیاد رد و بدل می شود و آن اینکه:آخه یاسمن بلده غذا درست کنه؟نهایت کمکش اینه که سر ساعت خاموش کنه زیر غذا رو.تازه اونم یادش میره گاهی.

راست می گفت.یک بار خوراک لوبیا را سپرده بود در فلان ساعت خاموش کنم.البته من هم همین کار را کردم اما احساس کردم بوی سوختگی می آید.لوبیاهای کف قابلمه ته گرفته بودند.مانده بودم چه کنم.سریع رفتم پی عوض کردن قابلمه و دور ریختن لوبیاهای سوخته.داشتم رد خطایم را پاک می کردم که مادر سر رسید.با تعجب نگاه کرد و گفت : چرا قابلمه را عوض کردی؟

خیلی عادی جواب دادم:حس کردم اون یکی قابلمه برای این حجم از لوبیا زیادی بزرگ بود!

و مادر کمی مشکوک نگاهم کرد و من سعی کردم دیگر نگاهش نکنم بلکه زودتر قابلمه ی ته گرفته را بشویم.

واقعا که غذا پختن کار سختی ست.کاش جرویس یک نفر را برای این کار در آینده استخدام کند.

۳ نظر ۰۲ بهمن ۹۷ ، ۱۰:۵۶
یاس گل
شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۱۳ ق.ظ

یک عصر جمعه ای در ساختمان روزنامه همشهری

کوچه ی تورج را بالا می روم و سعی میکنم شالم را محکم تر دور صورتم بپیچم.آبریزش بینی ام از شدت سرما شروع می شود و برای قطع آن چاره ای نیست جز رسیدن به یک جای گرم.

وارد ساختمان روزنامه همشهری که می شوم حس میکنم نیاز نیست منتظر بچه ها بمانم تا در آسانسور عکس سلفی بگیریم.یک راست می روم بالا و در دفتر دوچرخه یاسمن را می بینم.یاسمن می خندد و با نگاه به ساعت می گوید:چقدر آن تایم.

ساعت مچی ام را نگاه می کنم و کیف میکنم که دقیقا راس ساعت در دفتر حاضر شده ام.مرحبا به خودم.

نیکو هم با یک دقیقه تاخیر می رسد.یک مرحبا هم توی دلم باید به او بگویم.

بچه ها یکی یکی سر می رسند و نیلوفر کتاب خوش رنگ و لعابی را می دهد به دست فاطمه .فاطمه می گوید:کتابمان است.

می گیرمش و با دیدن اسم نیلوفر و فرناز و فاطمه به عنوان گردآورندگان کتاب ذوق میکنم.رو به نیلوفر بلندبالایم می گویم:بچه ها!حواستان هست چقدر خوبید؟چرا اصلا به روی خودتان نمی آورید؟

فکر میکنم این هم از ویژگی های شخصیتی بیش تر بچه های دوچرخه است.یا نسبت به موفقیت های شیرین شان ، ذوق شان را نشان نمی دهند یا واقعا گمان می کنند کار خاصی نکرده اند!

من ترجیح می دهم اولی باشد تا دومی.چرا که اگر قدر کارشان را ندانند و برایشان چندان اهمیتی نداشته باشد و احساس مفید بودن نکنند این اصلا چیز خوبی نیست.

وارد اتاق کوچک تر دوچرخه می شویم و شروع می کنیم به تمرین.قرار است پادکست ویژه ی تولد دوچرخه را ضبط کنیم.

آقای طباطبایی هم اضافه می شوند و ضبط آغاز می شود.توی دلم بچه ها را تشویق میکنم.از نظر من همه ی آن ها واقعا خوبند.به گمانم صدای یاسمن،فاطمه و آریا بیش تر از بقیه توی کار نهایی مشخص باشد.صدای من و نیلوفر و نیکو و همین طور محمدحسین کمتر.چون کمتر حرف می زنیم.چون به قدر آن سه نفر دیگر حرف زدن برایمان راحت نیست یا حرف زیادی برای گفتن نداریم.

طبق معمول من و فاطمه زودتر از باقی بچه ها از دفتر خارج می شویم.از ساختمان همشهری که می زنیم بیرون فاطمه آن سمتی می رود و من این سمتی.کوچه ی بلند بالا و غالبا تاریک تورج در شب،برایم ترسناک می شود.دوباره آبریزش بینی ام شروع می شود و شال را محکم می پیچم دور دهان و بینی ام.

سوار اتوبوس می شوم و می رسم به ایستگاهی که پدر منتظرم ایستاده است.

سوار ماشین پدر می شوم.

توی راه به این فکر میکنم کار نهایی چقدر فوق العاده از آب در خواهد آمد.مشتاق شنیدنش می شوم.

تلفن همراهم را در می آورم.

در صفحه ام عکس بچه ها را استوری می گذارم و می نویسم: 

رادیو دوچرخه ای ها و ضبط پادکست ویژه ی تولد...

۱۲ نظر ۲۲ دی ۹۷ ، ۱۱:۱۳
یاس گل
شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۵۳ ق.ظ

شبی که الهام به خانه ی بختش رفت

همیشه با خودم فکر می کردم شب عروسی الهام،وقتی که دیگر از مراسم به خانه بازگشته ام،رخت و لباسم را عوض کرده ام و سرم را روی بالش گذاشته ام و چراغ ها خاموش است،آن شب برایم با گریه های بی صدا به پایان خواهد رسید و با چشم گریان به خواب خواهم رفت.

همیشه فکر می کردم فردای عروسی الهام،حجم عظیمی از تنهایی بر من هجوم می آورد و هنگام گذشتن از کوچه شان،دیگر نمی توانم به داخل کوچه نگاه کنم.او صمیمی ترین رفیق من بود.کسی که از 14 سالگی در مدرسه هم کلاس من بود و برخلاف سایر هم کلاسی ها که گذر زمان و فراغت از تحصیل،میانشان فاصله می اندازد،باز هم کنار من مانده بود و هر فرصتی را برای نگه داشتن این رابطه غنیمت می شمرد.

در من واقعا چیز خاصی برای ترغیب یک دوست به  ادامه ی ارتباط وجود نداشت.الهام هم می توانست مثل باقی آدم ها تنهایم بگذارد.اما ماند و همین ماندنش مرا به او وابسته کرد.به من فهماند دوست صمیمی یعنی چه.به من فهماند وقتی دلت از دوست های دیگرت دلخور است چطور می توانی به اتاقش پناه ببری و خودت را خالی کنی.

چه کسی برای رفتن به نمایشگاه کتاب یا مطبوعات همراه من بود جز او؟چه کسی نق و نوق های مرا،بهانه های مرا برای به راه دور نرفتن و همین دور و برها قرار گذاشتن می پذیرفت جز او؟

و من،برای همین ها بود که از شب عروسی،از فردای عروسی الهام،می ترسیدم.

اما الهام در طی یک سالی که از عقدش می گذشت ناخواسته به من در کم کردن این وابستگی کمک کرد.اصلا شاید خدا کمکم کرد.الهام مشغول به کار شد.پنجشنبه جمعه هایش طبیعتا برای بیشتر بودن در کنار همسرش بود.

با کم شدن او در زندگی م،احساس کردم تنهاتر از آنم که فکرش می کردم.چرا که دوستان دیگرم نیز رابطه شان با من رو به زوال بود.

این پاییز،پاییز سختی بود.سخت گرفته بودمش البته.تنهایی به طور وحشتناکی قصد ویرانی ام را داشت.به طور وحشتناکی.

اما انگار بالاخره در اواخر پاییز از پس آن بر آمدم و دوباره به آرامش رسیدم.بی که کسی به زندگی ام اضافه شده باشد.بی که دیگر نیازمند حضور کسی در زندگی ام باشم.

شب عروسی الهام که رسید،به محض ورودم به سالن دیدمش.الهام زیبایم را.الهام دلربایم را.

الهام شبیه به عروس های دیگر نبود.اگر هم که استرسی در او وجود داشت به هیچ وجه در صورتش یا که در رفتارش نمایان نبود.ساده،صمیمی و تقریبا شبیه به همیشه اش بود.به لحاظ رفتاری.

برای اینکه خودم راحت تر باشم درست در نقطه ای از سالن نشسته بودم که دورترین نقطه به او بود..اما خدا می داند چطور او را از پشت ستون،با کج کردن گردن نگاه می کردم.جوری که داماد را نبینم و تمام حواسم به او باشد و او.بی آنکه بداند نگاه های از سر شوقم،از سر دوست داشتنم از دورترین نقطه روی اوست.

نزدیک های خداحافظی که شد اول با مادرش صحبت کردم.دیدم کلمه هایم دارند بغض می شوند و این شد که سکوت پیشه کردم.نمی دانم مادر مهربانش این نکته را متوجه شد یا نه اما گفت:الهام باز هم می آید سر می زند یاسمن!می آید و تو را هم خبر میکند.

این دقیقا حرفی بود که خود الهام هم موقع خداحافظی به من تحویل داد.درست همان جا که فقط نگاهش می کردم و باز بغض بودم و بغض.

از نگاه خانمی که لباس بلند به گمانم سبز رنگی پوشیده بود و دستش را روی شانه ی الهام گذاشت  فهمیدم نباید بیش تر از این ها با الهام صحبت کنم.البته من که کلا حرف نمی زدم.نباید بیش تر از این ها نگاهش می کردم.باید می رفتم.

و رفتم.

رفتم و توی ماشین نشستم و هیچ نگفتم.

خواهرم داشت کانال های رادیو را عوض می کرد که صدای آشنایی شنیدم. گفتم:برگرد قبلی.

برگشت قبلی.

محمد صالح علاء بود.

فکرش را بکن!ساعت 11 شب باشد و تو در ماشین،آن پشت نشسته باشی و صالح علاء با آن صدای خسته اش داستان بخواند و موسیقی آرامی هم پخش شود و ... .

و تو سرت را آرام کج کنی و دیگر ساکت شوی و فقط چشمت به چراغ های روشن در شهر باشد و گوش ات به محمد صالح علاء.

آن شب را به خانه برگشتم بی که با گریه به خواب رفته باشم.

آن شب را صبح کردم بی که زیر حجم عظیم تنهایی خم شده باشم...

۴ نظر ۲۲ دی ۹۷ ، ۱۰:۵۳
یاس گل
جمعه, ۲۱ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۴۲ ق.ظ

نوشتن

به گمانم خیلی های شان،خیلی های شان نمی دانند که من هم می نویسم.
خیلی های شان نمی دانند که من هم فعالیت هایی دارم.فعالیت گاه به گاه ام در دوچرخه.فعالیت تابستانم در شبکه.
بر خلاف من که این ها را نتوانستم و نخواستم و خجالت کشیدم در جلسات به آن ها بفهمانم،بسیاری از آن ها این شهامت را داشتند که از استعدادهای شان بگویند و آن را به معرض دید بگذارند.
اما من همیشه دلم خواسته به جای آتکه خودم چیزی بگویم،موقعیتی ایجاد شود که ناگهان دیگران سر برگردانند و بگوید:دارید درباره چه کسی صحبت می کنید؟مجیدی؟آن خانم؟همان که آنجا نشسته؟واقعا؟
تفاوت من و بسیاری از آن ها در همین است.نه فقط آن ها،که بیشتر مردم.
برای مثال وقتی ف درباره ی این موضوع صحبت می کند که می خواهد کتاب بنویسد شاید من پیش خودم فکر کنم مگر چند وقت است که در مسیر نوشتن افتاده و می خواهد انقدر سریع اقدام به چاپ کتاب کند؟
اما او مثل من فکر نمی کند.در واقع من اصلا نمی دانم که مردم به چه چیزهایی فکر میکنند.
فقط می دانم خودم تا زمانی که قدم به قدم،مرحله به مرحله پیش نروم بعید است که برای چاپ کتاب اقدامی بکنم.
می دانم تا وقتی که در رابطه با داستان های کوتاهم به نقطه ی قابل قبولی نرسم،تا زمانی که تعداد داستان های خوب با کیفیتم به چیزی که می خواهم نرسد،نمی توانم به راحتی پی نوشتن رمان بروم.
و تا زمانی که در نوشتن رمان به احساس رضایت بخشی نرسم باز هم نمی توانم به فکر انتشار آن باشم.
من فقط برای دل خودم نمی خواهم بنویسم.که می خواهم بویسم برای مردم.پس برایم مهم است که چیز قابل قبولی ارائه کنم.اگر نه می توانم برای دل خودم به یک انتشاراتی رفته و نوشته های معمولی ام را با هزینه شخصی چاپ کنم و چند جلد از آن را بین این و آن پخش کنم.
همه این ها به طور حتم سبب خواهد شد که فرایند نویسنده ی تمام وقت شدنم زمان ببرد.
و من در طی سال هایی که در پیش رو دارم شاهد زودتر به ثمر رسیدن کار دیگران خواهم بود و باید همچنان صبر پیشه کنم.صبر،صبر و صبر...
احتماالا در چنان روزی،روزی که من هم به عنوان یک نویسنده ی کتاب دار معرفی شوم،با همان تعجب ها و سوال های نوشته شده در سطور اول مواجه خواهم شد.
با مردمی که مرا نمی شناختند و خواهند پرسید:چه کسی؟او؟او واقعا یک کتاب نوشته است؟

۱ نظر ۲۱ دی ۹۷ ، ۱۰:۴۲
یاس گل