شادیهای ریزهمیزه
♦ چند سال پیش بود. نمیدانم در نمایشگاه کتاب یا یک کتابفروشی، تعدادی بوکمارک کاغذی گیرم آمد. روی این لاکتابیها نوشته شده بود: آکورد آزادی. و پشت هر یک بریدهای از اشعار منتخب این کتاب چاپ شده بود.
در این سالها، آنها را بین دیگر نشانکتابهایم گذاشته بودم. تا اینکه چند روز پیش، گذرم به یکی از شعبههای بوکلند افتاد. داشتم دنبال یک رمان نوجوان میگشتم که گفتم نگاهی هم به قفسه شعر بیندازم. پس از خوانش اشعار روسی، اروپایی و آمریکایی تقریبا دیگر به این نتیجه رسیده بودم که نمیتوانم با سرودههای آنها ارتباط خوبی بگیرم. رضایتم را جلب نمیکردند و پاسخگوی نیاز و سلیقه من نبودند. با این همه چشمم به کتابی نامآشنا خورد: آکورد آزادی.
فقط از سر کنجکاوی برداشتمش تا نگاهی به اشعار بیندازم. خواندن یکی دو شعر آن، مرا جذب اشعار ویکتور خارا، این شاعر و انقلابیِ شیلیایی کرد. قیمتش هم مناسب بود. پس برداشتمش. حالا هر روز سراغ یکی از سرودهها میروم. نمیخواهم سریع تمامش کنم. آرامآرام میخوانمش. انگار بوکمارکهای آکورد آزادی، خیلی قبل از اینها میدانستند که روزی آن کتاب به دستم خواهد رسید و در کتابخانهام، خانه خواهد کرد.
♦ چندین ماه پیش در شهر کتاب ابن سینا یک ساک دستی دیده بودم که روی آن قسمتی از نامه سهراب سپهری به نازی نوشته شده بود. نامهای که متن آن را چندباری خوانده بودم و بسیار دوست داشتم. با خودم قرار گذاشتم، بعدها دوباره به آنجا سر بزنم و آن ساک دستی را خریداری کنم. اما بعدتر، آن ساک دیگر آنجا نبود.
دیروز هنگام بازگشت از مدرسه به کتابفروشی دیگری رفتم. باز هم مشغول تماشای کتابهای گروه سنی نوجوان بودم که چشمم به ساکهای دستی افتاد. میخواستم به هر ترتیب یکی از آنها را بخرم. ترجیح میدادم طرح انتخابیام مزین به شعری یا متنی باشد. همینطور که داشتم طرحها را از نظر میگذراندم دیدمش! خودش بود. همان ساک دستی. نامه سهراب بود.
این بار دیگر خریدش را به زمانی دیگر موکول نکردم.
